سبک

/sabk/

مترادف سبک: استیل، اسلوب، راه، روال، روش، شیوه، طرز، طریق، طریقه، منوال | خفیف، کم وزن ، لطیف، بی وقار، بی وقر، جلف ، سبکبار، بی غم، راحت، شتابان، به سرعت، بلافاصله، فورتند، زود، سریع، نازک، رقیق، آبکی، تنک، آرام، آهسته، یواش

متضاد سبک: ثقیل، سنگین، گران، وزین، موقر

برابر پارسی: روش، روال، روند، شیوه، سایاگ، شیوِه

معنی انگلیسی:
method, style, way, light, accent, fashion, key, mode, papery, phraseology, portable, slight, thin, tone, underweight, undignified, unsubstantial, vein, yeasty, infra dig, loud

لغت نامه دهخدا

سبک. [ س َ ب ُ ] ( ص ) پهلوی سپوک ( سبک ، چابک )، پارسی باستان سپوکا ، ایرانی باستان ثراپو ، در سانسکریت ترپرا ، افغانی سپوک ، گیلکی سبوک ( در دیه ها:سوبوک ) ، فریزندی سووک ، یرنی سوک ، نطنزی ساوک ، سمنانی سوبوک ، سنگسری ساوک ، سرخه یی ساویک ، لاسگردی سووک ، شهمیرزادی ساوک . ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). خفیف. کم وزن. در مقابل سنگین. ( برهان )( آنندراج ). ضد گران. ( شرفنامه ) ( غیاث ) :
چو یاقوت باید سخن بی زیان
سبک سنگ لیکن بهایش گران.
ابوشکور.
مگر با من او چون برادر شود
بد روز بر من سبک تر شود.
فردوسی.
هوا چگونه بود پیش طبع او؟ نه سبک
زمین چگونه بود پیش حلم او؟ نه گران.
فرخی.
آنکه با حلمش زمین همچون هوا باشد سبک
وآنکه با طبعش هوا همچون زمین باشد گران.
فرخی.
هرکه را کیسه گران سخت گرانمایه بود
هرکه را کیسه سبک سخت سبکسار بود.
منوچهری.
نه زآن گردش که می گردد زمانی
گرانتر گشت داند یا سبکتر.
ناصرخسرو.
نگه کن که چون کرد بی هیچ حاجت
بجان سبک جفت جسم گرانتر.
ناصرخسرو.
و بباید دانست که از این چهار مایه [ چهار عنصر ] دو سبک است و دو گران مطلق آتش است و سبک اضافی هواست و گران مطلق زمین است و گران اضافه آب. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
روده کز باد گشت فربه و تر
بدو سوزن سبک شود لاغر.
سنایی.
بر عاقل که یافت عقل و بصر
فربهی دیگر و ورم دیگر.
سنایی.
بس که در بحرطلب چون صبح شست افکنده ام
تا در آن شست سبک صید گران آورده ام.
خاقانی.
هم در این غرقاب عزلت خوشترم کز عقل و روح
هم سبک چون بادبانم هم گران چون لنگرم.
خاقانی.
- سبک اسلحه ؛ نظامیان که اسلحه سبک دارند. مقابل سنگین اسلحه.
- سبک اندام ؛آنکه اندامی سبک دارد. امرط. ( منتهی الارب ): هوالس ؛ مرد سبک اندام.
|| خوشخوار. گوارا. سریعالهضم :
نهادش نکو تازه و پرنوا
زمین خرم آبش سبک خوش هوا.
اسدی.
|| زودگوارنده : این جمله [ داروهای نامبرده ] دوازده شربت سبک و شش شربت ثقیل باشد. ( ذخیره خوارزمشاهی ). آنجا آب روان دید در دیک بخورد سبک بود. ( تاریخ طبرستان ).بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

خفیف، کم وزن، ضدگران وسنگین، چست وچالاک وشتابان، گداختن فلزوبقالب ریختن، تلفیق کردن، آراستن
۱ - ( صفت ) کم وزن خفیف مقابل سنگین ثقیل . ۲ - چست چالاک . ۳ - شخص بی وقار . ۴ - مجرد بی تعلق . ۵ - تند زود سریع .
نام موضعی است

فرهنگ معین

(سَ بُ ) [ په . ] ۱ - (ص . ) کم وزن . ۲ - چست ، چالاک . ۳ - شخص بی وقار.۴ - مجرد. ۵ - (ق . ) زود،بی درنگ . ۶ - سبکبال ، بی غم .
(سَ بْ ) [ ع . ] ۱ - (اِ. ) طرز، شیوه . ۲ - روشی خاص که هنرمند ادراک و احساس خود را بیان می کند. ۳ - (مص م . ) فلز ذوب شده را در قالب ریختن .

فرهنگ عمید

۱. [مقابلِ گران و سنگین] خفیف، کم وزن: هرکه را کیسه گران، سخت گرانمایه بُوَد / هر که را کیسه سبک، سخت سبکسار بُوَد (منوچهری: ۳۰ ).
۲. چست، چالاک، چابک.
۳. (قید ) [مجاز] راحت، آسان: از فراز آمدی سبک به نشیب / رنج بینی که بر شوی به فراز (مسعودسعد: ۲۵۱ ).
۴. دارای وزنی کمتر از انتظار.
۵. ویژگی غذای زودهضم.
۶. [مقابلِ سخت] ویژگی آبی که نمک دارد.
۷. [مجاز] بی اهمیت.
۸. [عامیانه] ویژگی رفتار مخالف هنجار، بدون وقار و سنگینی، جلف.
۹. [مجاز] خوش یمن، مبارک: دست سبک.
۱۰. [مجاز] آسان، کم زحمت.
۱۱. ویژگی وسیله ای که در قیاس با انواع دیگر آن دارای وزن، گنجایش، یا تجهیزات کمتری است: اسلحهٴ سبک.
۱۲. [قدیمی] شتابان: به تندی سبک دست بردن به تیغ / به دندان برد پشت دست دریغ (سعدی: ۱۴۷ ).
۱۳. [قدیمی] خوار و خفیف.
* سبک سنگین کردن: ‹سبک وسنگین کردن›
۱. چیزی را با دست تکان دادن و سبک و سنگینی آن را آزمودن.
۲. [مجاز] بها و ارزش چیزی را دید زدن.
۳. [مجاز] خوب و بد چیزهایی را سنجیدن و چیزهای خوب را بر گزیدن.
۱. طرز، روش، شیوه.
۲. (ادبی ) روش یا شیوۀ خاص شاعر یا نویسنده برای بیان مطالب و افکار خود، مانندِ طرز جمله بندی، استعمال الفاظ و ترکیبات، چگونگی تعبیرات، و بیان مضامین: سبْک خراسانی، سبْک عراقی، سبْک هندی.

فرهنگستان زبان و ادب

{style} [باستان شناسی، ورزش] [باستان شناسی] مجموعه ای از خصیصه های متمایزکنندۀ گروهی از آثار در دورۀ زمانی و گسترۀ مکانی معین [ورزش] شیوۀ خاص اجرای مهارت ها و فنون در بسیاری از رشته های ورزشی

گویش مازنی

/sabek/ آهنگی با ریتم تند که در ریسمان بازی توسط سرنا و نقاره به اجرا در می آیداین قطعه از نغمات موسیقی مراسمی مازندران است

دانشنامه آزاد فارسی

سَبْک (Style)
(در لغت به معنای گداختن و فلز ذوب شده را در قالب ریختن است) طرز خاصی از نظم یا نثر در معنای عام، متمایز در سیاق کلام و نوع بیان و کاربرد واژه ها و عبارات با شیوه های دیگر گفتار و نوشتار. سبک فردی (یا شخصی) نیز شاعر و نویسنده را از انتخاب موضوع گرفته تا نوع کلمات، لحن و سیاق تألیف عناصر گوناگون، از دیگر سرایندگان و نویسندگان متمایز می کند. سبک را تقریباً معادل کلمۀ «استیل» فرانسوی، مأخوذ از واژۀ لاتینی استیلوس گرفته اند، که خود نوعی قلم فلزی برای نقش کردن حروف و کلمات بر روی موم بوده است. در ادبیات غرب، سبک را از دیدگاه های گوناگون نگریسته اند. افلاطون سبک را کیفیتی می داند که شاعر یا نویسنده از نظر الگوی کلام از آن برخوردار است. از دید ارسطو، سبک ویژگی ذاتی کلام است و سیسرون آن را آرایۀ کلام می داند. سبک را برحسب شیوۀ نگارش، نوع کلام، دورۀ محل رشد و مخاطبان نیز می توان تقسیم بندی کرد. در قرن ۲۰ تکامل نقد ادبی و تحولات زبان شناسی باعث شد مکتب سبک شناسی علمی به وجود آید. در ادبیات فارسی توجه به سبک به صورتی پراکنده نزد شاعران و ادیبان پیشینه ای دیرینه دارد. خاقانی از «طریق» و نظامی از «شیوۀ» خود سخن می گویند. کلمۀ «سبک» در ایران نخستین بار در مجمع الفصحای رضاقلی خان هدایت در کنار واژه های طرز، طریقه، سیاق و شیوه آمده است. در ادبیات کلاسیک و سنتی ایران، برای شعر، سه سبک خراسانی (یا ترکستانی)، عراقی و هندی (یا اصفهانی) برشمرده اند. سبک خراسانی از نیمۀ قرن ۴ تا نیمۀ قرن ۶ق غالب بود. در این سبک عنصر واقع گرایی غلبه دارد، کلام فخیم است، و صناعات پیچیدۀ مجازی کمتر دیده می شود. رودکی، عنصری، فرّخی و منوچهری از بزرگان سبک خراسانی اند. سبک عراقی از قرن ۷ق آغاز می شود و تا اواخر قرن ۱۰ق ادامه می یابد. از خصوصیات عمدۀ آن تأثیر تصوف و عرفان، ورود تعبیرات استعاری و کنایی، اصطلاحات علمی، و گستردگی موضوعات است. سعدی و نظامی و حافظ از برجسته ترین شاعران سبک عراقی اند. سبک هندی از قرن ۱۰ق به بعد رواج یافت و بنیادگذار آن عبدالرحمان جامی است. سبک هندی را سبک مضمون خوانده اند، که هر بیت آن مقصود و مفهومی مجزا را می رساند. از خصوصیات این سبک پیچیدگی و تعقید و مجازهای بعید است. مهم ترین شاعران سبک هندی صائب تبریزی، کلیم کاشانی، بیدل دهلوی و عرفی اند. ملک الشعرای بهار، در سبک شناسی، برخلاف دیگران نام گذاری این سبک ها را مکانی نمی داند و نام گذاری آن ها را معلول زمان پیدایش سبک ها می شمارد. نثر فارسی را نیز برحَسَب زمان به شش دوره تقسیم کرده اند: سبک دورۀ سامانی (۳۰۰ـ۴۵۰ق)، سبک دورۀ غزنوی و اوایل سلجوقی (۴۵۰ـ۵۵۰ق)، سبک اواخر دورۀ سلجوقی و عصر خوارزمیان، سبک دورۀ مغول (۶۰۰ـ۱۲۰۰ق)، سبک دورۀ بازگشت ادبی (۱۲۰۰ـ۱۳۰۰ق)، و سبک دورۀ ساده نویسی (۱۳۰۰ق به بعد).

مترادف ها

style (اسم)
میله، سیاق، خامه، سبک، روش، شیوه، عبارت، سلیقه، قلم، استیل، سبک نگارش، سبک متداول

way (اسم)
راه، عنوان، سیاق، سمت، خط، سبک، جاده، رسم، مسیر، روش، طرز، طریقه، طریق، سان، طور، مسلک، نحو

manner (اسم)
راه، رفتار، طرز عمل، عنوان، قسم، سیاق، فن، نوع، سبک، چگونگی، تربیت، ادب، روش، رسوم، طرز، طریقه، طریق، سان، طور، مسلک، سلیقه

mode (اسم)
طرز عمل، فن، مقام، سبک، رسم، وجه، طرز، اسلوب، طریقه، طریق، طور

system (اسم)
دستگاه، جهاز، ترتیب، نظم، رشته، سبک، سلسله، روش، منظومه، اسلوب، نظام، سیستم، همست، همستاد، قاعده رویه

method (اسم)
راه، عنوان، سیاق، نوع، سبک، رسم، رویه، روش، شیوه، طرز، اسلوب، طریقه، طریق، روند، متد، طور، مسلک، نحو، منوال

shape (اسم)
تجسم، صورت، اندام، سبک، شکل، قواره، طرز، ریخت

fashion (اسم)
عنوان، سبک، روش، طرز، اسلوب، طریقه، طریق

casting (اسم)
ریخته گری، پرتاب، چدن ریزی، سبک

melting (اسم)
سبک، ریختگی

molding (اسم)
سبک، قالب ریزی

uncomplicated (صفت)
ساده، سبک

volatile (صفت)
لطیف، فرار، سبک، بخارشدنی

gossamer (صفت)
نازک، لطیف، سبک

light-minded (صفت)
خل، سبک، بی قید، سبک مغز، خوش گذران، بی فکر

flyaway (صفت)
سبک، شل و ول

lightsome (صفت)
درخشان، چابک، روشن، خوشدل، شوخ، سبک، برنگ روشن

flippant (صفت)
گستاخ، پر حرف، سبک

frivolous (صفت)
پوچ، احمق، سبکسر، سبک، بیهوده و بیمعنی، سبک رفتار

quick (صفت)
تند، چابک، فرز، سریع، زنده، سرزنده، جلد، چست، سبک، سریع السیر، فوری

lively (صفت)
با روح، زنده، سرزنده، سبک، جالب توجه، با سرور وشعف

thin (صفت)
لاغر، رقیق، نازک، نزار، باریک، سبک، نحیف، تنک، کم پشت، کم چربی، رقیق و آبکی، کم جمعیت، بطور رقیق، نازک شدن

easy (صفت)
ساده، ملایم، اسوده، سبک، روان، اسان، سهل، بی زحمت، بدون اشکال

light (صفت)
خفیف، خل، چابک، باز، تابان، روشن، ضعیف، بی عفت، زود گذر، هوس باز، سبک، هوس امیز، اسان، اندک، سهل، سهل الهضم، کم، اهسته، سبک وزن، بی غم و غصه، وارسته، کم قیمت

fast (صفت)
سفت، تند، سریع، سرزنده، سبک، رنگ نرو، سریع السیر، تندرو، با وفا، فوری، جماز، عجول، جلد و چابک

quickly (قید)
بزودی، سبک، بسرعت، سریعا

easily (قید)
سبک، به اسانی، باسانی

lightly (قید)
سبک

فارسی به عربی

اسلوب , خیط رقیق , رقیق , طلب , مبتهج , ناعم , نقال , نمط , هزل
( سبک (سابک ) ) طریق

پیشنهاد کاربران

ورام
سبک معادل سریع و فوراَ عربی و شتابان فارسی
سبک روی به کار آورد. ( کلیله و دمنه )
سبک ( عربی ) ؛ طریقت ادراک
" کم وزن "
پارسی را پاس بداریم
پس به جای: سبک شناسی، بگوییم: الگوشناسی.
بوس به همگی.
flighty ( از لحاظ رفتار )
سبک شدن : کوچک شدن
سبک شود : کوچک شود
سبک و سیاق:روش
کم وزن، بی اراده ،
متضاد:سنگین
سَبُک: در پهلوی سپک sapuk در بیت زیر قید است به معنی چُست و چالاک ، تند ، شتابان بکار رفته است . .
( ( هرانچ از گل آمد چو بشناختند
سبک ، خشت را ، کالبد ساختند ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 267. )

سبْک: [اصطلاح مداحی ] در فن مداحی، مقصود " آهنگ" و "شیوه" خواندن مرثیه یا نوحه است.
سبک : شیوه ی استفاده ازتکنیک های سینمایی مشخص که معمولا برای فیلمسازان بزرگ منحصر به فرداست ومی تواند فیلم یا گروهی ازفیلمهای هم شکل را پدید آورد. ( اصطلاح سینمایی )
دو معنی دارد ، کم وزن و روش و شیوه
روش نگارس
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٥)

بپرس