برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1397 100 1

معطلی

/mo'attali/

مترادف معطلی: تأخیر، درنگ، انتظار، بلاتکلیفی، عطلت، فروگذاری، وقفه

معنی معطلی در لغت نامه دهخدا

معطلی. [ م ُ ع َطْ طَ ] (حامص ) درنگی و دیری. (ناظم الاطباء). گرفتار چیزی شدن و وقت خود را صرف آن کردن : پختن این غذا یک ساعت معطلی دارد. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). منتظر ماندن. انتظار.
- بدون معطلی ؛ بی معطلی. بدون درنگ. بدون انتظار کشیدن.
|| بیکاری. || سرگردانی. (ناظم الاطباء). || اهمال و غفلت. (ناظم الاطباء).

معنی معطلی به فارسی

معطلی
۱ - معطل شدن منتظر ماندن . یا بدون ( بی ) معطلی . بودن درنگ و وقفه : بی معطلی قبول کرد . ۲ - سرگردانی .
وقت گرفتن احتیاج به صرف وقت داشتن
فوری . بدون تاخیر . بیدرنگ .

معنی معطلی در فرهنگ معین

معطلی
(مُ عَ طَّ) [ ع - فا. ] (حامص .) چشم - انتظاری ، بلاتکلیفی .

معطلی را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علی باقری
معطلی (Delay) :[اصطلاح تعمیر و نگهداری]مدت زمان غیر قابل استفاده بودن تجهیزات ، تأسیسات و دستگاهها

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مترادف مکتوم   • مترادف کلمه مکتوم   • مترادف مفید   • مترادف کلمه نیرنگ   • معنی معطلی   • مفهوم معطلی   • تعریف معطلی   • معرفی معطلی   • معطلی چیست   • معطلی یعنی چی   • معطلی یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی معطلی
کلمه : معطلی
اشتباه تایپی : luxgd
آوا : mo'attali
نقش : اسم
عکس معطلی : در گوگل

آیا معنی معطلی مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )