برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1474 100 1

زنخ

/zanax/

مترادف زنخ: چانه، ذقن، زنخدان

معنی زنخ در لغت نامه دهخدا

زنخ. [ زَ ن َ ] (اِ) معروف است و آن را زنخدان هم گویند و به عربی ذقن خوانند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از غیاث ) ذقن. (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). چانه و ذقن و آن جزء از صورت که واقع در زیر دهان می باشد. زنخدان و مغاک چانه. (ناظم الاطباء). فرود لب فرودین که آن را چاه زنخ و زنخدان نیز خوانند به تازیش ذقن گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). چانه. ذقن.(فرهنگ فارسی معین ). ترجمه ٔ ذقن. دلاویز، سیمین و بلورین از صفات [ اوست ] و به ، سیب ، سیب سیمین ، گوی سیمین ، گوی سفید، گوی بلور، آب معلق ، چاه ، گرداب شمامة، ترنج ، لیمو، گردبالش ، روح جان از تشبیهات اوست. (بهار عجم ) (از آنندراج ). هندی باستان «هنو» (زنخ )، اوستا «زنوه » ، ارمنی «چنوت » (فک ، گونه )، افغانی «زنه » و «زنخ » ، بلوچی «زنوک « » زنیک » و «زناخ » وخی «زنخ » ، شغنی «زینگو» و سریکلی «زنگان » . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) :
یاسمن لعل پوش ، سوسن گوهرفروش
بر زنخ پیلغوش رخنه زد و بشکلید.
کسائی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
ناخنت زنخدان ترا کرد شیار
گویی که همی زنخ بخاری به شخار.
عماره (یادداشت ایضاً).
تا دیو چه افکند هوا بر زنخ سیب
مهتاب به گلگونه بیالودش رخسار.
مجلدی (یادداشت ایضاً).
ورادید با دیدگان پر ز خون
به زیر زنخ دست کرده ستون.
فردوسی.
نرگس تازه میان مرغزار
همچو در سیمین زنخ زرین چهی.
منوچهری.
ترسم کاندر غم فراق تو یک روز
دست به زیر زنخ برآید هوشم.
(از لغتنامه ٔ اسدی ، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
گرفته همه لَکهَن و بسته روی
که و مه زنخ ساده کرده ز موی.
اسدی (یادداشت ایضاً).
ستون دانش و دینی و از نهیب تو هست
همیشه زیر زنخ دست دشمنانت ستون.
قطران.
صحبت کودکک ساده زنخ را مالک
نیز کرده ست ترا رخصت و داده ست جواز.
ناصرخسرو (دیوان ص 202).
چون گردنت افراخته وآن عاجز مسکین
بنهاده ز اندوه زنخ بر سر زانوش. ...

معنی زنخ به فارسی

زنخ
چانه، ذقن
( اسم ) ۱ - چانه ذقن . ۲ - سخن ( مطلقا) . ۳ - سخن بیهوده و بی معنی لاف و گزاف . یا زنخ بر خون زدن خجل بودن شرمنده بودن . یا بزیر زنخ ستون کردن ۱ - متفکر بودن . ۲ - اندوهگین بودن .
( مصدر ) ۱ - افسانه سرایی کردن . ۲ - سخن بیهوده گفتن . ۳ - لاف زدن .
پر چانه پر گو . بیهوده و لاف
کنایه از مسخرگی جنبش کردن جنبیدن حرکت کردن
کسیکه گودی در زنخ دارد . آنکه چاله ای در زنخ وی باشد .
آنکه چانه کج کوچک دارد آنکه او را چانه درهم رفته است .
( صفت ) ۱ - آنکه بر عارضش موی نباشد ساده زنخ . ۲ - محبوب معشوق .
سیمین ذقن
آنکه دارای چانه ای گرد است کسی که زنحی مدور دارد : زمانی که بی آن گرد زنخ باشم ماهی است شبی کز بر آن خال جدا مانم سالی . ( فرخی )
آنکه زمامش را رها کرده باشند مطلق العنان .
آنکه زنخ کوتاه دارد .

معنی زنخ در فرهنگ معین

زنخ
(زَ نَ) (اِ.) چانه .
( ~. بَ. خُ. زَ دَ) (مص ل .) شرمنده شدن ، سرافکنده شدن .
( ~. زَ دَ) (مص ل .) ۱ - سخن بیهوده گفتن ، چانه زدن . ۲ - سرزنش کردن ، طعنه زدن .
(بودن ) ( ~. نَ. تَ) (مص ل .) کنایه از: موافق بودن ، سازگار بود ن .
( ~ . زَ نَ) (ص مر.) جوانی که هنوز ریش درنیاورده .

معنی زنخ در فرهنگ فارسی عمید

زنخ
= چانه١
* زنخ بر خون زدن: [قدیمی، مجاز] شرمنده شدن، سرافکنده شدن.
* زنخ زدن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز] سخن بیهوده گفتن، بیهوده حرف زدن، چانه زدن.
= ساده رو

زنخ را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پوریا13
زنخ زدن = وراجی کردن
shiva_sisi‌
چانه، ذقن، زنخدان،زر زر کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• زنخ تراشیدن   • چانه   • زنخدان   • معنی زنخ   • مفهوم زنخ   • تعریف زنخ   • معرفی زنخ   • زنخ چیست   • زنخ یعنی چی   • زنخ یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی زنخ
کلمه : زنخ
اشتباه تایپی : cko
آوا : zanax
نقش : اسم
عکس زنخ : در گوگل

آیا معنی زنخ مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )
شبکه مترجمین ایران