برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1395 100 1

فرعی

/far'i/

مترادف فرعی: تابع، ضمیمه، منشعب

متضاد فرعی: اصلی

برابر پارسی: شاخه ای، شاخه

معنی فرعی در لغت نامه دهخدا

فرعی. [ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به فرع. مقابل اصلی. (یادداشت به خط مؤلف ) (ناظم الاطباء).

فرعی. [ ف ِ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به فرع که نام پدر تمیم بن فرع فرعی است. (سمعانی ).

فرعی. [ ف ِرَ ] (اِخ ) تمیم بن فرع مصری. از عمروبن العاص و عقبةبن عامر و جز آنان روایت دارد. حرملةبن عمران از وی روایت کند. (اللباب فی تهذیب الانساب. ج 2 ص 206).

معنی فرعی به فارسی

فرعی
( صفت ) ۱ - منسوب به فرع ۲ - آنچه که فرع باشد مقابل اصلی : شعب فرعی رود .
تمیم بن فرع مصری از عمرو بن العاص و عقبه بن عامر و جز آنان روایت دارد .
[sub-addressing] [مهندسی مخابرات] خدماتی که مشترک برخوانده با استفاده از آن می تواند ظرفیت نشانی دهی خود را با افزودن ارقام دیگری بر شمارۀ اصلی افزایش دهد
[accessory pyrcolast] [زمین شناسی] آذرآواری متشکل از قطعات مخروط آتشفشانی یا گدازه های قدیمی تر
[tributary station] [حمل ونقل هوایی] ایستگاه ثابت هوانوردی که می تواند پیام ها و داده های رقمی را ارسال یا دریافت کند، اما آنها را تقویت نمی کند، مگر برای خدمات رسانی به ایستگاه های مشابه که ازطریق آن به یک مرکز ارتباطی وصل شده باشند
[علوم نظامی] ← پادکنش پدافند موشک پرتابشی مهمات فرعی
[subcontractor] [مدیریت-مدیریت پروژه] پیمانکاری که با پیمانکار اصلی پروژه برای انجام تمام یا بخشی از تعهدات او پیمان بسته است
[additional holiday] [گردشگری و جهانگردی] تعطیلاتی علاوه بر تعطیلات اصلی، چنانچه فرد بیش از یک تعطیلات در طول سال داشته باشد
[زبان شناسی] ← تولید دومین
[auxiliary beam] [مهندسی عمران] تیری که بار کف را به تیرهای اصلی منتقل کند
شمال شرقی شمال غربی جنوب شرقی جنوب غربی .
[intercardinal points] [علوم نظامی] چهار جهتی ...

معنی فرعی در فرهنگ معین

فرعی
(فَ رْ) [ ع - فا. ] (ص نسب .) ۱ - منسوب به فرع . ۲ - غیراصلی .

معنی فرعی در فرهنگ فارسی عمید

فرعی
۱. مسیر غیراصلی.
۲. [مجاز] غیراصلی.

فرعی در جدول کلمات

مجرای فرعی روده کور
اپاندیس

معنی فرعی به انگلیسی

inferior (صفت)
پست ، فرعی ، درجه دوم ، نا مرغوب ، پایین رتبه
by (صفت)
فرعی
accessory (صفت)
فرعی ، لاحق ، دعوای فرعی
accessorial (صفت)
فرعی ، شریک ، مربوط بمعاون جرم
subsidiary (صفت)
فرعی ، تابع ، کمکی ، متمم
secondary (صفت)
فرعی ، کمکی ، ثانوی ، دوم ، ثانیوی ، حاکی از زمان گذشته
ancillary (صفت)
فرعی ، تابع ، کمک ، کمکی ، مربوط به کلفت
subordinate (صفت)
فرعی ، تابع ، وابسته ، مادون ، فرمانبردار ، مطیع ، مرئوس
derivative (صفت)
فرعی ، مشتق ، اشتقاقی ، گرفته شده
additional (صفت)
فرعی ، اضافی ، افزوده
adjunct (صفت)
فرعی ، افزوده ، الحاقی
tributary (صفت)
فرعی ، تابع
subaltern (صفت)
فرعی ، مادون
petty (صفت)
فرعی ، کوچک ، خرد ، جزئی ، غیر قابل ملاحظه
sideway (صفت)
فرعی ، غیر مستقیم ، از پهلو ، یک طرفه
extrinsic (صفت)
فرعی ، اتفاقی ، خارجی ، بیرونی ، دارای مبداء خارجی ، جزئی
extraneous (صفت)
فرعی ، خارجی ، غیر اصلی ، خارج از قلمرو چیزی

معنی کلمه فرعی به عربی

فرعی
تابع , تافه , رافد , عرضي , غريب , مدرسة ثانوية , مساعد , مع السلامة , ملحق , من قبل
امتداد
حادثة
تذييل
قاصر
طاعم
قرن
ملحق
هور
هواية

فرعی را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

شهریار آریابد
در پهلوی " ستاکیsotaki " در نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو .

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی فرعی در جدول   • فرعی به انگلیسی   • مفهوم فرعی   • تعریف فرعی   • معرفی فرعی   • فرعی چیست   • فرعی یعنی چی   • فرعی یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی فرعی
کلمه : فرعی
اشتباه تایپی : tvud
آوا : far'i
نقش : صفت
عکس فرعی : در گوگل

آیا معنی فرعی مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )