برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1564 100 1
شبکه مترجمین ایران

فراوان

/farAvAn/

مترادف فراوان: انبوه، بابرکت، بس، بسیار، بی حد، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، زیاد، شایگان، عدیده، کثیر، متراکم، معتنابه، وافر

متضاد فراوان: کم، نادر

معنی فراوان در لغت نامه دهخدا

فراوان. [ ف َ] (ص ، ق ) بسیار. وافر. کثیر. در زبان اوستایی فرونگ و در کردی فراون است. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). به بسیاری. به فراوانی. (یادداشت به خط مؤلف ). به حد وفور. به طور فراوانی. (ناظم الاطباء) :
می آزاده پدید آرد از بداصل
فراوان هنر است اندر این نبید.
رودکی.
اندر جهان کلوخ فراوان بود ولیک
روی تو آن کلوخ کز او کون کنند پاک.
منجیک.
زه ای کسایی ! احسنت ! گوی و چونین گوی
به سفلگان بر فریه کن و فراوان کن.
کسایی.
سر باره برتر ز ابر سیاه
بدو در فراوان سلیح و سپاه.
فردوسی.
فراوان پرستنده پیشش به پای
ز زربفت پوشیده مکی قبای.
فردوسی.
به دست وی اندر فراوان سپاه
تبه گردد از برگزینان شاه.
فردوسی.
پاداش همی یابد از شهنشاه
بر دوستی و خدمت فراوان.
فرخی.
خوب دارید و فراوان بستاییدش
هر زمان خدمت لختی بفزاییدش.
منوچهری.
دهقان به درآید و فراوان نگردشان
تیغی بکشد تیز و گلو بازبردشان.
منوچهری.
خواجه اسماعیل رنجهای بسیار کشید و فراوان گرم و سرد چشید. (تاریخ بیهقی ). فراوان هدیه پیش سلطان آوردند. (تاریخ بیهقی ).
من بر این مرکب فراوان تاختم
گرد عالم گه یمین و گه شمال.
ناصرخسرو.
از فلک تنگدل مشو مسعود
گر فراوان تو را بیازارد.
مسعودسعد.
مثل اندر عرب فراوان است
وز همه نیک تر یکی آن است.
سنایی.
مبرتهای فراوان واجب داشت. (کلیله و دمنه ).
کعبه گنج است و سیاهان عرب ماران گنج
گرد گنج آنک صف ماران فراوان آمده.
خاقانی.
دلم قصر مشبک داشت همچون خان زنبوران
برون ساده در و بام و درون نعمت فراوانش.
خاقانی.
فخرالدوله علی بن بویه که متصرف جرجان بود لشکر فراوان داشت. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). به حسن تدبیر و لطف رعایت مالی فراوان حاصل کرد. (ترجمه ٔ تار ...

معنی فراوان به فارسی

فراوان
بسیار، زیاد، فراوانی:بسیاری، کثرت
۱ - ( صفت ) بسیار کثیر : لشکریان فراوان مال فراوان ۲ - عمیق ژرف : دریای فراوان نشود تیره بسنگ عارف که برنجد تنک آبست هنوز . ۳ - بحد وفور بکثرت بسیار : خوب دارید و فروان بستاییدش هر زمان خدمت لختی بفزاییدش .
( صفت ) آنکه عقلش ممتاز باشد .
( صفت ) آنکه گنج و خزینه بسیار دارد .
( صفت ) پرخور شکم پرست .
( صفت ) پر گوی و گزافه گوی .
( مصدر ) بسیار شدن وفور یافتن .
( صفت ) آنکه شکیبایی بسیاردارد صبور
( صفت ) آنکه دارای طمع بسیار و توقع بسیار است پرطمع .
( صفت ) آنکه اندوه بسیار دارد پر غم
( صفت ) آنکه بسیار گناه کرده باشد .
( صفت ) آنکه بسیار هنر دارد .
سخت بسیار بسیار زیاد .

معنی فراوان در فرهنگ معین

فراوان
(فَ) (ص .) بسیار، زیاد.
(فَ تُّ فَ) (ق مر.) (عا.) بسیار زیاد، فراوان .

معنی فراوان در فرهنگ فارسی عمید

فراوان
۱. بسیار، زیاد.
۲. [قدیمی] عمیق.
دارای هنر بسیار.

فراوان در جدول کلمات

فراوان
فت, بسیار
فراوان ترین نعمت
هوا
فراوان و بسیار
بیمر ، وافر
فراوان و بی نهایت
بیشمار
فراوان و زیاد
خیلی
جایی که در آن درخت انار فراوان باشد
نارکند
جلب توجه فراوان و موجب شگفتی شدن
چشمها را خیره کردن
در اســفناج فراوان است
اهن
در جنگل فراوان است
درخت
در دریا فراوان است
ماهی

معنی فراوان به انگلیسی

many (صفت)
فراوان ، متعدد ، چندین
plenty (صفت)
فراوان ، متعدد
large (صفت)
وسیع ، درشت ، کامل ، فراوان ، بزرگ ، جامع ، لبریز ، سترگ ، پهن ، جادار ، بسیط ، هنگفت ، حجیم
abundant (صفت)
فراوان ، وافر ، بسیار
great (صفت)
فراوان ، ماهر ، بزرگ ، کبیر ، مهم ، ابستن ، عظیم ، معتبر ، عالی ، مطنطن ، بصیر ، زیاد ، خطیر ، عالی مقام ، متعال ، هنگفت ، تومند
plentiful (صفت)
فراوان ، وافر
numerous (صفت)
فراوان ، بسیار ، بزرگ ، بی شمار ، زیاد ، متعدد ، کثیر ، پرجمعیت
manifold (صفت)
فراوان ، بسیار ، زیاد ، متعدد ، چند برابر ، چند تا ، چند ظرفیتی
strong (صفت)
فراوان ، سخت ، محکم ، فربه ، قوی ، پر زور ، نیرومند ، پر مایه ، مستحکم ، پرصلابت ، خوش بنیه ، مقتدر ، پر نیرو
plural (صفت)
فراوان ، جمعی ، متعدد ، صورت جمع ، صیغه جمع
affluent (صفت)
فراوان ، دولتمند
voluminous (صفت)
فراوان ، بزرگ ، انبوه ، مفصل ، جسیم ، حجیم
ample (صفت)
وسیع ، فراوان ، مفصل ، فراخ ، بیش از اندازه ، پر ، پهناور ، چیز عزیز و پربها
bounteous (صفت)
فراوان ، سخی ، سخاوتمند ، بخشنده ، باسخاوت ، پربرکت ، راد
exuberant (صفت)
فراوان ، پربرکت ، پر پشت
profuse (صفت)
فراوان ، وافر ، لبریز ، سرشار
copious (صفت)
فراوان ، زیاد
fulsome (صفت)
زشت ، فراوان ، زننده ، مفصل ، شهوانی ، زیاد ، پلید ، اغراق امیز ، تهوع اور
multiple (صفت)
فراوان ، گوناگون ، چند لا ، متعدد ، چندین ، چند برابر ، چندگانه ، چند فاز
prolific (صفت)
فراوان ، نیرومند ، بارور ، حاصلخیز ، زایا ، پرزا
umpteen (صفت)
فراوان ، وافر ، بی شمار ، بی حد و حصر ، متعدد ، معتنی به
massed (صفت)
فراوان ، متعدد

معنی کلمه فراوان به عربی

فراوان
جدا , غني , کافي , کثير , متحمس , مسرف , معطاء , مقية , وفير ، أَثِيث
ثب , کثر
بوفرة
کثير

فراوان را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فرزاد
بسیار
ولایت
بسیار
علی دوستی نوگورانی
جزیل
علی باقری
فراوان: ریختی است پساوندی بر آمده از فرای frāy و فره freh در پهلوی به معنی بسیار . همین واژه را در " فربه " و " فربی ، که در پهلوی فریپه frapīh بوده است به معنی بسیارْ پیه ؛ آنکه پیه بسیار دارد .
((یکی نامه بود از گه باستان
فراوان بدو اندرون داستان ))
(نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 213 )
حمیدرضا دادگر_فریمان
انبوه، بابرکت، بس، بسیار، بی حد، بی شمار، بی نهایت، جزیل، خیلی، زیاد، شایگان، عدیده، کثیر، متراکم، معتنابه، وافر
Farhood
ample
دوست

یعنی =بسیار بی حدو اندازه، بی نهایت بی شمار،

جمله= در شهر ها آدم فراوان هست.
الینا
بی نهایت

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• فراوان و بسیار در جدول   • بسیار زیاد و فراوان پرسشکده   • معنی فراوان در جدول   • فرآوان   • معنی بسیار زیاد و فراوان   • بسیار سرخ به رنگ دانه انار   • معنی فراوان و بسیار   • بسیار زیاد و فراوان را گویند   • مفهوم فراوان   • تعریف فراوان   • معرفی فراوان   • فراوان چیست   • فراوان یعنی چی   • فراوان یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی فراوان

کلمه : فراوان
اشتباه تایپی : tvh,hk
آوا : farAvAn
نقش : صفت
عکس فراوان : در گوگل

آیا معنی فراوان مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )