برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1538 100 1
شبکه مترجمین ایران

مر

/morr/

مترادف مر: بار، دفعه، کرت، مرتبه، حساب، شماره، شمار، مرور کردن | تلخ ، نص، سخت، شدید

متضاد مر: شیرین، حلو

معنی مر در لغت نامه دهخدا

مر. [ م َ ] (اِ)شمار. تعداد. اندازه. حد. شماره. حساب :
پس اندرنهادند ایرانیان
بدان لشکر بی مر چینیان.
دقیقی.
بیامد به پیرامن تیسفون
سپاهی ز اندازه وز مر برون.
فردوسی.
فراز آوریدند بی مر سپاه
ز شادی بریدند و آرامگاه.
فردوسی.
بگسترد زربفت بر مهد بر
یکی گنج کش کس ندانست مر.
فردوسی.
اگر بشمردی نیست انداز و مر
همی از تبیره شود گوش کر.
فردوسی.
چنان بد که موبد ندانست مر
ز بس نامداران با زیب و فر.
فردوسی.
اینت آزادگی و بارخدائی و کرم
اینت احسانی کآن را نه کران است و نه مر.
فرخی.
تازیان اندرآمدند ز کوه
رنگ چون ریگ بی کرانه و مر.
فرخی.
من به تقصیر سزاوار بدی بودم و او
نیکوئی کرد فزون از حد و اندازه و مر.
فرخی.
خیال شعبده جادوان فرعون است
تو گفتی آن سپه استی ابی کرانه و مر.
عنصری.
بدان صفت که به وهم اندرش نیابی جفت
بدان عدد که به زیج اندرش نیابی مر.
عنصری.
اگر چند با ما بسی لشکر است
ازین زاولی رنج ما بر مر است.
اسدی (واژه نامک ).
جز مکر و غدر او را چیز دگرهنر نیست
دستان و مکر او را اندازه نی و مر نیست.
ناصرخسرو.
داند که هر آن چیز کو بجنبد
باشنده بی حد و مر نباشد.
ناصرخسرو.
چگوئی که فرساید این چرخ گردون
چو بی حد و مر بشمرد سالیان را.
ناصرخسرو.
خلیفه بی حد و مر هدیه ها فرستادست
که هیچکس را زان نوع هدیه نفرستاد.
مسعودسعد.
باز گردون گوژپشت سپرد
دل و جانم به انده بی مر.
مسعودسعد.
لشکر دیدند بی حد و عد و حصر و مر و خویشتن را چون نقطه میان دایره. (جهانگشای جوینی ).
هین ز گنج رحمت بی مر بده
در کف تو خاک گردد زر بده.
مولوی.
که بی حد و م ...

معنی مر به فارسی

مر
دهی جزو دهستان مزدقان چای بخش نوبران شهرستان قزوین . دارای ۷٠۳ تن سکنه .
تلخ، ضد حلو
اداتی است که در موارد ذیل آید : الف - پیش از مفعول بیواسطه ( صریح ) آید : ابوالعباس طوسیبفرمود مر مهتدی بن حماد بن عمرو الذهلی را . ب - گاه پیش از مضاف الیه مقدم بر مضاف ( ملحق به را بفک اضافه ) آید : درست شد که زمانه است مر مرا دشمن بجز زمانه مرا دشمن دگر مشمر . ( مسعود سعد ) ج - گاه پیش از فاعل یا مسندالیه آید : بدل گفت : اگر جنگجویی کنم به پیکار او سرخرویی کنم بگریند مر دوده و میهنم که بی سر ببینند خسته تنم . ( عنصری ) د - گاه افاد. حصرو اختصاص کند ( در هم. اشکال فوق ) :پس باد صبامر حمل راست و باد دبور مرجوز ار او باد جنوب مرثور را و باد شمال مر سرطان را . سپاس و ستایش مرخدای را جل جلاله و تقدست اسماوه ...
نام چند جد جاهلی است
[ گویش مازنی ] /mer/ نتیجه ی اقدام ناشیانه و عمل نادرست & مهر – خدای خورشید – ذکر نام خدا - برنج تارم & کم حال - جریان آرام آب ۳شیب ملایم ۴مهریه
دهی جزئ دهستان بشاریات بخش آبیک شهرستان قزوین . دارای ۲٠٠ تن سکنه .
محمد مهدی جهانسوز پسر مرحوم محمد جواد میرزا ( و. کرمانشاه دوازدهم ربیع الاول ۱۲۹۲ ه.ق ) پس از تحصیل مقدماتی در حوزه درس ملااکبر خراسانی از شاگردان حاج ملاهادی سبزواری و آقا میر شهاب شیرازی به آموختن فنون ادبی پرداخت سپس بخدمت حسنعلی خان امیر نظام گروسی حاکم کرمانشاه در آمد. مر آت سالی چند در نزد بعضی از فرمانروایان ایالات بخدمت انشائ ( منشیگری ) اشتغال ورزید به بیشتر بلاد ایران مسافرت کرد. پس از سفری باروپا به تهران بازگشت و بخدمت دولتی در آمد و حائز مقامات عالی اداری شد. در نظم و نثر خاصه نگارش نامه های دوستانه و فنون محاوره و حضور جواب و ایراد امثال توانائی و شهرت بسزا داشت.
( اسم ) آیینه جمع : مرائ مرایا : مردم نادیده باشد روسیاه مردم دیده بود مر آت ماه . ( مثنوی )
آئینه
کتابی در تاریخ عمومی که تکمله کتاب مر آت العالم است و ...

معنی مر در فرهنگ معین

مر
( ~.) [ په . ] (اِ.) ۱ - پیمانه ، اندازه . ۲ - شماره ، حساب .
(مُ رّ) [ ع . ] (ص .) تلخ .
(مَ رّ) [ ع . ] (مص ل .) گذشتن ، گذشتن بر چیزی .
(مَ) (حر.) ۱ - به معنی برای . ۲ - گاهی زائد است و تنها برای زینت کلام می آید.
(مَ) (ص مر.) بی حد، بی حساب .
(سُ رُ مُ) (ص مر.) (عا.) سالم ، تندرست .

معنی مر در فرهنگ فارسی عمید

مر
۱. [مقابلِ حُلو] تلخ.
۲. محکم، شدید.
۱. حساب، شمار، شماره.
۲. پنجاه: چنین گفت کای پرخرد مایه دار / چهل مر درم هر مری صدهزار (فردوسی۲: ۲۴۷۲).
صمغ درختی گرمسیری که مصرف دارویی دارد.
نشانه ای زاید که برای زینت کلام به کار می رفته است: مر او را رسد کبریا و منی / که ملکش قدیم است و ذاتش غنی (سعدی۱: ۳۴).

مر در دانشنامه اسلامی

مر
معنی مَرَّ: عبور کرد - گذشت - گذر كردن (درعبارت "وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ ﭐلسَّحَابِ ")
ریشه کلمه:
مرر (۳۴ بار)

مَرّ و مُرُور به معنی رفتن و گذشتن است. «مَرَّ الرَّجُلُ مَرّاً وَ مُرُوراً: جازَ وَ ذَهَبَ» . کشتی را می‏ساخت و هر وقت جمعی از قومش بر او می‏گذشتند او را مسخره می‏کردند. * . ظاهراً «مَرّ» در تقدیر «مَرَّ عَلی غَیِّهِ» است یعنی چون گرفتاریش را از بین بردیم به گمراهی‏اش ادامه می‏دهد گویا ما را برای گرفتاری خویش نخوانده است. ایضاً آیه . یعنی چون با او مقاربت کرد بار خفیفی برداشت و حمل را ادامه داد. * . آنانکه در باطل حاضر نشوند و چون بلغوی گذشتند محترمانه و بی‏آنکه آلوده بشوند می‏گذرند. مُسْتَمِر: (به صیغه فاعل) ثابت و دائمی. «اِسْتَمَرَّ الشَّیْ‏ءُ: دامَ و ثَبَتَ». . و اگر معجزه‏ای دیدند گویند سحر دائمی (و سحر بعد از سحر) است. بعضی آن را محکم و قوی گفته‏اند. *** مَرارَة به معنی تلخی است . بلکه قیامت وعده آنهاست و قیامت بلای بزرگتر و تلختر است. مَرَّة: (به فتح اوّل) دفعه. گوئی آن یک مرور از زمان است . . . مِرَّة (به کسر میم) قوّه و نیرو و عقل و حالت و مستمر است . شاید مراد از مِرَّة نیرو یا بصیرت و عقل باشد یعنی: او را فرشته پر قوت تعلیم داده که صاحب بصیرت است که به پا خواست و نمایان شد.
بطن مرّ: مکانی نزدیک مکه از طریق شام است.
بطن مرّ، موضعی در «مرّ الظّهران» است که به آن نام نیز خوانده می شود. امروزه به آن «وادی فاطمه» گویند.

کاربرد فقهی
این عنوان، در باب حج به کار رفته است.

حکم لباس دوخته برای کودک، تا بطن مر
ولیّ کودک می تواند او را به حج ببرد و محرم کند. با احرام، اموری بر حج گزار، حرام می شود که از آن جمله؛ پوشیدن لباس دوخته بر مرد است؛ لیکن در خصوص پسر بچه، مضمون برخی روایات، جواز تأخیر کندن لباس دوخته، تا بطن مرّ است.

← مراد از جواز تأخیر
...
تمیم بن مر، جد قبیله بنی تمیم، از کارگ ...


مر در دانشنامه ویکی پدیا

مر
شهر مر(به مجاری: Mór) در فِییر در کشور مجارستان واقع شده است. جمعیت این شهر ۱۴٫۵۶۹ نفر است.
مختصات: ۳۵°۰۵′۳۲″ شمالی ۴۹°۴۸′۱۷″ شرقی / ۳۵٫۰۹۲۲۲°شمالی ۴۹٫۸۰۴۷۲°شرقی / 35.09222; 49.80472
مر روستایی است از توابع بخش نوبران شهرستان ساوه در استان مرکزی ایران.
این روستا در دهستان آق کهریز قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۸۰۰ نفر (۱۰۰ خانوار) است.
مر (به لاتین: Mere) یک منطقهٔ مسکونی در بلژیک است که در ارپ-مر واقع شده است. مر ۵٫۷۷ کیلومتر مربع مساحت و ۵٬۰۳۳ نفر جمعیت دارد و ۰ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده است.
فهرست شهرهای بلژیک
مُرّ یا مِرّ (مرِّ مَکّی یا مرِّ حجازی) صمغ رزینِ معطّری است که از درختچه ای از خانواده Burseraceae گرفته می شود. سه گونه از درختچه های این خانواده، حاوی صمغ مِرّ هستند. در طب سنتی به درختچه هایی که مر از آنها تولید می شود «مرّان» گویند.
«مر د نومز» آلبومی از گروه موسیقی آلترناتیو راک آ پرفکت سرکل است.
مر دیبابا (انگلیسی: Mare Dibaba؛ زادهٔ ۲۰ اکتبر ۱۹۸۹) یک دونده ماراتن اهل اتیوپی است. او در المپیک ریو مدال برنز گرفت.
مار زوطرا (عبری: מר זוטרא) ( به انگلیسی Mar Zutra ) یک حکیم یهودی بابلی از نسل ششم دوران آمورائیم بود.
Wikipedia contributors, "Mar Zutra," Wikipedia, The Free Encyclopedia, https://en.wi ...

چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

مر در دانشنامه آزاد پارسی

مُرّ (myrrh)
مُرّ
صمغ چسبناک چندین درخت متعلق به تیره کندر یا بلسانی، به ویژه گونه ای از گیاه کندر یا مغل، با نام علمیCommiphora myrrha، در اتیوپی و عربستان. در عهد باستان، از آن برای بخور، و عطر، و در مومیایی اجساد استفاده می کردند. عبری ها آن را در مراسم مذهبی خود به کار می بردند. زنان سلاطین ایرانی نیز از آن برای خوشبوکردن لباس هایشان استفاده می کردند. مرّ یا صمغ بالسامیک از گیاه بَلَسان، با نام علمی C. opobalsamum، گرفته می شود.

مر در جدول کلمات

ا مر و فرمان
حکم
ا مر کوبیدن
کوب

معنی مر به انگلیسی

myrrh (اسم)
درخت مرمکی ، مر ، نوعی صمغ

مر را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آرتین
مر [ مَ ] (اِ) در زبان تبری به معنای مار می باشد.
محمدپارسا
مر. ("م" با آوای زبر)، (ا)، (زبان مازنی)، مار.
آریا بهداروند
مر*می.میر*
در زبان لری بختیاری به معنی
مگر
Mar.mae.ma ear
آریا بهداروند
در زبان لری بختیاری به معنی
مهر
Mohr
sh
درزبان تبری به معنی مهر
محمدصادق
مر در زبان سمنانی بمعنی مار است
محمد کوشکی
دارویی تلخ مانند صبر که آب منجود درختی است شبیه مغیلان
مهدی سعیدی
مر (به فتح یا کسر میم ) در بختیاری ، به معنی واحد شمارش است . مثلا در بازی چوکلی (یا چو چلی) واحدهای مکتسب را به " مر" می شمرند . البته گاهی به دسته های 30 یا 50 تایی هر چیزی نیز اطلاق می شود( ر.ک فرهنگ بختیاری ، عیدی محمد ارشادی) همینطور میتوان اضافه کرد که واژه های نمره ، آمار که جزو کلمات مربوط به شمارش می روند، از همین مر اشتقاق شده اند . ( در این باره میتوانید رجوع کنید به کتاب داستان ایران از فریدون جنیدی ، ذیل واژه مر)
شهریار آریابد
این واژه تازی شده واژه پهلوی " مرکmarak " به چم بار ، کرت می باشد ، در نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو .
معین
چرخش و جاری
حامد رضا محمد رحیمی
مر،به ضم میم و تشدید و سکون راء،در ادبیات حقوقی به معنای تاکید ، تکرار ، اصرار ،نص،صراحت می باشد.
مانند:مستندا به مر قانون مدنی در خصوص احترام به آزادی اراده.......
محمود ابراهیمی میمند
گرد و کروی بودن یک چیز و به صورت morتلفظ می شود
عبدالصالح خجسته
تلخ

چون پیغمبر صل الله علیه و آله مُرّ حقیقت انر را به جهت عدم صلاحیت این عالم اظهار نفرمود و لکن چون حضرت ولی الله الاعظم آیند و عالَم را اصلاح فرمایند مُرّ حق را آشکار سازند.
(چون حق تلخ و پذیرش آن سخت است)
محمود ابراهیمی میمند
در شهرستان شهربابک استان کرمان به درخت بادام کوهی که مغز دانه ان تلخ است.درخت مر می گویند
محمود ابراهیمی میمند
واژه مرmorبه ضم م به معنای گرد است و به سنگ بزرگ مرههmoreheh می گویند
امیر صدوقی
مر
مخفف مرا
مر اینست = مرا این چنین است
علی باقری
مر:
دکتر کزازی در مورد واژه ی "مر " می نویسد : (( مر در شاهنامه کاربردی است کهن و ویژگی سبکی: این واژه همراه با " را " به کار برده می شود و آن را استوار می دارد. ))
((پذیرندهٔ هوش و رای و خرد؛
مر او را دد و دام فرمان برد.))
(نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 196 )
علی باقری
مر:شمار ، تعداد زیاد
دکتر کزازی در مورد واژه ی " مر" می نویسد : (( مر در پهلوی در ریخت مر و مار mār به معنی شمار بکار می رفته است. این واژه هنوز در " آمار " باز مانده است و کار برد دارد . ))
((شدند انجمن دیو بسیارْ مَر؛
که پردخته مانند از او تاج و فر.))
(نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 257.)
واژگان لری( بختیاری)
در گفتار لری :

مُر (ر کشیده) = سفتی مایه، چیزی که آب نیست و سفتی مایه است، پالپ یا چیزی که در آب کمتر از بین می‌رود.
شاید مُر قانون هم از این مَنا گرفته شده.

مُ ُ ر (اُ کشیده)(عامیانه) یا مُهر = کامل، دست نخورده، هر چیزی که کامل باشد، گِرد

مور (اُ کشیده) = زمین کشاوزی که آب در آن بماند.

مَره= شماره
مَره = هر بار پیمانه گرفتن بخشی از گندم سر خرمن.
که در هر مَره شاید ۵٠ پیمانه گرفته شود.

شِمَردن (برخی گویش های لری) = شمارش کردن، شمردن

مِرُ ُ (اُ کشیده) یا مِرو= کشتی گرفتن و زد و خورد (بازی یا شوخی یا جدی)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی مر قانون   • مز   • گیاه مر   • مرد   • مُرّ   • مری   • مرج   • مرمر   • مفهوم مر   • تعریف مر   • معرفی مر   • مر چیست   • مر یعنی چی   • مر یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی مر

کلمه : مر
اشتباه تایپی : lv
آوا : morr
نقش : اسم
عکس مر : در گوگل

آیا معنی مر مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )