برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1359 100 1

موظف

/movazzaf/

مترادف موظف: مسئول، مقید، مکلف، وظیفه دار، مواجب بگیر

معنی موظف در لغت نامه دهخدا

موظف. [ م ُ وَظْ ظَ ] (ع ص ) روزمره کرده شده بر کسی. (از منتهی الارب ). وظیفه داده شده. (یادداشت مؤلف ). وظیفه کرده شده و وظیفه داده شده. (غیاث ) (آنندراج ). کسی که به وی روزمره داده می شود. وظیفه خوار. (ناظم الاطباء). مقرری بگیر. آنکه از پادشاه یا دولت وظیفه گیرد. مستمری گیر. وظیفه خوار. صاحب وظیفه.
- موظف شدن ؛ از پادشاه یا دولت وظیفه و مستمری گرفتن. (از یادداشت مؤلف ).
- موظف کردن ؛ وظیفه بگیر ساختن.
- موظف گشتن (یا گردیدن ) ؛ موظف شدن. وظیفه ای را به عهده گرفتن. مکلف گشتن : هر روز او را دو غوک موظف گشت. (کلیله و دمنه ).
|| وظیفه دار. (ناظم الاطباء).آنکه وظیفه و مسؤلیتی برعهده ٔ او واگذار شده است. مسؤول. مکلف. ملزم. (یادداشت مؤلف ) : اگرتعرض خویش از ما زایل کنی هر روز موظف یکی شکار... به مطبخ ملک فرستیم. (کلیله و دمنه ).
- موظف شدن ؛ مکلف شدن. ملزم گشتن. وظیفه دار و مسؤول گردیدن : فلان موظف شد این کار را انجام بدهد. وظیفه ای به عهده گرفتن. (از یادداشت مؤلف ).
- موظف کردن ؛ وظیفه دار کردن. مکلف ساختن. انجام کاری را به عهده ٔ کسی واگذاشتن و قبولاندن او را.

موظف. [ م ُ وَظْ ظِ ] (ع ص ) آنکه وظیفه و روزمره به کسی می دهد. (ناظم الاطباء). وظیفه کننده و وظیفه دهنده. (آنندراج ) (غیاث ).

معنی موظف به فارسی

موظف
وظیفه دار، وظیفه داده شده، کارمند
( اسم ) ۱ - آنکه وظیفه ای بعهده اوست . ۲ - کسی که از شاه یا دولت وظیفه گیرد مواجب گیر .
آنکه وظیفه و روزمره به کسی می دهد ٠
( مصدر) ۱ - وظیفه ای بعهده کسی محول شدن . ۲ - از شاه یا دولت وظیفه گرفتن مواجب گرفتن .
( مصدر) موظف شدن : [ ... و هر روز ادرار دو غوک موظف گشت ... ] ( کلیله . مصحح مینوی .۲۳۲ )
[duty crew] [حمل ونقل هوایی] خدمه ای که انجام مأموریت پروازی مشخصی را بر عهده داشته باشند

معنی موظف در فرهنگ معین

موظف
(مُ ظَّ) [ ع . ] (اِمف .) وظیفه دار، وظیفه داده شده .

معنی موظف در فرهنگ فارسی عمید

موظف
۱. وظیفه دار، وظیفه داده شده.
۲. کارمند.

معنی موظف به انگلیسی

bound (صفت)
بسته ، موظف ، مقید ، اماده رفتن ، منتسب ، باقید و بند بسته شده
charged (صفت)
موکل ، موظف
ordered (صفت)
مرتب ، منظم ، موظف ، سفارش داده شده ، فرموده ، دارای نظم و ترتیب

موظف را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

الناز
(= کسی که به او وظیفه داده شده) این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
هَرگیت (هرگ= وظیفه؛ پهلوی + «یت»)
آستوگیت (آستوگ از اوستایی: آستوگاتو= وظیفه + «یت»)
کاریاگ (کاریا= وظیفه؛ سنسکریت + «اگ»)
یت پسوند یاتیکی (= مفعولی) سنسکریت است
اگ پسوند پهلوی
امیر حیاتی
مجبور
بهرام س
خویشکار
....
وظیفه دارد
محمد باقر
ملزم
مصطفی رزمی
مسئول
پیام جمال
عهده دار
احسان
مسئول،وظیفه دار

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• موظف در حل جدول   • شرح اوستا   • تعریف اعضای موظف و غیر موظف هیئت مدیره   • سرما در جدول   • مترادف موظف   • صمغ درخت کاج   • موضف   • چاپار در جدول   • معنی موظف   • مفهوم موظف   • تعریف موظف   • معرفی موظف   • موظف چیست   • موظف یعنی چی   • موظف یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی موظف
کلمه : موظف
اشتباه تایپی : l,zt
آوا : movazzaf
نقش : صفت
عکس موظف : در گوگل

آیا معنی موظف مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )