برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1618 100 1
شبکه مترجمین ایران

فرع

/far'/

مترادف فرع: شاخه، شعبه، تنزیل، ربح، سود، نزول، اثر، محصول، نتیجه

متضاد فرع: اصل

برابر پارسی: شاخه، سود پول، بهره وام

معنی فرع در لغت نامه دهخدا

فرع. [ ف َ ] (ع اِ) برسوی هر چیز. (منتهی الارب ). قسمت بالا از هر چیز و آن چیزی است که جدا گردد از اصل آن چیز مانند شاخ درخت. (از اقرب الموارد). || خلاف اصل و آن نام چیزی است که بر غیر خود مبنی باشد. (تعریفات ). نزد علماء اسم است چیزی را که بنا شود بر غیر خود و قیاس شود بر آن و مقابل اصل است. (از اقرب الموارد). هر شی ٔ قیاس شده به شی ٔ دیگر را فرع نامند چنانکه مقیس علیه را اصل خوانند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : به اصل نگرد و به فرع دل مشغول ندارد. (تاریخ بیهقی ).
الف را بر اعداد مرقوم بینی
که اعداد فرعند و او اصل و والد.
خاقانی.
تو اصل وجود آمدی از نخست
دگر هرچه موجود شد فرع تست.
سعدی.
|| شاخ درخت. (منتهی الارب ). شاخ. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). شاخه ٔ درخت. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) :
آن آتشی که گویی نخلی به بار باشد
اصلش ز نور باشد فرعش ز نار باشد.
منوچهری.
از اصل نیک هیچ عجب نیست فرع نیک
باشد پسر چنین چو پدر باشد آن چنان.
سوزنی.
|| نتیجه. حاصل :
فرع دید آمد عمل بی هیچ شک
پس نباشد مردم الا مردمک.
مولوی.
سخاوت زمین است وسرمایه زرع
بده ، کاصل خالی نماند ز فرع.
سعدی.
|| سود.بهره. ربح. آنچه از مال به تجارت یا مرابحه به دست آید. (از یادداشتهای مؤلف ) :
هوسبازی مکن گر وصل خواهی
به ترک فرع گو گر اصل خواهی.
ناصرخسرو.
|| کمان که از طرف شاخ درخت سازند. || کمان از شاخ ناکفانیده یا فرع از بهترین کمانها. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مال فراوان وپایدار. (از اقرب الموارد). || موی زن. || موی تمام. ج ، فروع. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || قمل است و گفته اند قمل کبار است. (فهرست مخزن الادویه ). صورتی از فَرَع است به معنی قمل. (اقرب الموارد). || فرع القوم ؛ شریف و مهتر آن. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || جای روان گردیدن آب به سوی شعب کوه. ج ، فراع. || برسوی گوش. || (مص ) بر کوه شدن.(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || فرودآمدن از بر کوه. (منتهی الارب ). فرودآمدن و ا ...

معنی فرع به فارسی

فرع
آنچه ازاصل چیزی جداشود، آنچه ازتنه درخت در آیدیاجداشود، شاخه، شاخ درخت، سودمال، سودپولفرعی:منسوب به فرع، مقابل اصلی
( اسم ) ۱ - آنچه که از اصلی جدا شود یا فرع زاید بر اصل . آنچه که بیشتر و مفصلتر از اصل باشد مانند مقدمه مفصل تر از متن ( کتاب ) ۲ - شاخه ( درخت ) شاخ ۳ - اثر نتیجه ۴ - محصول ۵ - نسل نژاد ۶ - سود پول جمع : فروع.
وادیی است که از کبکب به سوی عرفات رود .
( اسم ) فرع فروع شاخه شاخه ها شعبه شعبه ها : مستحب نیز فرع الفروعست مردین حق را اگر اصل الاصول است .
کنایت از آدمیان . آنها که بهره خاک را می خورند .
فرع خوران خاک آن ها که از خاک بهره مند گردند .
ریشه و شاخه یا سرمایه و ربح

معنی فرع در فرهنگ معین

فرع
(فَ رْ) [ ع . ] (اِ.) ۱ - آن چه که از اصل چیزی جدا شود. ۲ - شعبه ، شاخه . ۳ - سود پول .

معنی فرع در فرهنگ فارسی عمید

فرع
۱. [مقابلِ اصل] آنچه بخشی از چیز دیگر است.
۲. [مقابلِ اصل] [قدیمی] شاخه، شاخ درخت.
۳. [قدیمی] نتیجه، محصول: مروت زمین است و سرمایه زرع / بده کاصل خالی نماند ز فرع (سعدی۱: ۱۵۱).
۴. [قدیمی] سود.

فرع در دانشنامه اسلامی

فرع
ــ فرع در مقابل اصل می باشد. ــ به واقعه فاقد حکم منصوص فرع گفته می شود همچنین یکی از ارکان قیاس فقهی فرع می باشد.
در لغت، فرعِ هر چیزی بالای آن چیز است که از آن متفرع می شود، بنابر این، فرع هر چیزی بر حسب همان چیز است.
فرع
تکرار در قرآن: ۱(بار)
بالا رفتن. «فَرَعَ الْجَبَلَ: صَعَدَهُ» شاخه درخت را به مناسبت بالا رفتن فرع گفته‏اند . مانند درخت پاکی که ریشه‏اش در زمین و شاخه‏اش در آسمان است. راغب گفته آن به مناسبت طول و عرض هر دو گفته می‏شود به فرزندان شخص فروع گویند که از اصل (پدر) منشعب شده‏اند. آن یکبار بیشتر در قرآن مجید نیامده است.
واژه فرع ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: • فرع (فقه)، در مقابل اصل و دارای کاربردهای مختلف در فقه• فرع (منطق)، یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق و یکی از ارکان تمثیل، و پذیرنده حکم "اصل" به دلیل مشابهت با آن
...

...
ــ فرع در مقابل اصل می باشد. ــ به واقعه فاقد حکم منصوص فرع گفته می شود همچنین یکی از ارکان قیاس فقهی فرع می باشد.
در لغت، فرعِ هر چیزی بالای آن چیز است که از آن متفرع می شود، بنابر این، فرع هر چیزی بر حسب همان چیز است.
در کلمات فقها
به همین دلیل، در کلمات فقها، فرع اطلاقات متعدد دارد:
← فرع در قیاس
 ۱. ↑ المصباح المنیر، واژه «فرع.۲. ↑ مجمع البحرین، واژه «فرع».۳. ↑ اشارات و تنبیهات، ابن سینا، حسین بن عبدالله، ص۳۶۹. ۴. ↑ النجات، ابن سینا، حسین بن عبدالله، ص۱۰۷. ۵. ↑ دانش نامه علائی، ابن سینا، حسین بن عبدالله، ص۴۴. ۶. ↑ منطق نوین، صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، ص۵۷۴. ۷. ↑ المنطق، مظفر، محمد رضا، ص۲۹۹.     ...

معنی فرع به انگلیسی

interest (اسم)
سهم ، سود ، مصلحت ، علاقه ، دلبستگی ، فرع ، تنزیل ، بهره
branch (اسم)
شاخ ، شاخه ، شعبه ، ترکه ، بخش ، انشعاب ، رشته ، فرع
offshoot (اسم)
شعبه ، ترکه ، انشعاب ، فرع ، جوانه ، شاخه نورسته
corollary (اسم)
فرع ، نتیجه فرعی ، نتیجه ، استنباط
consequence (اسم)
اثر ، فرع ، نتیجه ، عاقبت ، نتیجه منطقی ، دست اورد ، پی امد ، بر امد
secondary matter (اسم)
فرع

معنی کلمه فرع به عربی

فرع
فرع
محاسبة

فرع را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مبین
غیر اصلی
مهرابی
آنچه اصل نیست
نگار
غیر اصل
در مقابل اصل
فرعی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی فرع   • مفهوم فرع   • تعریف فرع   • معرفی فرع   • فرع چیست   • فرع یعنی چی   • فرع یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی فرع

کلمه : فرع
اشتباه تایپی : tvu
آوا : far'
نقش : اسم
عکس فرع : در گوگل

آیا معنی فرع مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )