برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1357 100 1

مستقر

/mostaqar/

مترادف مستقر: استوار، برقرار، پابرجا، پایدار، ثابت، جایگزین، استقراریافته، جای گیر، ساکن، محکم

برابر پارسی: استوار، برپا شده، برجا، پایدار، جایگیر، ماندگار

معنی مستقر در لغت نامه دهخدا

مستقر. [ م ُ ت َ ق ِرر ] (ع ص ) نعت فاعلی از استقرار. قرارگیرنده و ساکن و متمکن و ثابت شونده در جایی. (از اقرب الموارد). رجوع به استقرار شود.

مستقر. [ م ُ ت َ ق َرر ] (ع ص ، اِ) نعت مفعولی و اسم مکان از استقرار.ثابت داشته شده. (یادداشت مرحوم دهخدا). ثابت. ساکن.قائم. استوار. قرارگرفته. و رجوع به استقرار شود : امامت حسین مستقر بود. (جهانگشای جوینی ).
- مستقر ساختن ؛قرار دادن. جایگزین کردن.
- مستقر شدن ؛ جایگیر شدن. برقرار شدن. استقرار حاصل کردن. استقرار پیدا کردن. آرام گرفتن. توطن کردن.
- مستقر کردن ؛ استوار کردن. استقرار دادن. جایگیر کردن.
|| جای قرار. (غیاث )(آنندراج ). موضع استقرار. (از اقرب الموارد). آرامگاه. (دهار). آرام. آرام جای. جای آرام. جای و مکان باش.موطن. دارالقرار. مقر. قرارگاه. قرارجای :
این چه ترفند است ای بت که همی گوید خلق
که سقر باشد فرجام ترا مستقرا .
خسروانی.
مسکن و مستقر خواجه نعیم دگر است
یک دو سال است که من دور بماندم ز نعیم.
فرخی.
گیتی سرای رهگذرانست ای پسر
زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا.
ناصرخسرو.
کاین نیست مستقر خردمندان
بلک این گذرگهیست بر او بگذر.
ناصرخسرو.
گفتم که نفس ناطقه را مستقر کجاست
گفتاورا جهان لطیفست مستقر.
ناصرخسرو.
کف راد او مر نعم را مقر
سر تیغ او مستقر نقم.
ناصرخسرو.
ای در ره عصیان قدمی چند شمرده
بازآی کزین درگه به مستقری نیست.
سنائی.
امروز مرکز خلافت است و مستقر امت ومنبع ملک. (کلیله و دمنه ).
زحل نحس تیره روی نگر
کز بر مشتریش مستقر است.
خاقانی.
وقت تب چون به نی نبرد تب
شیر گر نیستانش مستقرست.
خاقانی.
چون چند مرحله بیاوردند و به سر دو راه رسیدند به جانب هراة رفتند به مستقر فایق. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 78). در مسند ملک و مستقر عز خویش ممکّن بنشست. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 218). بغراخان در بعضی از آن منازل جان تسلیم کرد و چون ...

معنی مستقر به فارسی

مستقر
جای گرفته ، جای قرارگرفتن
( اسم ) قرار جوینده قرارگیرنده جای گیرنده .

معنی مستقر در فرهنگ معین

مستقر
(مُ تَ قَ رّ) [ ع . ] (اِمف .) پایدار، استوار، استقرار یافته ، قرار گرفته .

معنی مستقر در فرهنگ فارسی عمید

مستقر
۱. جای گرفته.
۲. (اسم) [قدیمی] قرارگاه، جای قرار گرفتن، مقر.

مستقر در دانشنامه اسلامی

مستقر
معنی مُسْتَقَرٍّ: محل استقرار- قرارگاه دائمی - استقرار یافته ومحقق شده (مراد از مستقردر عبارت "أَنشَأَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ " آن افرادي است که دوران سير در اصلاب را طي کرده و متولد شده و در زمين که به مقتضاي آيه و لکم في الارض مستقر ق...
معنی مُّسْتَقِرٌّ: قرار گیرنده (عبارت "کُلُّ أَمْرٍ مُّسْتَقِرٌّ " یعنی :هر كاری[چه خير و چه شر، چه حق و چه باطل در قرارگاه ويژه خود] قرار میگيرد.مراد از مستقردر عبارت "أَنشَأَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ " آن افرادي است که دوران سير در اصلاب...
معنی ﭐسْتَوَيْتَ: مستقر شدي
معنی مُسْتَوْدَعٌ: به ودیعه گذاشته شده (مراد از مستقردر عبارت "أَنشَأَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ " آن افرادي است که دوران سير در اصلاب را طي کرده و متولد شده و در زمين که به مقتضاي آيه و لکم في الارض مستقر قرارگاه نوع بشر است مستقر گشته ، و...
معنی عَدْنٍ: ماندني و از بين نرفتني - اقامت - ماندگاري(کلمه عدن مصدر و به معناي اقامت و استواري است ، مثلا گفته ميشود فلان عدن بالمکان معنايش اين است که فلاني در فلانجا ماندگار شد ، و معدن را به اين جهت معدن ميگويند که جواهر و فلزات در آن قطعه از زمين مستقر گشته ...
معنی عُرْوَةِ: دستاويز(دستگيره و يا به عبارت ديگر دستهاي است که با آن چيزي را گرفته و بلند ميکنند ، مانند دسته کوزه و دلو و دستگيره ظرفهاي مختلف ، البته گياههاي ريشهدار و نيز درختهائي را که برگ آنها نميريزد عروة مينامند ، و اين کلمه در اصل به معناي تعلق ميباشد و وق...
معنی أَثْخَنتُمُوهُمْ: بسيار آنها را کشتيد- برآنها غلبه کرديد - آنان را از قدرت و توان انداختید (کلمه اثخان به معناي بسيار کشتن ، و غلبه و قهر بر دشمن است . کلمه ثِخَن به معنی غلظت و بی رحمی است و اثخان کسی به معنی بازداشتن و مانع حرکت وجنبش او شدن است مثلاً با کشتن او . د...
معنی يُثْخِنَ: تا آرامش و قرار گيرد - تا استحکام يابد (از کلمه ثِخَن به معني غلظت و بي رحمي است و اثخان کسي به معني بازداشتن و مانع حرکت وجنبش او شدن است مثلاً با کشتن او .در عبارت "مَا کَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَکُونَ لَ ...

معنی مستقر به انگلیسی

seat (اسم)
مقر ، جا ، کفل ، نیمکت ، مرکز ، مستقر ، مسند ، نشیمن ، مدار ، صندلی ، محل اقامت ، سرین ، جایگاه ، نشیمن گاه
capital (اسم)
مایه ، مرکز ، مستقر ، سرستون ، سرمایه ، پایتخت ، حرف بزرگ ، تنخواه
deep-seated (صفت)
دیرینه ، مستقر
based (صفت)
مستقر ، مبنی ، متکی
firmly-fixed (صفت)
مستقر
well-found (صفت)
مستقر ، مستحکم ، کاملا مجهز ، مجهز بوسایل کامل

معنی کلمه مستقر به عربی

مستقر
ساکن
استقر
مازق
أحَلَّ
حامية , نبات

مستقر را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عرفان
این واژه تازى (اربى) ست و سپارش مى کنیم بجاى آن از واژه هاى شابکُیونته Shabkoyuntan (پهلوى: مستقر ، مقرّر) ، شابکُیونیک Shabkoyunik(پهلوى: استقراریافته ، مستقر) ، پارستان Parestan (پهلوى: مستحکم ، مستقر ، ثابت) ، مانیشتگ Manishtag (پهلوى: مقیم ، مستقر
، ساکن) ، مانشاکManeshak(پهلوى : مقیم ، مستقر) مانیک Manik (پهلوى: ساکن ، باقى ، مستقر) بهره بجویید. در پهلوى شابکُیونتن Shabkoyuntan : قرار-استقرار دادن ، وضع-مستقر کردن
محمدرضا
در یکجا ماندن
شهریار آریابد
در پهلوی " مانیستن " برابر نسک فرهنگ کوچک زبان پهلوی نوشته مکنزی با برگردان خانم مهشید میرفخرایی.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مستقر شدن   • مستغر   • معنی مستقر   • مفهوم مستقر   • تعریف مستقر   • معرفی مستقر   • مستقر چیست   • مستقر یعنی چی   • مستقر یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مستقر
کلمه : مستقر
اشتباه تایپی : lsjrv
آوا : mostaqar
نقش : صفت
عکس مستقر : در گوگل

آیا معنی مستقر مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )