نقش
/naqS/
مترادف نقش: پرتره، پیکره، ترسیم، تصویر، تمثال، شکل، شمایل، صورت، طرح، عکس، نگار، نگاره، اثر، رد، نشان، رل، کار، وظیفه
برابر پارسی: نخش، نگار، چهره، نِگار
معنی انگلیسی:
لغت نامه دهخدا
نقش. [ ن َ ] ( ع اِ ) صورت. ( آنندراج ) ( از بهار عجم ) ( ناظم الاطباء ). تصویر. رسم. ترسیم. شبیه صورت و شکل. توخش. ( ناظم الاطباء ). شبیه. تمثال : بیشتر بخوانید ...
فرهنگ فارسی
۱ - (مصدر ) صورت شخص یا چیزی را کشیدن . ۲ - ( اسم ) تصویر نگار گری ترسیم : در ذکر بحور قدیم و حدیث و نقش دوایر و تقطیع ابیات سالم و مزاحف آن ... . ۳ - ( اسم ) صورت شکل رسم : چون شمع که نقش انگشتری را قبول کند . ۴ - طرح . ۵ - نوشته ( بقلم تحریر یا حک و کنده گری ) : در انگشتری نگاه کرد بخندید . گفت : ای آزاد مردان . من این نقش بخوانم ... ۶ - خال گنجفه و جز آن . ۷ - قسم نهم از اقسام چهارده گانه اصناف تصانیف مربوط بموسیقی قدیم و آن [ مطلع عملی است که در آن میان خانه و بازگشت نباشد . ممکن است یک غزل را بهمان مطلع و جدول باخر رسانند...] ۸ - تصنیف : حافظ ( شربتی ) در علم موسیقی علم بوده و نقشها و تصنیفهای او در میان مردم مشهور است . ۹ - مجموعه اعمال و اخلاق یک شخص که توسط هنر پیشه ای در صحنه نمایش داده شود رل : فلان در نقش نادرشاه خوب بازی میکند. توضیح بدین معنی مستحدث است و در ترجمه [ رل ] فرانسوی بکار میرود و بهمین جهت گروهی محدود از بکار بردن آن خودداری میکنند ولی استعمال آن بحد شیاع رسیده . ۱٠ - جنس ذات سرشت خمیره : این پسر نقش غریبی است . یا ترکیبات اسمی : نقش بحرام . کسی که قدی و قامتی و ترکیبی دارد لیکن بغایت کاهل و بیکاره است نقش حرام . یا نقش برجسته . شکلی که برجسته روی سنگ چوب و غیره نقش شده بارلیف . یا نقش بی غبار . دعا و نفرین مظلومان . یا نقش پرگار کن (بکسر رائ دوم و ضم کاف ) مخلوقات . توضیح اشاره بایه [ انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون . یا نقش پرمور . خانه زنبور شان عسل . یا نقش خاک گوهری . صورت مردم اصیل و نجیب و صالح . یا نقش زیاد ( زیاده ) . ۱ - ( نرد ) آنست که با هر نقش یک خال زیاده اعتبار کنند و بازی مذکور را [ خال زیاد ] گویند . ۲ - اسم بلا مسمی . یا نقش شوشتر . گویا بمعنی نقش دیبای شوشتری است که بانواع رنگها ملون باشد : دقیقه دانی رایش کنون بدان درج است که او بر آب روان نقش شوشتر سازد . ( مجیر . راحه الصدور ) یا نقش صدف گشا( ی ) . لب : چون نقش صدف گشای بگشاد از در سخنش بحرها زاد . ( تحفه العراقین ) یا نقش قالی. مجموعه خطوط و شکلها و طرحها که در زمینه و حاشیه یک قالی وجود دارد . یا نقش قندهار . صورت خوب و دلکش . یا ترکیبات فعلی : نقش بر آب انداختن ( زدن ). ۱ - کار بی ثبات و بیهوده کردن . ۲ - محو کردن : به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن . ( حافظ ) یا نقش بر گرفتن.تولید نقش و تصویر کردن : پس موم خواست و از آن نگین نقش برگرفت طلسمی از آن پیدا آمد . یا نقش زمین شدن . بشدت بزمین خوردن دراز بدراز بی حرکت افتادن . یا نقش کسی را بازی کردن . در قالب او بازی کردن رل او را بازی کردن: ...نقش کلئو پاترا را خوب بازی کرد. یا نقش کسی (را ) خواندن . کسی را یاد کردن یا اثر کسی جستن : بقلعه علائ الدوله محبوس ماند دیگر کسی نقش او نخواند .
صورت . تصویر . رسم . ترسیم . شبیه صورت و شکل . توخش .
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. (سینما، تئاتر ) [مجاز] شخصیت کسی در فیلم، تئاتر و مانند آن، کاراکتر.
۳. (ادبی ) حالت نحوی کلمه در جمله.
۴. [مجاز] اثری که روی زمین یا چیزی باقی مانده باشد: نقش پایش روی زمین بود.
۵. کارکرد، عمل کرد: او در موفقیت من نقش بزرگی داشت.
* نقش بستن: (مصدر لازم )
۱. صورت گرفتن.
۲. مصور گشتن.
۳. (مصدر متعدی ) تصویر کردن.
فرهنگستان زبان و ادب
{role} [سینما و تلویزیون، هنرهای نمایشی] بخشی از نمایشنامه یا فیلم نامه که مربوط به یک شخصیت نمایشی است و بازیگری آن را اجرا می کند
واژه نامه بختیاریکا
دانشنامه عمومی
نقش (فیلم). نقش ( انگلیسی: The Role ) یک فیلم در ژانر به کارگردانی کونستانتین لوپوشانسکی است که در سال ۲۰۱۳ منتشر شد.
این فیلم در سی و پنجمین جشنواره بین المللی مسکو در سال ۲۰۱۳ شرکت کرده است. [ ۱]
این فیلم در سی و پنجمین جشنواره بین المللی مسکو در سال ۲۰۱۳ شرکت کرده است. [ ۱]

wiki: نقش (فیلم)
نقش (فیلم ۱۹۷۷). نقش ( به هندی: Bhumika ) فیلمی محصول سال ۱۹۷۷ و به کارگردانی شیام بنگال است. در این فیلم بازیگرانی همچون اسمیتا پاتیل، آمل پالکار، آنانت نانگ، آمریش پوری، نصیرالدین شاه، کولبوشان کارباندا، موهان آگاشه ایفای نقش کرده اند.
این نوشته برگرفته از سایت ویکی پدیا می باشد، اگر نادرست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید: گزارش تخلف
wiki: نقش (فیلم ۱۹۷۷)
دانشنامه آزاد فارسی
نقش (جامعه شناسی). نَقش (جامعه شناسی)(role)
در علوم اجتماعی، نقش یا نقش هایی که فرد در جامعه بازی می کند، چه برای کمک به عملکرد نظام اجتماعی و چه به منزلۀ وظیفۀ اجتماعی در قبال دیگران. ایفای نقش به روش هایی اطلاق می شود که کودک نقش بزرگ سالان را در بازی های کودکانه به خود می گیرد. هر فرد شماری از نقش ها را در جامعه بازی می کند؛ مثلاً یک زن ممکن است در یک زمان کارمند، مادر، و همسر باشد. جامعه شناسان نقش های رسمی، مثل پزشک یا سیاستمدار، را از نقش های غیررسمی، مثل مادر یا شوهر که بر ارتباطات شخصی استوارند، متمایز می دانند. نقش های اجتماعی مستلزمِ برآورده شدنِ چشم داشت های دوطرفه است؛ پزشک فقط در شرایطی نقش خود را به درستی ایفا می کند که بیمارانش چنین کنند، پدر نیز برای ایفای نقش اش به پشتیبانی فرزندان نیاز دارد. جامعه شناسان نقش های انتسابی را، که از بدو تولد همراهِ افراد است، نیز از نقش های اکتسابی، که درخلال زندگی فراگرفته می شوند، متمایز می دانند. ستیزۀ نقش ها در شرایطی بروز می کند که دو یا چند نقشِ ناسازگار به فرد محول شود.
در علوم اجتماعی، نقش یا نقش هایی که فرد در جامعه بازی می کند، چه برای کمک به عملکرد نظام اجتماعی و چه به منزلۀ وظیفۀ اجتماعی در قبال دیگران. ایفای نقش به روش هایی اطلاق می شود که کودک نقش بزرگ سالان را در بازی های کودکانه به خود می گیرد. هر فرد شماری از نقش ها را در جامعه بازی می کند؛ مثلاً یک زن ممکن است در یک زمان کارمند، مادر، و همسر باشد. جامعه شناسان نقش های رسمی، مثل پزشک یا سیاستمدار، را از نقش های غیررسمی، مثل مادر یا شوهر که بر ارتباطات شخصی استوارند، متمایز می دانند. نقش های اجتماعی مستلزمِ برآورده شدنِ چشم داشت های دوطرفه است؛ پزشک فقط در شرایطی نقش خود را به درستی ایفا می کند که بیمارانش چنین کنند، پدر نیز برای ایفای نقش اش به پشتیبانی فرزندان نیاز دارد. جامعه شناسان نقش های انتسابی را، که از بدو تولد همراهِ افراد است، نیز از نقش های اکتسابی، که درخلال زندگی فراگرفته می شوند، متمایز می دانند. ستیزۀ نقش ها در شرایطی بروز می کند که دو یا چند نقشِ ناسازگار به فرد محول شود.
wikijoo: نقش_(جامعه_شناسی)
نقش (دستور زبان). در اصطلاح دستور زبان، حالت یا وظیفۀ نحوی کلمه در جمله. نقش های کلمات به اصلی و وابسته تقسیم می شوند: الف) نقش های اصلی مستقیماً با فعل جمله مرتبط اند، مثلِ اسم و صفتِ «بهار» و «بهاری» در موارد زیر: ۱. فاعل (نهاد): «بهار آمد»؛ ۲. مفعول: «بهار را به خوبی پشتِ سر گذاشتیم»؛ ۳. متمم: «کم کم از بهار فاصله می گیریم»؛ ۴. مسندالیه (نهاد): «بهار زیباترین فصل سال است»؛ ۵. مسند: «ماه آینده بهار است»؛ ۶. قید: «من بهار به دنیا آمده ام»؛ ۷. منادا: «ای بهار زندگی»؛ ۸. تمیز: «پاییز رنگارنگ را بهاری دیگر به حساب می آوریم». ب) نقش های وابسته: در جمله به طور غیرمستقیم به فعل مرتبط می شوند: ۱. مضاف الیه: «فصلِ بهار»؛ ۲. صفت: «ابر بهاری»؛ ۳. بدل: «در این فصل سال، بهار، درختان به برگ وبار می نشینند».
wikijoo: نقش_(دستور_زبان)
نقش (موسیقی). نَقش (موسیقی)
از اصطلاحات تصنیف سازی در موسیقی قدیم ایران. عبدالقادر مراغی در جامع الالحان در این باره آورده است: «... و مُصَنِّف چندانک خواهد نقوش اضافت کند بر آن شاید و اگر نکند زیان ندارد...». در متن های قدیم نقش در معانی گوناگون به کار رفته است؛ هم به معنای نوعی تصنیف و نیز افزودن بیت اضافی بر ابیات دیگر. در جامع الالحان آمده است: «... و خانۀ پیشرو عبارت از آنک نقشی چند در آهنگ دیگر یا همان آهنگ سازند چنانک تلفظ ارکان غیرِ تلفظِ خانۀ اول باشد...». در کتاب حافظ و موسیقی نوشته حسینعلی ملاح، نیز دربارۀ نقش چنین آمده است: «نقش در قرن هفتم با شعر همراه بوده و در قرن ۹ هجری یک قطعۀ موسیقی بوده که در پایان «پیشرو» اجرا می شده و بالطبع بی کلام بوده ولی در صد سال اخیر مجدداً کلام به آن افزوده شده است».
از اصطلاحات تصنیف سازی در موسیقی قدیم ایران. عبدالقادر مراغی در جامع الالحان در این باره آورده است: «... و مُصَنِّف چندانک خواهد نقوش اضافت کند بر آن شاید و اگر نکند زیان ندارد...». در متن های قدیم نقش در معانی گوناگون به کار رفته است؛ هم به معنای نوعی تصنیف و نیز افزودن بیت اضافی بر ابیات دیگر. در جامع الالحان آمده است: «... و خانۀ پیشرو عبارت از آنک نقشی چند در آهنگ دیگر یا همان آهنگ سازند چنانک تلفظ ارکان غیرِ تلفظِ خانۀ اول باشد...». در کتاب حافظ و موسیقی نوشته حسینعلی ملاح، نیز دربارۀ نقش چنین آمده است: «نقش در قرن هفتم با شعر همراه بوده و در قرن ۹ هجری یک قطعۀ موسیقی بوده که در پایان «پیشرو» اجرا می شده و بالطبع بی کلام بوده ولی در صد سال اخیر مجدداً کلام به آن افزوده شده است».
wikijoo: نقش_(موسیقی)
جدول کلمات
مترادف ها
ظاهر، فرم، صورت، طرح، پیکر، رقم، شکل، شخص، نقش، عدد
مهر، نشان، نوع، داغ، جنس، نقش، چاپ، استامپ، تمبر، باسمه
تخصیص، اسم، تعیین، نقش
وظیفه، نقش، رل
نظیر بودن، طرح، ملاک، انگاره، نقش، سرمشق، مدل، الگو، صفات و خصوصیات فردی، مسطوره
اثر، مهر، نشان، نشانه، نشان گذاردن، نقش
کتیبه، نوشته، نقش، ثبت، نوشته خطی
شرح، خط، نقش، افسانه، نوشته روی سکه ومدال، علائم و اختصارات
فارسی به عربی
پیشنهاد کاربران
نقش ؛
ریشه ی مزدوج دو حرفی در مصدر کلمه ی نقش دو حرف ( ن ق ) به معنای حاوی محتوا می باشد. محتوایی که دارای شارش و شورش باشد.
حکمت استفاده از حرف ش در انتهای ساختمان کلمه ی نقش با نگارگری خاص خودش با سه نقطه در بالای این حرف که باعث ایجاد انطباق در معنای این کلمه با عالم ماده می شود اشاره به شارش افتادن یک محتوا در مدل عملکرد رفتاری ما تحت عنوان نقش آفرینی و چهره پردازی دارد.
... [مشاهده متن کامل]
درک بهتر مطلب فوق مرتبط با متن تحلیل شده در خصوص کلمه ی نگین در متن زیر تبیین شده است ؛
نگین ؛ نگاری نهفته در میان از برای نگریستن
زبان و خط فارسی همانند یک چشمه ی زلال و جوشان و دارای جریان آنقدر حکیمانه و عمیق می باشد که حکمت استفاده از حرف ن با صورتگری و نگارگری و نگارش خاصی که حرف ن با یک نقطه که در میان دارد در انتهای ساختمان کلمه ی نگین اشاره به نهفته شدن یک صورت و تصویر زیبا در میان یک چیزی مثل قاب یا رکاب یا هرچیزی مثل این ها دارد.
یعنی ریشه ی مزدوج دو حرفی در مصدر کلمه ی نگین که دو حرف ( ن گ ) می باشد و حرف گ که از طریق قانون قلب ها قابل تبدیل به حرف ق می باشد و باعث مشاهده شدن کلماتی مثل نقش نقشه نقطه و غیره به معنای درون پُر بودن و حاوی محتوا می شود اگر به جای حرف ن در انتهای ساختمان کلمه ی نگین حرف ر قرار می گرفت و کلمه ی نگار ابراز وجود می کرد باعث ایجاد مفهوم یک جریان مادی و فیزیکی که دارای استمرار باشد از یک پدیده ی دارای محتوا برای ما می شد.
مصداق و نمونه ی محتوای این مطلب را در خصوص دو مفهوم محتوا و جریان در عالم ماده و معنا در خصوص کلمه ی نگار در مبحثی به نام نگارش می توانیم درک و به عینه مشاهده کنیم.
درک بهتر مطلب تحلیل و تفسیر شده فوق در دلنوشته ی زیر خدمت علاقه مندان به مبحث زبانشناسی تبیین شده است ؛
کلام عَتیق؛ ( به سبک مینابی )
تنهای تن ها
خودم و خودآ
نشسته در کنار پنجره
پَهن جَره ای غبار گرفته
در سر سودای سماوات
فنجان چایی با مُسَمّا،
از جنس گیلاس
همیانش از جنس میناب
مینابی رودآب
مینابی نگار آفرین
با نگار و نگینی
از برای نگریستن
از جنس فیروزه ی فارسی
نورانی و نیروبخش
بر لب طاقچه
بُخارش پخته
پر شور و شیدا
با رقصی متین
با چشمانی کم سو
تاریک و غبار گرفته
از آنسوی پنجره،
از دور دست ها
نسیمِ نظیم نماز،
نسیم صبح صبا
شمیم صمیم سماوات،
وزیدن گرفت
ابر کرامت
باریدن گرفت
گرد و غبار،
زدودن گرفت
چشم روشن شد
روزنه ای پدیدار شد
نور تابید نور رسید
از اندرون کوهی بلند
از اندرون کوهی استوار،
کوهی رشید و ریشه دار،
واراسته در قد قامت اِوِرِست
کوهی درخشان در شکل الماس
الماسی خواستنی الماسی دماوند
الماسی مَجید، پُر مَجْدُ مُژده
الماسی تَر و پر طراوت و تورات
الماسی صَبور و الماسی زَبور
از برای بَذری برزو و بَرزکار ،
بذری شکور و دست در کار
بذری ریز و صبور و مبارز
از برای آریوبرزن ها
در کوی و برزن ها
الماسی برازنده
از جنس بُرزان و وَندان
با پیوندی مبارک
از جنس البرز و اَلْوَند،
هَمیانش در اندرون
بُرزکار و بُرزْوَندان
طالب نفسکشی کوه نورد
از برای دَرنَوَردیدن
از برای زاگرُست شدن
از برای ساج و ساروج شدن
از برای شارژ و سراج شدن
از برای شرجی شدن
از برای ساق کشیدن
از برای شاخ شدن
از برای سترگ شدن
از برای بزرگ شدن
با سِتیغی سِتُرگ
کوهی جَلیلُ الْقَدر
با نام جلال الدّین
خواستنی و دم دمنده
چون دِیْم آوند
از سر تا به پا، از دامنش
جمله ی نوری جمیل،
مثال چشمه ای چاچی،
چاوید و جوشان و جاجگرم
از برای چاوشگری تشنه
نور نابی نوا دهنده
از منبع و از انبان نبیع تابید،
ضرب آهنگ نبض و نوا
مُصَوَّت شد
جان، مجنون شد
تن تنابید
تن، از پایین به بالا
از بالا به پایین
از دامن به قُلّه،
از قُلّه به دامن
سنگ به سنگ،
صخره به صخره
سخت رَهی پر از سنگ های سخت
سنگ و صخره هایی پر از سخاوت
با داستان ها و راستان ها و
حرف هایی فرح بخش و پر از حلاوت
چون حکیمی پر از حِکمت و حکایت
کوه را فرهادوار دَر می نَوَردید
از دامنش چشمه ای شیرین جاری شد
چشمه ای زلال و نورانی
نور نوش شد
چشم مشروب شد
چشم نوشین و نَشمین شد
چشم روژین و روژان شد
چشم تیزبین و ریزبین شد
نور هور شد، هوری شور و شیرین
مثال ثمره ای از نان و نونی سمیر
از ترکیب شیر و آرد و پنیر
نورانی، نیرو بخش و اَردشیر
هور در خور شد،
خورشید پدیدار شد
خورشید خروشید
شادی درختشید
تَنْ، تَنْ نور شد
تن طنین شد
تن وطن شد
وطن دانه شد
دانه دانا شد
دانا توانا شد
طیف نور،
جمله جمله می تابید
چشمانِ تشنه و عطشان
جرعه جرعه می نوشید
چشم به جمال نور جمیل شد
جمله ای پر نور،
از فاصله ای بسیار دور
جمله ای جمیل، کلامی کلیم
کلامی قدیمی، کلامی آنتیک
از ستیغی سترگ از عصر عتیق
چون دَوا و اَدویه ای بهر مداوا
از داوودی مقاوم و مداوم و با دوام
قاووتی پُرقووتُ قُوَّت،
پُرقِدمتُ باقیمت، با قوام
قِیطاس و قِیطون،
مقید بهر مُلاقات
از دریای لُغات،
به غایت با لیاقت،
لِقاحی بَهر تَلقیح،
حلقه حلقه بهر تلقیح و لغایت
قدیری قِیدِ تقدیر،
نقد و مقدونی بهر دِقَّت
دقیقه دقیقه بهر قدرت
قائدی با تَقَیُّد،
در رَه اقدام، قیطران
بهر تقدیم با تَقَدُّم
عَتیقه و آنتیک،
از عَهدی عَتیق
مُوْسیقی بَهر سِیقل
از سوق و سوغاتی سَویق
مثال دُ رِ می فا سُ لا سی
از سازی دقیق
از کلام اِنَّ شانِئَکَ
پُر شأن و نعشه بهر طوطیا
چون نهالی را نشاندن
با هَرَس از خاک بالا با نشاء
بهر چشمانی تشنه
از نوری لطیف، شَأْنتیا
چون آبی روان و آبی زلال در جویباری،
نوری روان چون جریان راغی از نورون
بهر رنگ و رونق، در اَرماق ما از عهدی عتیق
مثال باغ و بوستان یا داستان گنجی
در صندوقچه ای زرین از عصر باستان
از برای دَبِستَن در هر دبستان
و آن نور لطیف این جمله بود؛
( ( ( و خداوند متعال،
اولین چیزی که خلق کرد
کلام بود ) ) )
کلامی کُن فیکون
کلامی پَر کسر و کاسْتمان
کلامی کثیر و کوثر، کلامی کاستان
کلامی کاهنده و زاینده
تا رسید این مطلب،
مکثی در مغز آمد پدید
چون کوثری، بهر تکثیر
مطلبی آمد برون از اندرون
و اولین کلام، هووو بود
هووو کاه شد کاه کوه شد
هووو سرازیر شد
قُوَّتی ایجاد شد
اَشکِ عشقِ خدا جاری شد
چون ابری لطیف از ستیغ کوه
از لوح آسمان، لوحی هَمورابین
چون رِفرِنْسی فِرنسین و فانوسین
از متارکه و ترکیب قطرات
بهر رقیه با تَرَقّی و ارتقاء
خوش بار و باران، باریدن گرفت
کوه سَرش سپیدان شد
هوا خِویس شد
زمین خیس شد
چَزّابه ای، برپا شد
چَزّابه، اروند شد
اروند جاری شد
خیزستان پدیدار شد
سیستم و زیستانی
در سیستان آغاز شد
اروندی جاری
در اَندرون ماهوری
ماهوری از جنس آدم
ماهور پُر هوررر شد
هور عبدالله و هورالعظیم هویدا شد
ملک هستی مالامال از کلام و بارآک شد
تولدی در دل دلتا آغاز شد
نوری در آدم دمیده شد
آدم آغوشش آغشته به آغاز شد
آدم از لطف صاحب کلام،
کامل و بارور
و چون قاصدکی
قاصد معنا شد
یاهویی از اندرون آدم هووو گفت
هووو نوشته شد
سکوتی ایجاد شد
سکوتی از سقوط صدا
سکوت فریاد خاموش شد
جان به آواز واژه ها، گوش سپرد
نوشته مزه مزه نوش شد
آدم نوشین شد
زَم زَمِ زمینِ آدم،
در این زمستان
مثال شارژ چرخ چاچی
از آبراه بِراهما، ابراهیم شد
آدم از آن یاهوی اعلا، تَناهو شد
هُویَّتی ایجاد شد
تناهو، نیکان یاهو شد
تن، آوانتاژ گرفت و آوانسیان شد
آدم از آب حیاتِ بودا، دم گرفت
و هَوْرا پدیدار شد
آدم یار هَوْرا شد
آدم بابا شد بابا هورا شد
آدم دمادم، ماد و مادام و مداوم شد
بابا مدام هِمَّت کرد و مقاوم شد
بابا همیم شد بابا فهیم شد
بابا در حمام هستی مهم و حامی شد
بابای قانع از قونیه تا قائنات،
از گناباد تا گناوه تا آنسوی جنووا
قنیع و قانع و مُقَنّی شد
مُقَنّی نَقمی زد و دست به قنوت شد
قَنات غنی شد و هَمیان، پُر از هورر شد.
چشمه ی هور درختشید و خورشید شد
خورشید خروشید، شادی درختشید
از قناتی غنی از قنوتی پُر مَصاف
نقطه به نکته، به صیفه ای با ثواب
باغ سیبی، حَلال و شاه پسند
در شکل انجیر و انگور، یا انار
زیتون، لیمو یا که گلابی
شاه توت، اَنبه یا که گیلاس
لیل و سِپِستون یا که پسته ای خندان،
طلوع کرد و مَطْلَعُ طَلعتِ آدم
در این مطالعه، از این طلیعه، طالع شد
و قدحی از حدقه ی نور و سرک انگبین
چون حَدیقه ای از تین و زیتون شد
باغ به بَقا افتاد و پالیزتین شد
باغ پالیزتین شده، بنین آدم شد
فرزند آدم در این پالیزار
در این جالیزار و در این شالیزار
چون دانه ای از دانه های
انجیر و زیتون
پارس استانی
در فلسطین شد
باغبان، از وان و از بان و از یان
از بیرون و از اندرون در این میان
بیل به دست، دست در کار بود
پا به پایش پیچ و تاب می داد
نور را مثال آبی روان
در اندرون این جوب،
جوبی در میان سلسله جبالی
از جابر پر جبروت
این نجیبِ با نجابت با اجابت
نور را مثال امری واجب،
مثال آبی زلال
چون مُجابی با جواب
جوب به جوب می کولید
رَفعِ گیر می کرد و برق می تابید
دانه ای بی تاب،
دانه ای تشنه،
دانه ای زنده
دانه ای خشک و خاک بَرسر گرفته
تَشْ نهاد و تَشْ گرفته
آب رسید به پایش
زیراکه طُرّه ی دوست تَراوش کرد
و تورابش پُر وِتْر و پُر طراوت شد
تورابش در اَندرون باغ
مثال توبره ای از تورات،
در این تربت، تباری از تورباغ شد
تُرپاق، به بقا افتادُ ایران شد
و خاکِ پودرینه لاتین شد
دانه ی اَرمَن به مُرادش رسید و رادین شد
دَر دانه یِ دُردانه، روزنه ای پدیدار شد
دانه ی پاک و ارمن،
مثال بذری ریز و مبارز
روزنی، بهر تورِ نور از دل برگُشود
ریشه ای نوشین از روزن دل برنوشود
دانه، ساقه ای از ساغر ساقی قدگشود
دانه توران شد دانه مزتوران شد
دانه روزان شد دانه فروزان شد
دانه روژان شد دانه روژین شد
دانه روشن شد، دانه دانا شد،
دانا مثال استارتی در اندرون مهتابی
یا آفتاماتی در اندرون دینام شد
دانه دینام شد، تمدنی آغاز شد
مِلَّتی ایجاد شد تلاطمی آغاز شد
دانه دیندار شد ریشه داد و شکوفا شد
ریشه اش دست درازی می کرد و چنگ می انداخت
مو به مو، آوند به آوند، رگ به رگ
می مَکید آب غنی از غذاهای مُغَذّی
در مَلاتی پرتَلاطم لَتْ می داد
ریشه اش را لاتین وار در پاتیل مَلّاته
دانه دانا شد، خِشت می کرد آن غذاهای لاتینه
آتشش پُخته می کرد خِشت ها را
دانه ی اَخّاذ، خاضع به خضوع،
اَخذ می کرد برهه برهه از آبراه براهما
دانه، راکع به رکوع از معرکه و آراک عریکه،
از خَشیَّت و خوشنودی خشایار
خوشایار و خشتمال شد
دانه از خاک برآمد و سر در سماوات شد
دانه از سِقایت و از ساغر ساقی ساقدار شد
دانه در این آشیانه به عیش رسید
و چون عاشقی در پی معشوق، عاش پَز شد
دانه از پاتیل پر تلاطمِ مَلّاته
لابلای خشت ها مانند یک مُلّای خشتمال
پُر می کرد لاتینی از مَلات را
مُلّا، مالامال از مَلات شد
خِشت به خِشت، روی هم می چید
قد می کشید و شاخ و برگی ساز می کرد
شاخ و برگ ها شکوفه دادند
دانه دانا شد شکوفه داد و شکوفا شدند
از شکاف شکوفه ها میوه ها طلوع کردند.
دانه ی دُردانه، الماس شد
میوه ها از کلام شعله ها،
شعله هایی گرمابخش،
مثال هارونی بهر موسی
حمد کنان چون احمد محمود
آتشی انداختند بر جان وجود
جان وجود شعله ور شد
از میان شعله ها، شعله های گرمابخش
همای رحمت نمایان شد و یاهو گفت
از جان وجود، از کلام الله، از هوهوی یاهو
علی، عالی اعلا پدیدار شد
دانه از آن یاهوی اعلا،
علی را آقای جان دید و
علی را از هرطرف آقاجان دید
و از یاهوی علی، جان وجود پُر از هورمون دید
هارمونیکِ جان وجود، به وَجد دید و مجنون دید
در این میان، ستاره ای درخشید و لیلا دید
وَل وَله ای به پا دید، مجنون واله و شیدا دید
لیلا، عاشقِ عشقِ والا دید، ولایتی ایجاد دید،
ولایاتِ معشوقِ عشق مولا، صاحب والی دید
مَوالی نمک پرورده و عاشق عشق مولا دید
از میان شعله ها، شعله های واله و شیدا
هُمای سعادت پدیدار گشت و همایون دید
و یان و هَمیان هستی از کتابِ اکباتان هستی
کاتبانی چون حکیمانی از هگمتانه
پُر از هومن و پُر از کاترین دید
کاترین ها و همایون ها، هیاهویی به پا کردند
لیلای مجنون از سرنوشت کاترین ها و همایون هایش آگاه بود
لیلایِ مجنون، همایون ها و کاترین ها آغشته به آغوش
لالایی خواند و دیده ی بودا از هر طرف بیدآر شد
بودایِ داددست، بی قرار و دادرس و دیدآر شد
بودا آتشی انداخت بر جان لیلا
لیلا آتشی انداخت بر جان بودا
آتش عشق کار خودش را کرد
و هو هووی یاهو، یوهّوو شد
لیلای عاشق، خواستگار بودا شد
بودای عاشق، خوشحال و خندان
با دلی راضی، آری گفت و به عشقش رسید
بودا اَرمان اَرمان گویان لیلا را در آغوش گرفت
لیلا در آغوش بودا آرمیده و آرام گرفت
لیلا به آرمانش رسید و مجنونِ لیلی تنها شد
لیلای دلشکسته، دلش غمگین مولا شد،
بودا از غم لیلی دست به کار شد
مجنون در ایوه و ایوان بودا سر به سجده
در قلب خدا، به مَاْمن و مَأوا رسید و رستگار شد
هُمایون ها، هیهات کنان در هَمیان هستی ماندند
کاترینِ زیبا با دلی ساجد و بیمار سر به صحرا زد
صحرایی زهرا، زهرایی نورانی
لیلا در آغوش بودا با دلی بی قرار
کاترینش را عاشقانه تماشا می کرد
مجنون با دلی راضی
کاترینش را عاشقانه دعا می کرد
کاترین شهر به شهر روستا به روستا
دلش سوخت و یونیزه شد
کتری الکتریکِ کاترین
پُر از الکترون های جوشان شد
کتری کاترین پُر از هیدروژن و
پُر از انرژی پنهان شد
کِتری کاترین جوشید و خروشید و درختشید
شادی خروشید، نور خورشید، به شهر و روستا تابید
شهر به شهر روستا به روستا روشن شد
در شهر و روستا، رستم و سودابه نمایان شد
رستم ها رُسْتند و سودابه ها سودآب شدند
و اینگونه بود که صحرای هستی، سینه به سینه
از مرام فتون، مَفتون انفجار الکترون،
روت و پوت و نورانی و سُهراب شد
فَتّانه، مفتونِ فُتُوَّتِ عشق سهراب شد
سهرابِ پاک فطرت و خوش سیرت
سینه اش سوخت و نورانی شد
سینه اش فراخ و پر فروغ و فرخنده شد
نور صورت، نور روح خدا نمایان شد
از نور سینه سهراب، رودابه و نامرود پدیدار شد
رودابه و نامرود عاشق هَمیان مولا شد
چاوُشِ چِشمِ حیات از چشمان فَتّانه و سهراب
جوشید و خروشید و درختشید و پر از فر یاد شد
چاوُش چشم حیات، جاوید و چاویدان شد
چشمهٔ ی شیرینِ دی، در مادرْ قناتِ دایه،
پر از هادی و پر از فر هاد و دایان شد
از مرامِ مادرْ قناتِ دایه، فردا به فردا
از باسکول هستی بهمن پدیدار شد
کِیلِ بهمن آک شد و هوا کولاک شد
از کولاک دایه، پِندار بهمن اسپند شد
بهمن مانند دماوند، روسفید و اَسوَد شد
خورشید بر جانِ پاک و سپید اسپند تابید
از مرام مادر قنات دایه، بهمن فَرّ ایمان ما شد
از همت فریمان دماوند دمنده و
دیم آووند و فر آر و هورشار شد
از برکت دیم آووند از همت فر ایمان
دماوند شهر طاهران و شهر رستم ها شد
بهمن جاری شد و اسفند فروردین شد
فروردین فردین شد و عالم پردیس شد
پردیسِ سهراب شده پُر از لاله و پُر از شقایق شد
فردین در این ره از مرام مادرش کاترین
از برکتِ بارک الله، در اقصی نقاط،
کترینگی مقدس به راه انداخت
از کترینگ فردین، فروردینِ چشمِ قنات،
همچون فَوّاره ای فَوَران کرد و
از مرام بهمن، جان جانان اسفند شد
از قناتِ آن عالی اعلا اسپند پدیدار شد
گیتی، سِپَندار شد، گیتی زِپندار سَپَندار،
نیک پندار و نیک گفتار و نیک کردار شد
عالم پر از نیکان شد و از این پندار،
پیوندها، پوینده و پایَندار شد
زین پایندگی افزایندگی پدیدار شد
زن زندگی سازندگی آغاز شد
اسپند در قُپّه ی مَشکین ماند
و مشکلی ایجاد شد
و خداوند از جان وجودش
آتشی مقدس انداخت بر پندار سپندار
عطرِ مَشْکِ وجود اسفندیار مُعَطَّر شد
سپندار مهستی شد
و خدا، مست عطر ماهِ هستی شد
اینجا بود که بودای دیبا،
با دستی بر شانه ی لیلا
با دستی دیگر بر گونه،
منتظر شد و
با لبخندی بر لب
زیر سایه ی درختِ مَهَستی
درختی با میوه های علی شاه گویان
میوه هایی منتظر و آمین گویان
میوه های بی قرار میوه های در انتظار
از برای دستی مبارک
دستی از جنسی لطیف
دستی از جنس دست خدا
از برای چیدن از برای نوشیدن
لیلای عاشقش را بوسید و
مشغول تماشای جوشش کتری کاترین ها
کتری لبالب از باده ی عشق، بر روی آتش
در زیر سایه ی درخت مهستی
گیلاس چای، از دست لیلا گرفت
گیلاسی به رنگ خون دل
به خود و لیلای عاشقش، اَحسَنت گفت
و چای نوشید
و هوممم گفت
و خود آوند شد
خداوند شعله ای از شعله های یاهو
آتشی مقدس انداخت بر جان جانان
جان دانه مثال جان بابا آدم
از یاهوی آن عالی اعلا مجنون شد
دانه از یاهوی علی، با دلی راضی
حقاًهو و یا من هوو گفت
بودا سبوی مَشکینش را لبالب از باده ی ناب کرد
چشمانِ سهراب شده از باده ی ناب، نگهبان شد
سبو مست باده ی یا من هوو، مشروب شد
دانه در این غنی آباد مشعوف شد
دانه ی شاد و مشعوف، لب از لبش شِکُفتُ
چون بلبلی لبیب از اولولالباب، لبالب
مُقَنّی شد و آباد شد و یوهّوو گفت
ریشه ی مزدوج دو حرفی در مصدر کلمه ی نقش دو حرف ( ن ق ) به معنای حاوی محتوا می باشد. محتوایی که دارای شارش و شورش باشد.
حکمت استفاده از حرف ش در انتهای ساختمان کلمه ی نقش با نگارگری خاص خودش با سه نقطه در بالای این حرف که باعث ایجاد انطباق در معنای این کلمه با عالم ماده می شود اشاره به شارش افتادن یک محتوا در مدل عملکرد رفتاری ما تحت عنوان نقش آفرینی و چهره پردازی دارد.
... [مشاهده متن کامل]
درک بهتر مطلب فوق مرتبط با متن تحلیل شده در خصوص کلمه ی نگین در متن زیر تبیین شده است ؛
نگین ؛ نگاری نهفته در میان از برای نگریستن
زبان و خط فارسی همانند یک چشمه ی زلال و جوشان و دارای جریان آنقدر حکیمانه و عمیق می باشد که حکمت استفاده از حرف ن با صورتگری و نگارگری و نگارش خاصی که حرف ن با یک نقطه که در میان دارد در انتهای ساختمان کلمه ی نگین اشاره به نهفته شدن یک صورت و تصویر زیبا در میان یک چیزی مثل قاب یا رکاب یا هرچیزی مثل این ها دارد.
یعنی ریشه ی مزدوج دو حرفی در مصدر کلمه ی نگین که دو حرف ( ن گ ) می باشد و حرف گ که از طریق قانون قلب ها قابل تبدیل به حرف ق می باشد و باعث مشاهده شدن کلماتی مثل نقش نقشه نقطه و غیره به معنای درون پُر بودن و حاوی محتوا می شود اگر به جای حرف ن در انتهای ساختمان کلمه ی نگین حرف ر قرار می گرفت و کلمه ی نگار ابراز وجود می کرد باعث ایجاد مفهوم یک جریان مادی و فیزیکی که دارای استمرار باشد از یک پدیده ی دارای محتوا برای ما می شد.
مصداق و نمونه ی محتوای این مطلب را در خصوص دو مفهوم محتوا و جریان در عالم ماده و معنا در خصوص کلمه ی نگار در مبحثی به نام نگارش می توانیم درک و به عینه مشاهده کنیم.
درک بهتر مطلب تحلیل و تفسیر شده فوق در دلنوشته ی زیر خدمت علاقه مندان به مبحث زبانشناسی تبیین شده است ؛
کلام عَتیق؛ ( به سبک مینابی )
تنهای تن ها
خودم و خودآ
نشسته در کنار پنجره
پَهن جَره ای غبار گرفته
در سر سودای سماوات
فنجان چایی با مُسَمّا،
از جنس گیلاس
همیانش از جنس میناب
مینابی رودآب
مینابی نگار آفرین
با نگار و نگینی
از برای نگریستن
از جنس فیروزه ی فارسی
نورانی و نیروبخش
بر لب طاقچه
بُخارش پخته
پر شور و شیدا
با رقصی متین
با چشمانی کم سو
تاریک و غبار گرفته
از آنسوی پنجره،
از دور دست ها
نسیمِ نظیم نماز،
نسیم صبح صبا
شمیم صمیم سماوات،
وزیدن گرفت
ابر کرامت
باریدن گرفت
گرد و غبار،
زدودن گرفت
چشم روشن شد
روزنه ای پدیدار شد
نور تابید نور رسید
از اندرون کوهی بلند
از اندرون کوهی استوار،
کوهی رشید و ریشه دار،
واراسته در قد قامت اِوِرِست
کوهی درخشان در شکل الماس
الماسی خواستنی الماسی دماوند
الماسی مَجید، پُر مَجْدُ مُژده
الماسی تَر و پر طراوت و تورات
الماسی صَبور و الماسی زَبور
از برای بَذری برزو و بَرزکار ،
بذری شکور و دست در کار
بذری ریز و صبور و مبارز
از برای آریوبرزن ها
در کوی و برزن ها
الماسی برازنده
از جنس بُرزان و وَندان
با پیوندی مبارک
از جنس البرز و اَلْوَند،
هَمیانش در اندرون
بُرزکار و بُرزْوَندان
طالب نفسکشی کوه نورد
از برای دَرنَوَردیدن
از برای زاگرُست شدن
از برای ساج و ساروج شدن
از برای شارژ و سراج شدن
از برای شرجی شدن
از برای ساق کشیدن
از برای شاخ شدن
از برای سترگ شدن
از برای بزرگ شدن
با سِتیغی سِتُرگ
کوهی جَلیلُ الْقَدر
با نام جلال الدّین
خواستنی و دم دمنده
چون دِیْم آوند
از سر تا به پا، از دامنش
جمله ی نوری جمیل،
مثال چشمه ای چاچی،
چاوید و جوشان و جاجگرم
از برای چاوشگری تشنه
نور نابی نوا دهنده
از منبع و از انبان نبیع تابید،
ضرب آهنگ نبض و نوا
مُصَوَّت شد
جان، مجنون شد
تن تنابید
تن، از پایین به بالا
از بالا به پایین
از دامن به قُلّه،
از قُلّه به دامن
سنگ به سنگ،
صخره به صخره
سخت رَهی پر از سنگ های سخت
سنگ و صخره هایی پر از سخاوت
با داستان ها و راستان ها و
حرف هایی فرح بخش و پر از حلاوت
چون حکیمی پر از حِکمت و حکایت
کوه را فرهادوار دَر می نَوَردید
از دامنش چشمه ای شیرین جاری شد
چشمه ای زلال و نورانی
نور نوش شد
چشم مشروب شد
چشم نوشین و نَشمین شد
چشم روژین و روژان شد
چشم تیزبین و ریزبین شد
نور هور شد، هوری شور و شیرین
مثال ثمره ای از نان و نونی سمیر
از ترکیب شیر و آرد و پنیر
نورانی، نیرو بخش و اَردشیر
هور در خور شد،
خورشید پدیدار شد
خورشید خروشید
شادی درختشید
تَنْ، تَنْ نور شد
تن طنین شد
تن وطن شد
وطن دانه شد
دانه دانا شد
دانا توانا شد
طیف نور،
جمله جمله می تابید
چشمانِ تشنه و عطشان
جرعه جرعه می نوشید
چشم به جمال نور جمیل شد
جمله ای پر نور،
از فاصله ای بسیار دور
جمله ای جمیل، کلامی کلیم
کلامی قدیمی، کلامی آنتیک
از ستیغی سترگ از عصر عتیق
چون دَوا و اَدویه ای بهر مداوا
از داوودی مقاوم و مداوم و با دوام
قاووتی پُرقووتُ قُوَّت،
پُرقِدمتُ باقیمت، با قوام
قِیطاس و قِیطون،
مقید بهر مُلاقات
از دریای لُغات،
به غایت با لیاقت،
لِقاحی بَهر تَلقیح،
حلقه حلقه بهر تلقیح و لغایت
قدیری قِیدِ تقدیر،
نقد و مقدونی بهر دِقَّت
دقیقه دقیقه بهر قدرت
قائدی با تَقَیُّد،
در رَه اقدام، قیطران
بهر تقدیم با تَقَدُّم
عَتیقه و آنتیک،
از عَهدی عَتیق
مُوْسیقی بَهر سِیقل
از سوق و سوغاتی سَویق
مثال دُ رِ می فا سُ لا سی
از سازی دقیق
از کلام اِنَّ شانِئَکَ
پُر شأن و نعشه بهر طوطیا
چون نهالی را نشاندن
با هَرَس از خاک بالا با نشاء
بهر چشمانی تشنه
از نوری لطیف، شَأْنتیا
چون آبی روان و آبی زلال در جویباری،
نوری روان چون جریان راغی از نورون
بهر رنگ و رونق، در اَرماق ما از عهدی عتیق
مثال باغ و بوستان یا داستان گنجی
در صندوقچه ای زرین از عصر باستان
از برای دَبِستَن در هر دبستان
و آن نور لطیف این جمله بود؛
( ( ( و خداوند متعال،
اولین چیزی که خلق کرد
کلام بود ) ) )
کلامی کُن فیکون
کلامی پَر کسر و کاسْتمان
کلامی کثیر و کوثر، کلامی کاستان
کلامی کاهنده و زاینده
تا رسید این مطلب،
مکثی در مغز آمد پدید
چون کوثری، بهر تکثیر
مطلبی آمد برون از اندرون
و اولین کلام، هووو بود
هووو کاه شد کاه کوه شد
هووو سرازیر شد
قُوَّتی ایجاد شد
اَشکِ عشقِ خدا جاری شد
چون ابری لطیف از ستیغ کوه
از لوح آسمان، لوحی هَمورابین
چون رِفرِنْسی فِرنسین و فانوسین
از متارکه و ترکیب قطرات
بهر رقیه با تَرَقّی و ارتقاء
خوش بار و باران، باریدن گرفت
کوه سَرش سپیدان شد
هوا خِویس شد
زمین خیس شد
چَزّابه ای، برپا شد
چَزّابه، اروند شد
اروند جاری شد
خیزستان پدیدار شد
سیستم و زیستانی
در سیستان آغاز شد
اروندی جاری
در اَندرون ماهوری
ماهوری از جنس آدم
ماهور پُر هوررر شد
هور عبدالله و هورالعظیم هویدا شد
ملک هستی مالامال از کلام و بارآک شد
تولدی در دل دلتا آغاز شد
نوری در آدم دمیده شد
آدم آغوشش آغشته به آغاز شد
آدم از لطف صاحب کلام،
کامل و بارور
و چون قاصدکی
قاصد معنا شد
یاهویی از اندرون آدم هووو گفت
هووو نوشته شد
سکوتی ایجاد شد
سکوتی از سقوط صدا
سکوت فریاد خاموش شد
جان به آواز واژه ها، گوش سپرد
نوشته مزه مزه نوش شد
آدم نوشین شد
زَم زَمِ زمینِ آدم،
در این زمستان
مثال شارژ چرخ چاچی
از آبراه بِراهما، ابراهیم شد
آدم از آن یاهوی اعلا، تَناهو شد
هُویَّتی ایجاد شد
تناهو، نیکان یاهو شد
تن، آوانتاژ گرفت و آوانسیان شد
آدم از آب حیاتِ بودا، دم گرفت
و هَوْرا پدیدار شد
آدم یار هَوْرا شد
آدم بابا شد بابا هورا شد
آدم دمادم، ماد و مادام و مداوم شد
بابا مدام هِمَّت کرد و مقاوم شد
بابا همیم شد بابا فهیم شد
بابا در حمام هستی مهم و حامی شد
بابای قانع از قونیه تا قائنات،
از گناباد تا گناوه تا آنسوی جنووا
قنیع و قانع و مُقَنّی شد
مُقَنّی نَقمی زد و دست به قنوت شد
قَنات غنی شد و هَمیان، پُر از هورر شد.
چشمه ی هور درختشید و خورشید شد
خورشید خروشید، شادی درختشید
از قناتی غنی از قنوتی پُر مَصاف
نقطه به نکته، به صیفه ای با ثواب
باغ سیبی، حَلال و شاه پسند
در شکل انجیر و انگور، یا انار
زیتون، لیمو یا که گلابی
شاه توت، اَنبه یا که گیلاس
لیل و سِپِستون یا که پسته ای خندان،
طلوع کرد و مَطْلَعُ طَلعتِ آدم
در این مطالعه، از این طلیعه، طالع شد
و قدحی از حدقه ی نور و سرک انگبین
چون حَدیقه ای از تین و زیتون شد
باغ به بَقا افتاد و پالیزتین شد
باغ پالیزتین شده، بنین آدم شد
فرزند آدم در این پالیزار
در این جالیزار و در این شالیزار
چون دانه ای از دانه های
انجیر و زیتون
پارس استانی
در فلسطین شد
باغبان، از وان و از بان و از یان
از بیرون و از اندرون در این میان
بیل به دست، دست در کار بود
پا به پایش پیچ و تاب می داد
نور را مثال آبی روان
در اندرون این جوب،
جوبی در میان سلسله جبالی
از جابر پر جبروت
این نجیبِ با نجابت با اجابت
نور را مثال امری واجب،
مثال آبی زلال
چون مُجابی با جواب
جوب به جوب می کولید
رَفعِ گیر می کرد و برق می تابید
دانه ای بی تاب،
دانه ای تشنه،
دانه ای زنده
دانه ای خشک و خاک بَرسر گرفته
تَشْ نهاد و تَشْ گرفته
آب رسید به پایش
زیراکه طُرّه ی دوست تَراوش کرد
و تورابش پُر وِتْر و پُر طراوت شد
تورابش در اَندرون باغ
مثال توبره ای از تورات،
در این تربت، تباری از تورباغ شد
تُرپاق، به بقا افتادُ ایران شد
و خاکِ پودرینه لاتین شد
دانه ی اَرمَن به مُرادش رسید و رادین شد
دَر دانه یِ دُردانه، روزنه ای پدیدار شد
دانه ی پاک و ارمن،
مثال بذری ریز و مبارز
روزنی، بهر تورِ نور از دل برگُشود
ریشه ای نوشین از روزن دل برنوشود
دانه، ساقه ای از ساغر ساقی قدگشود
دانه توران شد دانه مزتوران شد
دانه روزان شد دانه فروزان شد
دانه روژان شد دانه روژین شد
دانه روشن شد، دانه دانا شد،
دانا مثال استارتی در اندرون مهتابی
یا آفتاماتی در اندرون دینام شد
دانه دینام شد، تمدنی آغاز شد
مِلَّتی ایجاد شد تلاطمی آغاز شد
دانه دیندار شد ریشه داد و شکوفا شد
ریشه اش دست درازی می کرد و چنگ می انداخت
مو به مو، آوند به آوند، رگ به رگ
می مَکید آب غنی از غذاهای مُغَذّی
در مَلاتی پرتَلاطم لَتْ می داد
ریشه اش را لاتین وار در پاتیل مَلّاته
دانه دانا شد، خِشت می کرد آن غذاهای لاتینه
آتشش پُخته می کرد خِشت ها را
دانه ی اَخّاذ، خاضع به خضوع،
اَخذ می کرد برهه برهه از آبراه براهما
دانه، راکع به رکوع از معرکه و آراک عریکه،
از خَشیَّت و خوشنودی خشایار
خوشایار و خشتمال شد
دانه از خاک برآمد و سر در سماوات شد
دانه از سِقایت و از ساغر ساقی ساقدار شد
دانه در این آشیانه به عیش رسید
و چون عاشقی در پی معشوق، عاش پَز شد
دانه از پاتیل پر تلاطمِ مَلّاته
لابلای خشت ها مانند یک مُلّای خشتمال
پُر می کرد لاتینی از مَلات را
مُلّا، مالامال از مَلات شد
خِشت به خِشت، روی هم می چید
قد می کشید و شاخ و برگی ساز می کرد
شاخ و برگ ها شکوفه دادند
دانه دانا شد شکوفه داد و شکوفا شدند
از شکاف شکوفه ها میوه ها طلوع کردند.
دانه ی دُردانه، الماس شد
میوه ها از کلام شعله ها،
شعله هایی گرمابخش،
مثال هارونی بهر موسی
حمد کنان چون احمد محمود
آتشی انداختند بر جان وجود
جان وجود شعله ور شد
از میان شعله ها، شعله های گرمابخش
همای رحمت نمایان شد و یاهو گفت
از جان وجود، از کلام الله، از هوهوی یاهو
علی، عالی اعلا پدیدار شد
دانه از آن یاهوی اعلا،
علی را آقای جان دید و
علی را از هرطرف آقاجان دید
و از یاهوی علی، جان وجود پُر از هورمون دید
هارمونیکِ جان وجود، به وَجد دید و مجنون دید
در این میان، ستاره ای درخشید و لیلا دید
وَل وَله ای به پا دید، مجنون واله و شیدا دید
لیلا، عاشقِ عشقِ والا دید، ولایتی ایجاد دید،
ولایاتِ معشوقِ عشق مولا، صاحب والی دید
مَوالی نمک پرورده و عاشق عشق مولا دید
از میان شعله ها، شعله های واله و شیدا
هُمای سعادت پدیدار گشت و همایون دید
و یان و هَمیان هستی از کتابِ اکباتان هستی
کاتبانی چون حکیمانی از هگمتانه
پُر از هومن و پُر از کاترین دید
کاترین ها و همایون ها، هیاهویی به پا کردند
لیلای مجنون از سرنوشت کاترین ها و همایون هایش آگاه بود
لیلایِ مجنون، همایون ها و کاترین ها آغشته به آغوش
لالایی خواند و دیده ی بودا از هر طرف بیدآر شد
بودایِ داددست، بی قرار و دادرس و دیدآر شد
بودا آتشی انداخت بر جان لیلا
لیلا آتشی انداخت بر جان بودا
آتش عشق کار خودش را کرد
و هو هووی یاهو، یوهّوو شد
لیلای عاشق، خواستگار بودا شد
بودای عاشق، خوشحال و خندان
با دلی راضی، آری گفت و به عشقش رسید
بودا اَرمان اَرمان گویان لیلا را در آغوش گرفت
لیلا در آغوش بودا آرمیده و آرام گرفت
لیلا به آرمانش رسید و مجنونِ لیلی تنها شد
لیلای دلشکسته، دلش غمگین مولا شد،
بودا از غم لیلی دست به کار شد
مجنون در ایوه و ایوان بودا سر به سجده
در قلب خدا، به مَاْمن و مَأوا رسید و رستگار شد
هُمایون ها، هیهات کنان در هَمیان هستی ماندند
کاترینِ زیبا با دلی ساجد و بیمار سر به صحرا زد
صحرایی زهرا، زهرایی نورانی
لیلا در آغوش بودا با دلی بی قرار
کاترینش را عاشقانه تماشا می کرد
مجنون با دلی راضی
کاترینش را عاشقانه دعا می کرد
کاترین شهر به شهر روستا به روستا
دلش سوخت و یونیزه شد
کتری الکتریکِ کاترین
پُر از الکترون های جوشان شد
کتری کاترین پُر از هیدروژن و
پُر از انرژی پنهان شد
کِتری کاترین جوشید و خروشید و درختشید
شادی خروشید، نور خورشید، به شهر و روستا تابید
شهر به شهر روستا به روستا روشن شد
در شهر و روستا، رستم و سودابه نمایان شد
رستم ها رُسْتند و سودابه ها سودآب شدند
و اینگونه بود که صحرای هستی، سینه به سینه
از مرام فتون، مَفتون انفجار الکترون،
روت و پوت و نورانی و سُهراب شد
فَتّانه، مفتونِ فُتُوَّتِ عشق سهراب شد
سهرابِ پاک فطرت و خوش سیرت
سینه اش سوخت و نورانی شد
سینه اش فراخ و پر فروغ و فرخنده شد
نور صورت، نور روح خدا نمایان شد
از نور سینه سهراب، رودابه و نامرود پدیدار شد
رودابه و نامرود عاشق هَمیان مولا شد
چاوُشِ چِشمِ حیات از چشمان فَتّانه و سهراب
جوشید و خروشید و درختشید و پر از فر یاد شد
چاوُش چشم حیات، جاوید و چاویدان شد
چشمهٔ ی شیرینِ دی، در مادرْ قناتِ دایه،
پر از هادی و پر از فر هاد و دایان شد
از مرامِ مادرْ قناتِ دایه، فردا به فردا
از باسکول هستی بهمن پدیدار شد
کِیلِ بهمن آک شد و هوا کولاک شد
از کولاک دایه، پِندار بهمن اسپند شد
بهمن مانند دماوند، روسفید و اَسوَد شد
خورشید بر جانِ پاک و سپید اسپند تابید
از مرام مادر قنات دایه، بهمن فَرّ ایمان ما شد
از همت فریمان دماوند دمنده و
دیم آووند و فر آر و هورشار شد
از برکت دیم آووند از همت فر ایمان
دماوند شهر طاهران و شهر رستم ها شد
بهمن جاری شد و اسفند فروردین شد
فروردین فردین شد و عالم پردیس شد
پردیسِ سهراب شده پُر از لاله و پُر از شقایق شد
فردین در این ره از مرام مادرش کاترین
از برکتِ بارک الله، در اقصی نقاط،
کترینگی مقدس به راه انداخت
از کترینگ فردین، فروردینِ چشمِ قنات،
همچون فَوّاره ای فَوَران کرد و
از مرام بهمن، جان جانان اسفند شد
از قناتِ آن عالی اعلا اسپند پدیدار شد
گیتی، سِپَندار شد، گیتی زِپندار سَپَندار،
نیک پندار و نیک گفتار و نیک کردار شد
عالم پر از نیکان شد و از این پندار،
پیوندها، پوینده و پایَندار شد
زین پایندگی افزایندگی پدیدار شد
زن زندگی سازندگی آغاز شد
اسپند در قُپّه ی مَشکین ماند
و مشکلی ایجاد شد
و خداوند از جان وجودش
آتشی مقدس انداخت بر پندار سپندار
عطرِ مَشْکِ وجود اسفندیار مُعَطَّر شد
سپندار مهستی شد
و خدا، مست عطر ماهِ هستی شد
اینجا بود که بودای دیبا،
با دستی بر شانه ی لیلا
با دستی دیگر بر گونه،
منتظر شد و
با لبخندی بر لب
زیر سایه ی درختِ مَهَستی
درختی با میوه های علی شاه گویان
میوه هایی منتظر و آمین گویان
میوه های بی قرار میوه های در انتظار
از برای دستی مبارک
دستی از جنسی لطیف
دستی از جنس دست خدا
از برای چیدن از برای نوشیدن
لیلای عاشقش را بوسید و
مشغول تماشای جوشش کتری کاترین ها
کتری لبالب از باده ی عشق، بر روی آتش
در زیر سایه ی درخت مهستی
گیلاس چای، از دست لیلا گرفت
گیلاسی به رنگ خون دل
به خود و لیلای عاشقش، اَحسَنت گفت
و چای نوشید
و هوممم گفت
و خود آوند شد
خداوند شعله ای از شعله های یاهو
آتشی مقدس انداخت بر جان جانان
جان دانه مثال جان بابا آدم
از یاهوی آن عالی اعلا مجنون شد
دانه از یاهوی علی، با دلی راضی
حقاًهو و یا من هوو گفت
بودا سبوی مَشکینش را لبالب از باده ی ناب کرد
چشمانِ سهراب شده از باده ی ناب، نگهبان شد
سبو مست باده ی یا من هوو، مشروب شد
دانه در این غنی آباد مشعوف شد
دانه ی شاد و مشعوف، لب از لبش شِکُفتُ
چون بلبلی لبیب از اولولالباب، لبالب
مُقَنّی شد و آباد شد و یوهّوو گفت
لری بختیاری
رَول، نَشخ:نقش
رَول، نَشخ:نقش
در پارسی میانه: نِکارَک
طرح، اثر، نگاره
بیایید این واژه را دقیق بررسی کنیم. شما می پرسید درباره ی واژه ی �نَخش� یا �نقش� و ریشه های آن در اوستایی، پهلوی و سانسکریت. برای تحلیل، بهتر است قدم به قدم جلو برویم:
- - -
بررسی واژه ی �نقش� در اوستایی، پهلوی و سانسکریت
... [مشاهده متن کامل]
۱. فارسی میانه ( پهلوی )
در متون پهلوی، واژه ی naxš یا naxšag به معنای �تصویر�، �نقش� یا �طرح� به کار رفته است. این واژه در متون دینی مانند بندهش و دینکرد دیده می شود. نمونه کاربرد:
> �درختی که نقش آن در زمین است، درختی است که در آسمان است. �
این نشان می دهد که واژه ی �نقش� در فارسی میانه معادل مفهومی مشابه فارسی نو داشته و ریشه ی کهن آن در این زبان محفوظ مانده است.
- - -
۲. اوستایی
در اوستایی، معادل این واژه naξša ( تلفظ تقریبی: �ناکشا� ) است که به معنای �تصویر�، �نقش� یا �حکاکی� استفاده می شده است. این واژه در متون مقدس اوستایی مانند یسنا و ویسپرد به کار رفته است. نمونه کاربرد مشابه فارسی میانه:
> �درختی که نقش آن در زمین است، درختی است که در آسمان است. �
این نشان می دهد که مفهوم �نقش� در اوستایی و فارسی میانه نزدیکی معنایی و واجی داشته اند.
- - -
۳. سانسکریت
در سانسکریت، واژه های nakṣa و nakṣatra به معنای �نقش�، �طرح� یا �حکاکی� وجود دارند. واژه ی nakṣa به طور خاص برای اشاره به طرح ها و نشانه ها استفاده می شده است و در متون کلاسیک سانسکریت دیده می شود.
- - -
منابع معتبر برای مطالعه بیشتر
۱. اوستایی
1. Bartholomae, C. Altiranisches W�rterbuch ( Heidelberg: Winter ) – لغات اوستایی و ریشه های آن ها با تطبیق با فارسی میانه و سانسکریت.
2. West, E. W. Avesta ( Sacred Books of the East, Vol. 4 ) – متن اوستایی با ترجمه و توضیح لغوی.
3. Darmesteter, J. The Zend - Avesta ( Oxford University Press ) – متن اوستایی با شرح معنا و تطبیق با فارسی میانه.
4. MacKenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary – بخش اوستایی و تطبیق آن با پهلوی.
5. Frye, R. N. The Heritage of Persia – شامل تحلیل تطبیقی لغات اوستایی و پهلوی با نگاه تاریخی.
۲. فارسی میانه ( پهلوی )
1. MacKenzie, D. N. Pahlavi Texts ( Oxford University Press ) – مجموعه متون پهلوی با تحلیل لغوی و معنایی.
2. MacKenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary – فرهنگ لغت پهلوی با ریشه شناسی و تطبیق با اوستایی و فارسی نو.
3. Wieseh�fer, J. Ancient Persia: From 550 BC to 650 AD – تحلیل زبان پهلوی و ریشه های واژگان دینی و ادبی.
4. Wilhelm, F. H. Die Pahlavi - Darstellungen der Avesta - Literatur – تحلیل متون پهلوی و تطبیق معنایی با اوستایی.
۳. سانسکریت
1. Monier - Williams, M. A Sanskrit - English Dictionary ( Oxford University Press ) – شامل nakṣa و nakṣatra با توضیح معنای دقیق و کاربرد در متون کلاسیک.
2. Macdonell, A. A Sanskrit Grammar for Students – توضیح واج ها و ریشه های واژگان مرتبط با nakṣa.
3. Apte, V. S. The Practical Sanskrit - English Dictionary – شرح کاربردهای مختلف nakṣa و مشتقات آن.
4. Whitney, W. D. Sanskrit Grammar – تحلیل ریشه شناسی و تطبیق با اوستایی و فارسی میانه.
۴. منابع تحلیلی تطبیقی ( اوستایی، پهلوی، سانسکریت )
1. MacKenzie, D. N. Iranian Studies – تطبیق لغات اوستایی و پهلوی و تحلیل ریشه ها.
2. Keller, W. Die altpersischen Inschriften und das Avesta – تطبیق واژگان دینی میان اوستایی، پهلوی و فارسی باستان.
3. Haug, M. Essays on the Sacred Language of the Parsis – بررسی تطبیقی واژگان مذهبی اوستایی و پهلوی.
4. Frye, R. N. The History of Ancient Iran – تحلیل تطبیقی واژگان �نقش� و �تصویر� در متون اوستایی و پهلوی.
- - -
منابع معتبر برای بررسی واژه ی �نقش�
۱. اوستایی
1. Bartholomae, C. Altiranisches W�rterbuch ( Heidelberg: Winter ) – لغات اوستایی و ریشه های آن ها با تطبیق با فارسی میانه و سانسکریت.
2. West, E. W. Avesta ( Sacred Books of the East, Vol. 4 ) – متن اوستایی با ترجمه و توضیح لغوی.
3. Darmesteter, J. The Zend - Avesta ( Oxford University Press ) – متن اوستایی با شرح معنا و تطبیق با فارسی میانه.
4. MacKenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary – بخش اوستایی و تطبیق آن با پهلوی.
5. Frye, R. N. The Heritage of Persia – شامل تحلیل تطبیقی لغات اوستایی و پهلوی با نگاه تاریخی.
۲. فارسی میانه ( پهلوی )
1. MacKenzie, D. N. Pahlavi Texts ( Oxford University Press ) – مجموعه متون پهلوی با تحلیل لغوی و معنایی.
2. MacKenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary – فرهنگ لغت پهلوی با ریشه شناسی و تطبیق با اوستایی و فارسی نو.
3. Wieseh�fer, J. Ancient Persia: From 550 BC to 650 AD – شامل تحلیل زبان پهلوی و ریشه های واژگان دینی و ادبی.
4. Wilhelm, F. H. Die Pahlavi - Darstellungen der Avesta - Literatur – تحلیل متون پهلوی و تطبیق معنایی با اوستایی.
۳. سانسکریت
1. Monier - Williams, M. A Sanskrit - English Dictionary ( Oxford University Press ) – شامل nakṣa و nakṣatra با توضیح معنای دقیق و کاربرد در متون کلاسیک.
2. Macdonell, A. A. A Sanskrit Grammar for Students – توضیح واج ها و ریشه های واژگان مرتبط با nakṣa.
3. Apte, V. S. The Practical Sanskrit - English Dictionary – شرح کاربردهای مختلف nakṣa و مشتقات آن در متون مختلف.
4. Whitney, W. D. Sanskrit Grammar – تحلیل ریشه شناسی و تطبیق با اوستایی و فارسی میانه.
۴. منابع تحلیلی تطبیقی ( اوستایی، پهلوی، سانسکریت )
1. MacKenzie, D. N. Iranian Studies – تطبیق لغات اوستایی و پهلوی و تحلیل ریشه ها.
2. Keller, W. Die altpersischen Inschriften und das Avesta – تطبیق واژگان دینی میان اوستایی، پهلوی و فارسی باستان.
3. Haug, M. Essays on the Sacred Language of the Parsis – بررسی تطبیقی واژگان مذهبی اوستایی و پهلوی.
4. Frye, R. N. The History of Ancient Iran – تحلیل تطبیقی واژگان �نقش� و �تصویر� در متون اوستایی و پهلوی.
- - -
- - -
بررسی واژه ی �نقش� در اوستایی، پهلوی و سانسکریت
... [مشاهده متن کامل]
۱. فارسی میانه ( پهلوی )
در متون پهلوی، واژه ی naxš یا naxšag به معنای �تصویر�، �نقش� یا �طرح� به کار رفته است. این واژه در متون دینی مانند بندهش و دینکرد دیده می شود. نمونه کاربرد:
> �درختی که نقش آن در زمین است، درختی است که در آسمان است. �
این نشان می دهد که واژه ی �نقش� در فارسی میانه معادل مفهومی مشابه فارسی نو داشته و ریشه ی کهن آن در این زبان محفوظ مانده است.
- - -
۲. اوستایی
در اوستایی، معادل این واژه naξša ( تلفظ تقریبی: �ناکشا� ) است که به معنای �تصویر�، �نقش� یا �حکاکی� استفاده می شده است. این واژه در متون مقدس اوستایی مانند یسنا و ویسپرد به کار رفته است. نمونه کاربرد مشابه فارسی میانه:
> �درختی که نقش آن در زمین است، درختی است که در آسمان است. �
این نشان می دهد که مفهوم �نقش� در اوستایی و فارسی میانه نزدیکی معنایی و واجی داشته اند.
- - -
۳. سانسکریت
در سانسکریت، واژه های nakṣa و nakṣatra به معنای �نقش�، �طرح� یا �حکاکی� وجود دارند. واژه ی nakṣa به طور خاص برای اشاره به طرح ها و نشانه ها استفاده می شده است و در متون کلاسیک سانسکریت دیده می شود.
- - -
منابع معتبر برای مطالعه بیشتر
۱. اوستایی
1. Bartholomae, C. Altiranisches W�rterbuch ( Heidelberg: Winter ) – لغات اوستایی و ریشه های آن ها با تطبیق با فارسی میانه و سانسکریت.
2. West, E. W. Avesta ( Sacred Books of the East, Vol. 4 ) – متن اوستایی با ترجمه و توضیح لغوی.
3. Darmesteter, J. The Zend - Avesta ( Oxford University Press ) – متن اوستایی با شرح معنا و تطبیق با فارسی میانه.
4. MacKenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary – بخش اوستایی و تطبیق آن با پهلوی.
5. Frye, R. N. The Heritage of Persia – شامل تحلیل تطبیقی لغات اوستایی و پهلوی با نگاه تاریخی.
۲. فارسی میانه ( پهلوی )
1. MacKenzie, D. N. Pahlavi Texts ( Oxford University Press ) – مجموعه متون پهلوی با تحلیل لغوی و معنایی.
2. MacKenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary – فرهنگ لغت پهلوی با ریشه شناسی و تطبیق با اوستایی و فارسی نو.
3. Wieseh�fer, J. Ancient Persia: From 550 BC to 650 AD – تحلیل زبان پهلوی و ریشه های واژگان دینی و ادبی.
4. Wilhelm, F. H. Die Pahlavi - Darstellungen der Avesta - Literatur – تحلیل متون پهلوی و تطبیق معنایی با اوستایی.
۳. سانسکریت
1. Monier - Williams, M. A Sanskrit - English Dictionary ( Oxford University Press ) – شامل nakṣa و nakṣatra با توضیح معنای دقیق و کاربرد در متون کلاسیک.
2. Macdonell, A. A Sanskrit Grammar for Students – توضیح واج ها و ریشه های واژگان مرتبط با nakṣa.
3. Apte, V. S. The Practical Sanskrit - English Dictionary – شرح کاربردهای مختلف nakṣa و مشتقات آن.
4. Whitney, W. D. Sanskrit Grammar – تحلیل ریشه شناسی و تطبیق با اوستایی و فارسی میانه.
۴. منابع تحلیلی تطبیقی ( اوستایی، پهلوی، سانسکریت )
1. MacKenzie, D. N. Iranian Studies – تطبیق لغات اوستایی و پهلوی و تحلیل ریشه ها.
2. Keller, W. Die altpersischen Inschriften und das Avesta – تطبیق واژگان دینی میان اوستایی، پهلوی و فارسی باستان.
3. Haug, M. Essays on the Sacred Language of the Parsis – بررسی تطبیقی واژگان مذهبی اوستایی و پهلوی.
4. Frye, R. N. The History of Ancient Iran – تحلیل تطبیقی واژگان �نقش� و �تصویر� در متون اوستایی و پهلوی.
- - -
منابع معتبر برای بررسی واژه ی �نقش�
۱. اوستایی
1. Bartholomae, C. Altiranisches W�rterbuch ( Heidelberg: Winter ) – لغات اوستایی و ریشه های آن ها با تطبیق با فارسی میانه و سانسکریت.
2. West, E. W. Avesta ( Sacred Books of the East, Vol. 4 ) – متن اوستایی با ترجمه و توضیح لغوی.
3. Darmesteter, J. The Zend - Avesta ( Oxford University Press ) – متن اوستایی با شرح معنا و تطبیق با فارسی میانه.
4. MacKenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary – بخش اوستایی و تطبیق آن با پهلوی.
5. Frye, R. N. The Heritage of Persia – شامل تحلیل تطبیقی لغات اوستایی و پهلوی با نگاه تاریخی.
۲. فارسی میانه ( پهلوی )
1. MacKenzie, D. N. Pahlavi Texts ( Oxford University Press ) – مجموعه متون پهلوی با تحلیل لغوی و معنایی.
2. MacKenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary – فرهنگ لغت پهلوی با ریشه شناسی و تطبیق با اوستایی و فارسی نو.
3. Wieseh�fer, J. Ancient Persia: From 550 BC to 650 AD – شامل تحلیل زبان پهلوی و ریشه های واژگان دینی و ادبی.
4. Wilhelm, F. H. Die Pahlavi - Darstellungen der Avesta - Literatur – تحلیل متون پهلوی و تطبیق معنایی با اوستایی.
۳. سانسکریت
1. Monier - Williams, M. A Sanskrit - English Dictionary ( Oxford University Press ) – شامل nakṣa و nakṣatra با توضیح معنای دقیق و کاربرد در متون کلاسیک.
2. Macdonell, A. A. A Sanskrit Grammar for Students – توضیح واج ها و ریشه های واژگان مرتبط با nakṣa.
3. Apte, V. S. The Practical Sanskrit - English Dictionary – شرح کاربردهای مختلف nakṣa و مشتقات آن در متون مختلف.
4. Whitney, W. D. Sanskrit Grammar – تحلیل ریشه شناسی و تطبیق با اوستایی و فارسی میانه.
۴. منابع تحلیلی تطبیقی ( اوستایی، پهلوی، سانسکریت )
1. MacKenzie, D. N. Iranian Studies – تطبیق لغات اوستایی و پهلوی و تحلیل ریشه ها.
2. Keller, W. Die altpersischen Inschriften und das Avesta – تطبیق واژگان دینی میان اوستایی، پهلوی و فارسی باستان.
3. Haug, M. Essays on the Sacred Language of the Parsis – بررسی تطبیقی واژگان مذهبی اوستایی و پهلوی.
4. Frye, R. N. The History of Ancient Iran – تحلیل تطبیقی واژگان �نقش� و �تصویر� در متون اوستایی و پهلوی.
- - -
منبع. عکس فرهنگ ریشه های هندواروپایی زبان فارسی
واژه ی نقش از ریشه ی واژه ی نخش فارسی هست خود واژه ی نخش از ریشه ی دو واژه ی نه و خش فارسی هست خود واژه ی خش از ریشه ی واژه ی خشک فارسی هست درضمن خ به قاف ق تغییر کرده هست
... [مشاهده متن کامل]
لینک کتاب فرهنگ واژه های اوستا
قرار می می دهم چون واژه درش دوستان می تواند بررسی کنید و ببینید
ق حرف بیست وچهارم در الفبای فارسی، حرف بیست ویکم در الفبای عربی ( قاف ق ) و نوزدهمین حرف از حروف الفبای عبری ( کوف ק ) است.
در اغلب گویش های زبان فارسی حرف ق ( قاف ) و غ ( غین ) متفاوت تلفظ می شوند اما در برخی گویش ها و لهجه ها این دو حرف یکسان تلفظ می شوند.
بیشتر واژه هایی که با همخوان /ق/ آغاز می شوند، ریشهٔ عربی دارد معرب هست در بعضی از واژه ها که از فارسی یا زبان های دیگر وارد زبان عربی شده و سپس دوباره وارد زبان فارسی شده است، همخوان ( صامت ) ابتدایی به �ق� تغییر کرده است. برای نمونه �قند� معرب �کند� و �قرمز� معرب �کرمست�. برخی دیگر از واژه های فارسی که همخوان غین در آن شنیده می شود به غلط با قاف نوشته شده است. مانند قباد، قشنگ، قالیچه و قلندر. بعضی از واژه های فارسی هم هستند که همخوان آغازین آن ها به �ق� تبدیل شده است. برای نمونه �قلک� که در اصل به صورت �کولک� و �غلک� رایج بوده است. حرف ق از حرف های عربی است طبق در کتاب فرهنگ واژه های اوستا این کلمه غ در این کتاب است.
لینک منبع. پایین قرار می دهم
زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود.
• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
• تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
• حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است )
• فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
• غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
• فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹





واژه ی نقش از ریشه ی واژه ی نخش فارسی هست خود واژه ی نخش از ریشه ی دو واژه ی نه و خش فارسی هست خود واژه ی خش از ریشه ی واژه ی خشک فارسی هست درضمن خ به قاف ق تغییر کرده هست
... [مشاهده متن کامل]
لینک کتاب فرهنگ واژه های اوستا
قرار می می دهم چون واژه درش دوستان می تواند بررسی کنید و ببینید
ق حرف بیست وچهارم در الفبای فارسی، حرف بیست ویکم در الفبای عربی ( قاف ق ) و نوزدهمین حرف از حروف الفبای عبری ( کوف ק ) است.
در اغلب گویش های زبان فارسی حرف ق ( قاف ) و غ ( غین ) متفاوت تلفظ می شوند اما در برخی گویش ها و لهجه ها این دو حرف یکسان تلفظ می شوند.
بیشتر واژه هایی که با همخوان /ق/ آغاز می شوند، ریشهٔ عربی دارد معرب هست در بعضی از واژه ها که از فارسی یا زبان های دیگر وارد زبان عربی شده و سپس دوباره وارد زبان فارسی شده است، همخوان ( صامت ) ابتدایی به �ق� تغییر کرده است. برای نمونه �قند� معرب �کند� و �قرمز� معرب �کرمست�. برخی دیگر از واژه های فارسی که همخوان غین در آن شنیده می شود به غلط با قاف نوشته شده است. مانند قباد، قشنگ، قالیچه و قلندر. بعضی از واژه های فارسی هم هستند که همخوان آغازین آن ها به �ق� تبدیل شده است. برای نمونه �قلک� که در اصل به صورت �کولک� و �غلک� رایج بوده است. حرف ق از حرف های عربی است طبق در کتاب فرهنگ واژه های اوستا این کلمه غ در این کتاب است.
لینک منبع. پایین قرار می دهم
زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود.
• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
• تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
• حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است )
• فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
• غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
• فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹





خیلی درگیر این نقش بودید
ریشه یابی نقش
انگاشتن - - > انگاش - - > نگاش - - > نگش - - > نقش
انگاشتن / انگار از انگ اِشتن انگ اریدن و . . . آمده در همه آنها اِنگ یا اَنگ = جمع شدن |||||||||| سرهنگ / فرهنگ و . . . . به جمع و اجتماع اشاره دارد => انگ که آنرا جمع خواندم به معنای خیال و جمع شده است . خیال هم از خیل و خیلی آمده یعنی گروهی که خود نشان از جمع و اجتماع دارد پس
... [مشاهده متن کامل]
در انگاشتن همچون نگار که به نقش و ترسیم و خیالات ذهنی اشاره دارد می بینیم انگ به نگ تغییر یافت یعنی الف آن زدوده شد مانند خیلی از کاربنات ( افعال ) ایرانی
یعنی انگاشتن بعد ها نگاشتن شد و انگاریدن = نگاریدن
پس اگر بخواهیم از نگاشتن آنرا ادامه دهیم به نگاش ( نقاش ) و سپس از نقاش به نقش میرسیم یعنی آنچه در خیال و فکر می آید . بعد ها چون خیالات ذهنی را به تصویر میکشیدند به ترسیم نقش زدن / نقوش / نقشه و . . . گفتند
از بابت دوستی که گفتند نقش میشود وظیفه یعنی آنچه دیگران برای تو خیال بافتند = طرح فکر = نقشه کشیدن
لایک نداره این ریشه یابی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ریشه یابی نقش
انگاشتن - - > انگاش - - > نگاش - - > نگش - - > نقش
انگاشتن / انگار از انگ اِشتن انگ اریدن و . . . آمده در همه آنها اِنگ یا اَنگ = جمع شدن |||||||||| سرهنگ / فرهنگ و . . . . به جمع و اجتماع اشاره دارد => انگ که آنرا جمع خواندم به معنای خیال و جمع شده است . خیال هم از خیل و خیلی آمده یعنی گروهی که خود نشان از جمع و اجتماع دارد پس
... [مشاهده متن کامل]
در انگاشتن همچون نگار که به نقش و ترسیم و خیالات ذهنی اشاره دارد می بینیم انگ به نگ تغییر یافت یعنی الف آن زدوده شد مانند خیلی از کاربنات ( افعال ) ایرانی
یعنی انگاشتن بعد ها نگاشتن شد و انگاریدن = نگاریدن
پس اگر بخواهیم از نگاشتن آنرا ادامه دهیم به نگاش ( نقاش ) و سپس از نقاش به نقش میرسیم یعنی آنچه در خیال و فکر می آید . بعد ها چون خیالات ذهنی را به تصویر میکشیدند به ترسیم نقش زدن / نقوش / نقشه و . . . گفتند
از بابت دوستی که گفتند نقش میشود وظیفه یعنی آنچه دیگران برای تو خیال بافتند = طرح فکر = نقشه کشیدن
لایک نداره این ریشه یابی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلیم
نقش: کار ، مالنند اینکه بگوییم نقش او در اینجا یا نمایش چیست؟ یعنی کار او در این اینجا یا نمایش چیست؟
نقش: کار ، مالنند اینکه بگوییم نقش او در اینجا یا نمایش چیست؟ یعنی کار او در این اینجا یا نمایش چیست؟
لری بختیاری
رَول ( ایلامی ) ، نَشخ ( پهلوی ) ، کَرشا ( اوستایی ) :نقش
رَول ( ایلامی ) ، نَشخ ( پهلوی ) ، کَرشا ( اوستایی ) :نقش
نقش برگرفته از واژه پارسی نخش است
یه واژه ی دیگه که از پارسی رفته تو عربی، همین واژه است.
نخش یا نقش
که بعد وارد بابهای ثلاثی مزید عربی شده
نخش یا نقش
که بعد وارد بابهای ثلاثی مزید عربی شده
تاثیر
نقش: [ اصطلاح کفتر بازی ] به طرح و نوع رنگ آمیزی و ترکیب آن روی بدن کبوتر نقش می گویند. .
پیوستِ نکته 4 از دیدگاه پیشین:
واژه ( نقش، نقشه ) از تکواژِ پیشوندیِ ( نی ) به همراه بخشِ ( kas، kasa ) در زبانهای اوستایی و سانسکریت برگرفته شده است. ( کاس ) به چمِ ( نمایان شدن، خود را نشان دادن، درخشیدن، دارایِ شکل یا منظر مطبوع ) و واژه یِ ( کاسَ ) به چمِ ( پدیدار، هیکل، منظر، ظهور، حضور ) بوده است.
... [مشاهده متن کامل]
باید دانست که دگرگونیِ آوایی ( س/ش ) و ( ک/ق ) بسته به هر دوره یِ تاریخی رواگمند بوده است.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
به دیسه یِ آواییِ ( s ) در واژه یِ نشانه گذاری شده با پیکانِ سُرخ رنگ در فرتور بالا بنگرید، آنگاه درخواهید یافت که این واژه باواژگانِ ( کاس، کاسَ ) در فرتورهایِ پایین همبسته و مرتبط هستند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
از نگرِ ریشه یابی، دیدگاهِ من نیز همین است و به گمانم واژه ( نقش ) یک بخش پیشوندیِ ( نی ) و بخشِ دیگری به چمِ ( پدیدار شدن، نمایان شدن ) دارد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پَسگشتها ( references ) :
1 - رویه 375 از نبیگِ ( فرهنگ واژه های اوستا )
2 - رویه 454 از نبیگِ ( فرهنگِ سَنسکریت - فارسی ) - پوشینه یکم
( ویرایش:پَسگشتهایِ پیامِ پیشین از نبیگِ ( فرهنگِ سنسکریت - فارسی ) پوشینه یِ یکم بودند، که به نادرستی پوشینه دوم نوشته شده است. )


واژه ( نقش، نقشه ) از تکواژِ پیشوندیِ ( نی ) به همراه بخشِ ( kas، kasa ) در زبانهای اوستایی و سانسکریت برگرفته شده است. ( کاس ) به چمِ ( نمایان شدن، خود را نشان دادن، درخشیدن، دارایِ شکل یا منظر مطبوع ) و واژه یِ ( کاسَ ) به چمِ ( پدیدار، هیکل، منظر، ظهور، حضور ) بوده است.
... [مشاهده متن کامل]
باید دانست که دگرگونیِ آوایی ( س/ش ) و ( ک/ق ) بسته به هر دوره یِ تاریخی رواگمند بوده است.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
به دیسه یِ آواییِ ( s ) در واژه یِ نشانه گذاری شده با پیکانِ سُرخ رنگ در فرتور بالا بنگرید، آنگاه درخواهید یافت که این واژه باواژگانِ ( کاس، کاسَ ) در فرتورهایِ پایین همبسته و مرتبط هستند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
از نگرِ ریشه یابی، دیدگاهِ من نیز همین است و به گمانم واژه ( نقش ) یک بخش پیشوندیِ ( نی ) و بخشِ دیگری به چمِ ( پدیدار شدن، نمایان شدن ) دارد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پَسگشتها ( references ) :
1 - رویه 375 از نبیگِ ( فرهنگ واژه های اوستا )
2 - رویه 454 از نبیگِ ( فرهنگِ سَنسکریت - فارسی ) - پوشینه یکم
( ویرایش:پَسگشتهایِ پیامِ پیشین از نبیگِ ( فرهنگِ سنسکریت - فارسی ) پوشینه یِ یکم بودند، که به نادرستی پوشینه دوم نوشته شده است. )


پیوست دیدگاهِ پیشین:
نکته 4:
واژه سانسکریتی که در فرتورِ بالا با پیکانِ سرخ رنگ نشانه گذاری شده است، به روشنی با واژه ( نقش ) از یک بُن و ریشه می باشد ولی آوایِ ( s ) یکسانی در پیوند با واژه یِ زیرینَش ندارد و از همین رو شاید به دلیلِ معنایِ ( وجود، حضور ) ، بتوان این واژه یِ نشانه گذاری شده را با واژه ( کاس ) در زبانِ اوستایی و ( کَس ) در زبانِ سانسکریت به چمِ ( پرتو افکندن، درخشیدن ) همبسته و مرتبط دانست. در اینباره نظر زبان شناسان می تواند رهگشا باشد.
... [مشاهده متن کامل]
نکته 4:
واژه سانسکریتی که در فرتورِ بالا با پیکانِ سرخ رنگ نشانه گذاری شده است، به روشنی با واژه ( نقش ) از یک بُن و ریشه می باشد ولی آوایِ ( s ) یکسانی در پیوند با واژه یِ زیرینَش ندارد و از همین رو شاید به دلیلِ معنایِ ( وجود، حضور ) ، بتوان این واژه یِ نشانه گذاری شده را با واژه ( کاس ) در زبانِ اوستایی و ( کَس ) در زبانِ سانسکریت به چمِ ( پرتو افکندن، درخشیدن ) همبسته و مرتبط دانست. در اینباره نظر زبان شناسان می تواند رهگشا باشد.
... [مشاهده متن کامل]
واژگانِ ( نقش، نقشه ) واژگانی ایرانی هستند:
بررسی تکواژها:
1 - ( ن ) در این واژه از پیشوندِ ( نی ) در زبانهای اوستایی ، سانسکریت و پهلوی گرفته شده است که در زبانِ پارسی کنونی به دیسه یِ ( نِ ) در آمده است: برای نمونه در واژگانی همچون ( نِوشتن، نِگاشتن، نِشیب، نِمودن، نِوار و. . . ) .
... [مشاهده متن کامل]
پس نباید به دیسه یِ ( نَ ) خوانده شود بلکه ( نِ ) ؛ چنین لغزشهایی گهگاهی در واژگانی همچون ( درست:نِوار / نادرست:نَوار ) ، ( درست:نِشیب/نادرست:نَشیب ) ، ( درست:نِغش ( نِکش یا نِخش ) /نادرست:نَقش ) دیده می شود.
2 - تکواژه یِ ( کش ) :این واژه در زبانِ اوستایی ( کَرِش، کَرشا، کَرشَ ) ، پهلوی - پارسی میانه ( کِشیدن/کش ) ، سانسکریت ( کَش، کَشَ ) بوده است که در زبان پارسیِ کنونی به دیسه یِ ( کَشیدن یا کِشیدن ) درآمده است.
زبانِ اوستایی:
کَرِش:کشیدن، شیار زدن
کَرشا، کَرشَ:شیارِ گِرد، خط گِرد کشیدن رویِ زمین
زبان سانسکریت:
نی - کَشَ:نما، منظر، چهره
کَش: تراشیدن، خراشیدن، مالیدن، ساییدن، پنجول زدن، با سنگ محک مالش دادن
کَشَ:مالش، سایش، خراش، سنگ محک
زبان پارسی میانه - پهلوی:
کِشیدن ( بُن کنونی:کِش ) :draw
پارسیِ کنونی:
کَشیدن:draw
نکته ( یادداشت نگارنده ) :
1 - گهگاهی در زبانِ پارسیِ کنونی به درستی واژه ( کشیدن ) به دیسه یِ ( کَشیدن kashidan ) خوانده می شود؛ چراکه واژگان با ریشه یِ یکسان در گذر زمان و فرآیند زبانی از یکدیگر ناهمسان می شوند. در پارسیِ کُنونی نیز واژه ( کِشیدن ) به چمِ ( هُل دادن ) و واژه ( کَشیدن ) به چمِ ( شیار زدن یا draw ) می بایست بُن کنونیِ ناهمسانی داشته باشند.
2 - در زبان اوستایی واژگانی همچون ( کَرش، کَرشَ، کَرشا ) بکار رفته اند. باید دانست که زدایشِ آواییِ ( ر ) در زبانهای ایرانی رواگمند بوده است: برای نمونه واژه اوستاییِ ( کرش ور ) به دیسه یِ ( کشور ) در پارسیِ کُنونی در آمده است و واژگانی از این دست در گذار از زبان اوستایی به زبانهای دیگر و یا درونِ خودِ زبانِ اوستایی - سانسکریت به چشم می خورد.
3 - پس از کندوکاو در ریشه یابیِ واژگانِ ( نقش، نقشه ) آشکار می شود که واژه ( کشیدن ) تواناییِ کاربستِ پیشوندهایِ دیگر را دارد. ( اَن ( هَن ) ، هم، سر، آز، نِ، پیش، پس، زبر، بالا، زیر و. . . )
همچنین است: ( نِکش، نِکشه، نِکشش و. . . از کارواژه یِ نِکشیدن )
پَسگشت ها ( references ) :
1 - رویه هایِ 363 و 364 از نبیگِ ( فرهنگِ واژه های اوستا )
2 - رویه یِ 432 از نبیگِ ( فرهنگ سَنسکریت - فارسی ) - پوشینه یِ دوم
رویه یِ 426 از نبیگِ ( فرهنگِ سَنسکریت - فارسی ) - پوشینه یِ دوم
3 - رویه یِ 51 از نبیگِ ( فرهنگنامه یِ کوچک پهلوی ) نوشته ی ( دیوید مک کنزی )




بررسی تکواژها:
1 - ( ن ) در این واژه از پیشوندِ ( نی ) در زبانهای اوستایی ، سانسکریت و پهلوی گرفته شده است که در زبانِ پارسی کنونی به دیسه یِ ( نِ ) در آمده است: برای نمونه در واژگانی همچون ( نِوشتن، نِگاشتن، نِشیب، نِمودن، نِوار و. . . ) .
... [مشاهده متن کامل]
پس نباید به دیسه یِ ( نَ ) خوانده شود بلکه ( نِ ) ؛ چنین لغزشهایی گهگاهی در واژگانی همچون ( درست:نِوار / نادرست:نَوار ) ، ( درست:نِشیب/نادرست:نَشیب ) ، ( درست:نِغش ( نِکش یا نِخش ) /نادرست:نَقش ) دیده می شود.
2 - تکواژه یِ ( کش ) :این واژه در زبانِ اوستایی ( کَرِش، کَرشا، کَرشَ ) ، پهلوی - پارسی میانه ( کِشیدن/کش ) ، سانسکریت ( کَش، کَشَ ) بوده است که در زبان پارسیِ کنونی به دیسه یِ ( کَشیدن یا کِشیدن ) درآمده است.
زبانِ اوستایی:
کَرِش:کشیدن، شیار زدن
کَرشا، کَرشَ:شیارِ گِرد، خط گِرد کشیدن رویِ زمین
زبان سانسکریت:
نی - کَشَ:نما، منظر، چهره
کَش: تراشیدن، خراشیدن، مالیدن، ساییدن، پنجول زدن، با سنگ محک مالش دادن
کَشَ:مالش، سایش، خراش، سنگ محک
زبان پارسی میانه - پهلوی:
کِشیدن ( بُن کنونی:کِش ) :draw
پارسیِ کنونی:
کَشیدن:draw
نکته ( یادداشت نگارنده ) :
1 - گهگاهی در زبانِ پارسیِ کنونی به درستی واژه ( کشیدن ) به دیسه یِ ( کَشیدن kashidan ) خوانده می شود؛ چراکه واژگان با ریشه یِ یکسان در گذر زمان و فرآیند زبانی از یکدیگر ناهمسان می شوند. در پارسیِ کُنونی نیز واژه ( کِشیدن ) به چمِ ( هُل دادن ) و واژه ( کَشیدن ) به چمِ ( شیار زدن یا draw ) می بایست بُن کنونیِ ناهمسانی داشته باشند.
2 - در زبان اوستایی واژگانی همچون ( کَرش، کَرشَ، کَرشا ) بکار رفته اند. باید دانست که زدایشِ آواییِ ( ر ) در زبانهای ایرانی رواگمند بوده است: برای نمونه واژه اوستاییِ ( کرش ور ) به دیسه یِ ( کشور ) در پارسیِ کُنونی در آمده است و واژگانی از این دست در گذار از زبان اوستایی به زبانهای دیگر و یا درونِ خودِ زبانِ اوستایی - سانسکریت به چشم می خورد.
3 - پس از کندوکاو در ریشه یابیِ واژگانِ ( نقش، نقشه ) آشکار می شود که واژه ( کشیدن ) تواناییِ کاربستِ پیشوندهایِ دیگر را دارد. ( اَن ( هَن ) ، هم، سر، آز، نِ، پیش، پس، زبر، بالا، زیر و. . . )
همچنین است: ( نِکش، نِکشه، نِکشش و. . . از کارواژه یِ نِکشیدن )
پَسگشت ها ( references ) :
1 - رویه هایِ 363 و 364 از نبیگِ ( فرهنگِ واژه های اوستا )
2 - رویه یِ 432 از نبیگِ ( فرهنگ سَنسکریت - فارسی ) - پوشینه یِ دوم
رویه یِ 426 از نبیگِ ( فرهنگِ سَنسکریت - فارسی ) - پوشینه یِ دوم
3 - رویه یِ 51 از نبیگِ ( فرهنگنامه یِ کوچک پهلوی ) نوشته ی ( دیوید مک کنزی )




نمیشه نگاشتن هم چم رسم بده هم نقش
معرب شده واژه نخش پارسی
نِقَشن = علامت، نقش
{واژه نقش عربی نیست و دگرگون شده همین واژه است. بسیاری از گ ها در سغدی غ/ق می شود. از همین رو نگاشتن نیز به گمان نِقاشتن یا نِقَشتن بوده است. ن انتهای �نقشن� پسوند است که شاید بعدها درباره این پسوند بنویسم}
... [مشاهده متن کامل]
بن مایه: فرهنگ سغدی، دکتر بدرالزمان قریب
#پارسی دوست
{واژه نقش عربی نیست و دگرگون شده همین واژه است. بسیاری از گ ها در سغدی غ/ق می شود. از همین رو نگاشتن نیز به گمان نِقاشتن یا نِقَشتن بوده است. ن انتهای �نقشن� پسوند است که شاید بعدها درباره این پسوند بنویسم}
... [مشاهده متن کامل]
بن مایه: فرهنگ سغدی، دکتر بدرالزمان قریب
#پارسی دوست
پارسی واژه نقش یا رل واژه زیبای جاور میباشد
جایگاه
تأثیر، ایفای نقش. ( نقش مهمی را ایفا میکند. تأثیرگذار است )
( 1 ) کار، کارکرد؛ ( 2 ) نگار، نگاره
نقش:
سوت سوتَک بادی و آلتی که با دمیدن در آن تقلید صدای پرنده مورد نظری را کرده و آن پرنده را به سوی خود جلب می کرده اند .
حافظ گوید:
داده ام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
... [مشاهده متن کامل]
یعنی:شاهین نگاه را به سوی مرغ خوش خط وخال گریز پایی پرواز داده ام ، تا شاید نقش شاهین سرنوشت، ( آهنگ تقلید صدا ) او را از راه بر گدانید ه و شاهین نگاهم او را شکار کند.
سوت سوتَک بادی و آلتی که با دمیدن در آن تقلید صدای پرنده مورد نظری را کرده و آن پرنده را به سوی خود جلب می کرده اند .
حافظ گوید:
داده ام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
... [مشاهده متن کامل]
یعنی:شاهین نگاه را به سوی مرغ خوش خط وخال گریز پایی پرواز داده ام ، تا شاید نقش شاهین سرنوشت، ( آهنگ تقلید صدا ) او را از راه بر گدانید ه و شاهین نگاهم او را شکار کند.
کارکرد
به نظر بنده حقیر معنی وظیفه هم میدهد
نقش ، رل، به رفتاری اطلاق می شود که دیگران از فردی که پایگاه معینی را احراز کرده است، انتظار دارند. نقشهای مناسب به صورت بخشی از فرایند اجتماعی شدن به فرد آموخته می شود و سپس او آنها را می پذیرد.
نگاه اجمالی
... [مشاهده متن کامل]
بخش مهمی از جامعه پذیری از طریق یادگیری نقش های اجتماعی صورت می گیرد. هر فرد باید در طول زندگی خود ایفای نقش های کودک ، دانش آموز ، پدر و مادر ، کارمند ، عضو یک طبقه اجتماعی معین ، شهروند و بسیاری دیگررا بیاموزد، بطور کلی آموختن یک نقش ، حداقل دو وجه می تواند داشته باشد یکی اینکه یادگیری انجام دادن وظایف و تکالیف نقش و ادعای امتیازات و حقوق مرتبط با آن ، و دیگری کسب نگرشها ، احساسات و انتظارات متناسب با نقش.
انواع نقش ها
نقشهای محول ( Assigned )
آنهایی که برحسب جنس ، سن ، نژاد یا سایر ویژگی ها به فرد محول می شوند به عبارتی دیگر شیوه ای که جامعه از ما انتظار دارد که نقش خود را آنچنان ایفا کنیم.
نقش های محقق ( Achieved )
آنهایی که از طریق انتخاب و تلاش فردی ، محقق می شوند، به عبارتی دیگر شیوه ای که فرد در حال حاضر بر طبق آن ایفای نقش می کند. در جوامع سنتی و متجانس قدیم ، اغلب نقش ها و پایگاهها ، از نوع محول بودند، در حالی که در جوامع پیچیده و پیشرفته امروز ، بیشتر آنها ، غالبا از نوع محقق یا کوشاورد می باشند. یادگیری بعضی از نقش های خانوادگی و اجتماعی ، در دوران کودکی و غالبا ناآگاهانه و بطور غیر مستقیم صورت می گیرد.
رابطه شخصیت با نقش
نقش های اجتماعی در شکل دادن به شخصیت اهمیت زیادی دارند. حتی از لحاظ جامعه شناسی ، شخصیت را می توان به عنوان ترکیب و تلفیق نقش هایی تصور کرد که فرد در مناسبات اجتماعی خود عهده دار آنهاست. نقش را جامعه تعریف می کند و فرد در مورد تعریف مسئولیتها و امتیازات نقش خود ، چندان سهمی ندارد. از همان اوان کودکی ، نقش های گوناگون و فزاینده ای متناسب با جنس و سن ، به فرد محول می شود و انتظار می رود که بطور معقول و به درستی آنها را ایفا کند.
بطور کلی نقش و شخصیت با یکدیگر روابط متقابل دارند. بدین معنا که برخی ویژگیهای شخصیتی موجب می شوند که فرد به ایفای نقش های اجتماعی خاصی علاقه داشته یا بر عکس ، از ایفای آنها بیزار باشد. نقش های اجتماعی به نوبه خود ، برشخصیت موثر واقع می شوند، مثلا ، برای یک شخصیت برون گرا ، سازگاری با شغل فروشندگی آسان و مطلوب است. برعکس ، کارهای عادی و روزمره شغل فروشندگی کمک می کند که فرد ، به تدریج ، شخصیت برون گرا پیدا کند. پس همیشه بین نقش و شخصیت کنش متقابل برقرار است.
وظایف نقش ها
• نقش ها نیروهای پویای انگیزشی رفتار محسوب می شوند و سهم موثری در نحوه عملکرد و در نتیجه ، شکل گیری شخصیت فرد برعهده دارند. نقش های اجتماعی ، طی فراگرد جامعه پذیری آموخته می شوند. فرد با وقوف به ارزشهای اساسی نقش ها و جذب آنها ، بدانها معنا داده ، به ایفای آنها تن درمی دهد. باید اضافه کرد که نقش های اجتماعی ، همیشه همخوانی و توافق ندارند. بدین معنا که برخی نقش ها متضاد بوده و انتظار می رود که فرد ، به تبعیت از توقعات نقش های مختلف ، اعمال متضادی انجام دهد.
• نقش های اجتماعی ، به درجات متغیری ، با الزام و اجبار همراه اند. در ایفای یک نقش ، برخی رفتارها ضروری و الزامی است، در حالی که برخی دیگر ، صریحا غیر مجاز و ممنوع است. میان این دو حد رفتاری ، یک رشته رفتار مجاز نیز وجود دارد، لیکن این رفتارهای مجاز به فردی که نقش را ایفا می کند، تکلیف نشده است، مثلا ، یک پزشک ، در حد توانایی خود ملزم به معالجه و مداوای بیمار است، ولی از خاتمه دادن به زندگی بیماری که شفاناپذیر و در رنج و عذاب است، منع شده است.
نگاه اجمالی
... [مشاهده متن کامل]
بخش مهمی از جامعه پذیری از طریق یادگیری نقش های اجتماعی صورت می گیرد. هر فرد باید در طول زندگی خود ایفای نقش های کودک ، دانش آموز ، پدر و مادر ، کارمند ، عضو یک طبقه اجتماعی معین ، شهروند و بسیاری دیگررا بیاموزد، بطور کلی آموختن یک نقش ، حداقل دو وجه می تواند داشته باشد یکی اینکه یادگیری انجام دادن وظایف و تکالیف نقش و ادعای امتیازات و حقوق مرتبط با آن ، و دیگری کسب نگرشها ، احساسات و انتظارات متناسب با نقش.
انواع نقش ها
نقشهای محول ( Assigned )
آنهایی که برحسب جنس ، سن ، نژاد یا سایر ویژگی ها به فرد محول می شوند به عبارتی دیگر شیوه ای که جامعه از ما انتظار دارد که نقش خود را آنچنان ایفا کنیم.
نقش های محقق ( Achieved )
آنهایی که از طریق انتخاب و تلاش فردی ، محقق می شوند، به عبارتی دیگر شیوه ای که فرد در حال حاضر بر طبق آن ایفای نقش می کند. در جوامع سنتی و متجانس قدیم ، اغلب نقش ها و پایگاهها ، از نوع محول بودند، در حالی که در جوامع پیچیده و پیشرفته امروز ، بیشتر آنها ، غالبا از نوع محقق یا کوشاورد می باشند. یادگیری بعضی از نقش های خانوادگی و اجتماعی ، در دوران کودکی و غالبا ناآگاهانه و بطور غیر مستقیم صورت می گیرد.
رابطه شخصیت با نقش
نقش های اجتماعی در شکل دادن به شخصیت اهمیت زیادی دارند. حتی از لحاظ جامعه شناسی ، شخصیت را می توان به عنوان ترکیب و تلفیق نقش هایی تصور کرد که فرد در مناسبات اجتماعی خود عهده دار آنهاست. نقش را جامعه تعریف می کند و فرد در مورد تعریف مسئولیتها و امتیازات نقش خود ، چندان سهمی ندارد. از همان اوان کودکی ، نقش های گوناگون و فزاینده ای متناسب با جنس و سن ، به فرد محول می شود و انتظار می رود که بطور معقول و به درستی آنها را ایفا کند.
بطور کلی نقش و شخصیت با یکدیگر روابط متقابل دارند. بدین معنا که برخی ویژگیهای شخصیتی موجب می شوند که فرد به ایفای نقش های اجتماعی خاصی علاقه داشته یا بر عکس ، از ایفای آنها بیزار باشد. نقش های اجتماعی به نوبه خود ، برشخصیت موثر واقع می شوند، مثلا ، برای یک شخصیت برون گرا ، سازگاری با شغل فروشندگی آسان و مطلوب است. برعکس ، کارهای عادی و روزمره شغل فروشندگی کمک می کند که فرد ، به تدریج ، شخصیت برون گرا پیدا کند. پس همیشه بین نقش و شخصیت کنش متقابل برقرار است.
وظایف نقش ها
• نقش ها نیروهای پویای انگیزشی رفتار محسوب می شوند و سهم موثری در نحوه عملکرد و در نتیجه ، شکل گیری شخصیت فرد برعهده دارند. نقش های اجتماعی ، طی فراگرد جامعه پذیری آموخته می شوند. فرد با وقوف به ارزشهای اساسی نقش ها و جذب آنها ، بدانها معنا داده ، به ایفای آنها تن درمی دهد. باید اضافه کرد که نقش های اجتماعی ، همیشه همخوانی و توافق ندارند. بدین معنا که برخی نقش ها متضاد بوده و انتظار می رود که فرد ، به تبعیت از توقعات نقش های مختلف ، اعمال متضادی انجام دهد.
• نقش های اجتماعی ، به درجات متغیری ، با الزام و اجبار همراه اند. در ایفای یک نقش ، برخی رفتارها ضروری و الزامی است، در حالی که برخی دیگر ، صریحا غیر مجاز و ممنوع است. میان این دو حد رفتاری ، یک رشته رفتار مجاز نیز وجود دارد، لیکن این رفتارهای مجاز به فردی که نقش را ایفا می کند، تکلیف نشده است، مثلا ، یک پزشک ، در حد توانایی خود ملزم به معالجه و مداوای بیمار است، ولی از خاتمه دادن به زندگی بیماری که شفاناپذیر و در رنج و عذاب است، منع شده است.
نگار ، طرح ، اثر بجامانده از چیزی یا کسی یا عملی ، عکس ، نشان ، علامت ، حاصل کار نقاشان ، مهر ، داغ ، یاد
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٩)