برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1538 100 1
شبکه مترجمین ایران

معین

/mo'ayyan/

مترادف معین: آشکار، روشن، مشخص، معلوم، مقرر، منصوب، نهاده | دستیار، مددکار، معاضد، همدست، یار

متضاد معین: نامعین

برابر پارسی: روشن، آشکار شده، دیدآمده، نشان زد، یار، یارمند، یاریگر، یاور

معنی اسم معین

اسم: معین
نوع: پسرانه
ریشه اسم: عربی
معنی: (تلفظ: moein) (عربی) یاریگر، کمک کننده، یاور - یاریگر، کمک کننده، یاور

معنی معین در لغت نامه دهخدا

معین. [ م َ ] (ع ص ) آب روان. (دهار). آن آب که می بینند چون می رود. (مهذب الاسماء). آب روان بر روی زمین. (ترجمان القرآن ). جاری و روان. (غیاث ) (آنندراج ) : و حصاری محکم در میان شهر و خندقی که به آب معین برده اند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 129).
- ماء معین ؛ آب روان روشن و پاک. ماء معیون. (منتهی الارب ). آب ظاهرو جاری بر روی زمین که آن را بتوان دید. (از اقرب الموارد). و رجوع به ترکیب ماء معین ذیل ماء شود.
|| خوب. گرامی. پسندیده. مطلوب : غث و سمین و معین و مهین آن را وزنی نهند. (سندبادنامه ص 245). از هرچه حادث شود غث و سمین و معین و مهین و صلاح و فساد و خیر و شر بدانی. (سندبادنامه ص 87). || چشم کرده. (منتهی الارب ). چشم کرده. چشم زده. (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط).

معین. [ م ُ ع َی ْ ی َ ] (ع ص ، اِ) مقررشده. (غیاث ). مخصوص و مقرر کرده شده. (آنندراج ). ثابت و برقرار و مخصوص و محقق و معلوم. (ناظم الاطباء). تعیین شده :
بی نمودار طبع صافی تو
صورت مکرمت معین نیست.
مسعودسعد.
آنکه نه راهبری معین ونه شاهراهی پیدا. (کلیله و دمنه ). مخایل نجابت بر ناصیه ٔ او معین و دلایل شهامت بر جبین او مبین. (سندبادنامه ص 42). بر هریک از سایر بندگان و حواشی خدمتی معین است. (گلستان ). تا خدمتی که بر بنده معین است بجای آورد. (گلستان ).
زنان را به عذر معین که هست
ز طاعت بدارند گه گاه دست.
(بوستان ).
ای متقی گر اهل دلی دیده ها بدوز
کایشان به دل ربودن مردم معینند.
سعدی.
ترا خود هرکه بیند دوست دارد
گناهی نیست بر سعدی معین.
سعدی.
چون قوت نامیه و قوت حسی که آرام جایشان اندامهایی است معین. (مصنفات باباافضل ج 2 ص 45). || جامه ٔ منقش به چهارخانه های خرد همچون چشم گاو. (منتهی الارب ). جامه ٔ منقش و رنگارنگی که در آن نقشهای چهارگوشه ٔ خرد مانند چشم گاو باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || به چشمه. چشمه چشمه. به صورت چشمها نگار کرده. منقش به صورت چشم. به صورت چشم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
زبان مار من یعنی سر کلک
کزو شد مهره ٔ حکمت معین. ...

معنی معین به فارسی

معین
( اسم ) ۱ - تعیین شده مشخص گردیده . ۲ - ( صفت ) مشخص مقرر: [ چون قوت نامیه و قوت حسی که آرام جایشان اندامهایی است معین . ] ( مصنفات باباافضل ۳ ) ۴٠۵ : ۲ - جامه منقش و رنگارنگی که در آن نقشهای چهار گوشه خرد مانند چشم گاو باشد . ۴ - گاوی که میان دو چشم وی سیاه باشد . ۵ - گاو گشن
فرزند شیخ ابو القاسم . جدا و شیخ محمد تقی معین العلما که در سلک علمای روحانی بود پس از فوت پدر به تربیت وی همت گماشت .
دهی از دهستان تبادکان بخش حومه و ارداک شهرستان مشهد. در ۲۹ کیلومتری شمال خاوری مشهد. کوهستانی معتدل دارای ۵۵۱ تن سکنه . محصول : غلات .
دهی از دهستان بهنام عرب است که در بخش ورامین شهرستان تهران واقع است .
دهی است از دهستان تبادکان است که در بخش حومه و ارداک شهرستان مشهد واقع است .
از شعرای قرن دهم هجری است . در مشهد مقدس اقامت گزید و به سال ۹۷۶ عازم حج گردید و از آنجا سوار بر کشتی رهسپار هندوستان شد اما کشتی دچار طوفان گردید و اهل کشتی همه غرق شدند .
یاری دهنده اسلام ( در عنوان علمای روحانی بکار رود ) .
یاری دهنده اسلام . لقب یا عنوانی بود که به علمای دین می دادند .
( اسم ) کسی که تعزیه را اداراه می کرد. تعزیه گردان . توضیح تعزیه رژیسوری داشت که کار رئیس ارکستر را هم می کرد . لباس اشخاص را برای نقشهای مختلف او تعیین می کرد . تزتیبات مقدماتی یا بعبارت اروپایی میز آن سن هم از وظایف او بود . در اواخر قاجاریه این کارها را شربت دار باشی که یکی از اعضای دارالنظاره ( خوانسالاری ) و بلقب معین البکائ هم سرافراز بود ادراه مینمود .
کسی که تعزیه را اداره می کرد تعزیه گردان .
...

معنی معین در فرهنگ معین

معین
(مُ) [ ع . ] (اِفا.) یاریگر، یاری کننده .
(مَ) [ ع . ] (ص .) پاک ، صاف ، جاری .
(مُ عَ یَّ) [ ع . ] ۱ - (اِمف .) مشخص گردیده ، تعیین شده . ۲ - (ص .) معلوم ، مقرر.
[ ع . ] ( ~ مُ) (اِمر.) از دفترهای تجارتی که در آن حساب ها به طور تفکیک در صفحه های جداگانه ثبت و نگه داری می شود.

معنی معین در فرهنگ فارسی عمید

معین
مخصوص و مقررشده، مشخص، معلوم.
یاری کننده، یار، مددکار.
۱. جاری، روان.
۲. آب چشمه که بر روی زمین جاری شود.
کسی که تعزیه را اداره می کرد، تعزیه گردان، یاری دهندۀ گریه.

معین در دانشنامه اسلامی

معین
معنی مَّعِينٍ: آب جاري بر روي زمين (در عبارت"وَءَاوَيْنَاهُمَا إِلَیٰ رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِينٍ:هر دو را به سرزميني بلند که جايي هموار و چشمه سار بود منزل داديم ")-زلال (کلمه معين در نوشيدنيها به معناي آن نوشيدني است که از پشت ظرف ديده شود ، مانند آب و شرا...
معنی أَجَلَيْنِ: دو موعد- دو وقت معين
معنی أُقِّتَتْ: داراي وقت معين شد
معنی مَوَاقِيتُ: وعده گاهها یشان (جمع ميقات و میقات به معنی وقت معين شده براي عمل است و اين کلمه بر مکان معين براي عمل نيز اطلاق ميشود )
معنی مِيقَاتِنَا: وعده گاه ما (ميقات :وقت معين شده براي عمل است و اين کلمه بر مکان معين براي عمل نيز اطلاق ميشود )
معنی مِيقَاتُهُمْ: وعده گاهشان (ميقات :وقت معين شده براي عمل است و اين کلمه بر مکان معين براي عمل نيز اطلاق ميشود )
معنی قَدَرٍ: اندازه اي معين ( در عبارت "وَأَنزَلْنَا مِنَ ﭐلسَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ ")
معنی مَّفْرُوضاً: مقرر شده - تعيين شده (کلمه فرض به معناي قطع هر چيز محکم و جدا کردن بعضي از آن ، از بعضي ديگر است و به همين جهت در معناي وجوب استعمال ميشود ، براي اينکه انجام دادنش واجب و امتثال امرش قطعي و معين است و نه مردد در اينجا نيز سهم و نصيبي که فرض شده اداي...
معنی مِيقَاتُ: زمان انجام يك كارخاص - وعده گاه (کلمه ميقات معنايش نزديک به معناي کلمه وقت است و تقريبا همان معنا را ميدهد ، و فرق آن دواين است که : ميقات آن وقت معين و محدودي است که بنا است در آن وقت عملي انجام شود ، بخلاف وقت که به معناي زمان و مقدار زماني هر چيز ...
معنی فَرَضْتُمْ: مقرر کرديد - تعيين کرديد (کلمه فرض به معناي قطع هر چيز محکم و جدا کردن بعضي از آن ، از بعضي ديگر است و به همين جهت در معناي وجوب استعمال ميشود ، براي اينکه انجام دادنش واجب و امتثال امرش قطعي و معين است و نه مردد در اينجا نيز سهم و نصيبي که فرض شده ...
معنی تَفْرِضُواْ: معين کرديد - تعيين کرديد - سهم داديد - واجب گردانيديد (دراصل جداکردن قطعه اي از چيزي و تأثير گذاشتن در آن قطعه معني مي دهد و در مورد واجب کردن هم چون پاره اي از حکم را به آن موضوع اختصاص مي دهد ،استفاده مي شود در عبارت " ...


معین در دانشنامه ویکی پدیا

معین
معین می تواند به موارد زیر اشاره کند:
معین (خواننده)، خواننده سرشناس موسیقی پاپ
محمد معین، نخستین دکترای ادبیات دانشگاه تهران و مولف فرهنگ معین
مصطفی معین، وزیر علوم دولت هاشمی و خاتمی
فتح الله معین، استاندار سابق خوزستان و هرمزگان
پرویز معین، عضو هیئت علمی مهندسی مکانیک دانشگاه استنفورد آمریکا
معین بسیسو، شاعر فلسطینی
باقر معین، روزنامه نگار و پژوهشگر ایرانی
نصرالله معین نجف آبادی با نام هنری معین (زادهٔ ۲۹ دی ۱۳۳۰ در نجف آباد، اصفهان)، خوانندهٔ سرشناس موسیقی سنتی و پاپ ایرانی ساکن لس آنجلس است. او از ۱۸ سالگی با شروع یادگیری گوشه ها و دستگاه های آوازی ایران در نزد اساتیدی چون تاج اصفهانی و حسن کسایی پا به عرصهٔ موسیقی و آواز گذاشت. تخستین ترانه ی رسمی او، قطعه ای به نام «یکی را دوست می دارم» بود که در سال ۱۳۵۷ انتشار یافت و سبب شهرت او شد. معین پس از وقوع انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ ایران و در نتیجه اعمال محدودیت هایی بر روی فعالان عرصهٔ موسیقی، ناچار به مهاجرت از ایران به سوی ایالات متحده ی آمریکا شد و در آنجا فعالیت خود را با انتشار نخستین آلبوم رسمی خود به نام «می پرستم» پی گرفت. عموم آثار شنیدهٔ شده از معین، حاصل همکاری های او با دیگر هنرمندان مهاجر ایرانی است. او در کارنامهٔ هنری خود، ۲۵ آلبوم رسمی ثبت کرده است که آخرین آن، «آلبوم طلوع» نام دارد و در سال ۱۳۸۶ منتشر شد. معین تاکنون برنامه های متعددی در تالارهای مطرح جهان از جمله «تالار یونیورسال» و تالار روباز «گریک تئاتر» لس آنجلس، و «خانهٔ اوپرای دبی» اجرا کرده است.
وبگاه رسمی معین
تصاویر و ویدئو از اجرای معین در کنسرت خباو آمستردام (۲۰۱۵)
تک آهنگ آتش دل در یکتا موزیک
کانال یوتیوب معین
«ننه»
«خالق» (ویدئو - ۱۹۸۸)
معین در روز جمعه ۲۹ دیماه سال ۱۳۳۰ در نجف آباد واقع در استان اصفهان در خانواده ای کاملاً مذهبی و از نظر مالی در سطح متوسط و پرجمعیت به دنیا آمد. معین هفتمین فرزند خانواده اش است. او در دوران نوجوانی و جوانی قرآن را با صوت و اشعار و غزلیات شعرای بزرگ را می خواند. او در همان دوران با دوستان ...


چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

نقل قول های معین

معین ممکن است به موارد زیر اشاره داشته باشد:

معین در جدول کلمات

معین کردن
ر
آثار و شرایط و عوارض طبیعی در یک جو معین و در یک دوره زمانی ثابت
ابوهوا
آثار و عوارض طبیعی در یک جو معین و در یک دوره زمانی ثابت
اب و هوا
استفاده از مخارج و مالیات دولت برای هدف های معین اقتصاد کلان
سیاست مالی
حد معین از چیزی
نصاب
خوراک روزانه به مقدار معین برای هر فرد
جیره
در علم اقتصاد به مجموع ارزش کالاها و خدمات نهایی تولیدی به وسیله عوامل تولید ملی در یک دوره معین | اطلاق می شود•
تولید ناخالص ملی
سندی است که به وسیله آن طلبکار از بدهکار خود تقاضا می کند مبلغ معینی را در تاریخ معین در وجه یا حواله کرد شخص دیگری بپردازد
برات
سندی که به وسیله آن طلبکار را بدهکار خود تقاضا می کند | مبلغ معینی را در تاریخ معین در وجه یا حواله کرد شخص دیگری بپردازد
برات
سندی که به وسیله آن طلبکاراز بدهکار خود تقاضا می کند مبلغ معینی را در تاریخ معین در وجه یا حواله کرد شخص دیگری بپردازد
برات

معنی معین به انگلیسی

helper (اسم)
هم دست ، کمک ، یار ، یاور ، معین ، معاون
assistant (اسم)
کمک ، دستیار ، یاور ، معین ، بردست ، معاون ، نایب ، ترقی دهنده ، رهبریار
adjutant (اسم)
کمک ، یار ، یاور ، اجودان ، معین
adjuvant (اسم)
یاور ، معین ، دوای ممد
lozenge (اسم)
معین ، لوزی ، قرص لوزی شکل ، شکل لوزی
rhomb (اسم)
معین ، چرخ ، دایره ، لوزی
supporter (اسم)
پشتیبان ، حامی ، معین ، نگهدار ، متحمل
rhomboid (اسم)
معین ، لوزی
thetic (صفت)
مطلق ، معین ، ثابت ، وضع شده ، وابسته به یا شامل پایاننامه
thetical (صفت)
مطلق ، معین ، ثابت ، وضع شده ، وابسته به یا شامل پایاننامه
helping (صفت)
معین ، ممد
given (صفت)
معلوم ، معین ، مبتلا ، داده
certain (صفت)
قطعی ، معلوم ، معین ، مسلم ، محقق ، خاطر جمع ، فلان ، تاحدی
aiding (صفت)
معین
specified (صفت)
معین ، مشخص ، تعیین شده ، مشخص شده
determined (صفت)
معین ، مشخص ، مصمم
defined (صفت)
محدود ، معین ، مشخص
auxiliary (صفت)
معین ، عوضی ، کمکی ، امدادی ، کمک دهنده
appointed (صفت)
معین ، منصوب ، مقرر ، منتصب ، موعود ، موکل
fixed (صفت)
معین ، مقرر ، ثابت ، پا بر جا ، جایگیر ، مقطوع ، ماندنی
assigned (صفت)
معین ، موعود
regular (صفت)
حقیقی ، معین ، مرتب ، منظم ، عادی ، متقارن ، پا بر جا ، با قاعده
supporting (صفت)
معین ، متحمل

معنی کلمه معین به عربی

معین
حريص , حليف , قابل للتعيين , مساعد , معين , موکد
ظرف
تحققه , حد , حدد , عرف , مرشح , مقعد
ممثلون
وقت اضافي
س , يعمل
فضاء
غير محدد
اي واحد

معین را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

معین مرادی
یاری دهنده،کمک دهنده
معین
یاری کننده
رضایی فرد جمال
یاری کننده، مددکار، مشخص ، معلوم
پریسا
اسم پسرم و معین گذاشتم چون در دعای جوشن کبیر نام خداوند متعال به معنای کمک کننده یاری کننده س خیلی هم زیباست
مینا علمداری
آشکارا ، روشنا
Paria
یاری دهنده
احمد
یار ، دوست ، همیار ،کمک کردن
معین
یاری کننده ،همیار
منیر
اسم پسرم معین . از اسما خداست و در جوشن کبیر به معنای یاری رسان آمده است و بسیار زیباست
معین
یاری دهنده و پناه دهنده
صابر لطیفی
مشخص
معین
یکی از نامهای خدا ، لقب امام رضا ( معین ضعفا ) ، کمک کنند، یاری دهنده، مشخص شده، نور، روشنایی، ایمن، آب که جاری هستش، پاک،
مرجان
معین به معنای نجات دهنده
معین
نور چشمی
.
مشخص شده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معین آهنگها   • معین صبحت بخیر عزیزم   • معین همدم   • پانته آ معین   • معین آلبومها   • معین بیبی گل   • مرگ معین   • معین بیقرار   • معنی معین   • مفهوم معین   • تعریف معین   • معرفی معین   • معین چیست   • معین یعنی چی   • معین یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی معین

کلمه : معین
اشتباه تایپی : ludk
آوا : mo'ayyan
نقش : صفت
عکس معین : در گوگل

آیا معنی معین مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )