برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1530 100 1
شبکه مترجمین ایران

زبون

/zabun/

مترادف زبون: بیچاره، درمانده، عاجز، ناتوان، حقیر، خفیف، خوار، ذلیل، پست، جلب، سقط، فرومایه، ناکس، مغلوب، ضعیف، ضعیف النفس، نژند

برابر پارسی: خوار، بیچاره، ناتوان

معنی زبون در لغت نامه دهخدا

زبون. [ زَ ] (ص ) خوار. (فرهنگ نظام ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). زیردست. (برهان قاطع) (شرفنامه ٔ منیری ). بیمقدار. ناچیز. حقیر. ذلیل. توسری خور. ستمکش. فاقد مقام و موقع در میان مردم یا در محیطی خاص. رجوع به زبون شدن ، زبونی کشیدن و دیگر ترکیبات زبونی و زبون شود. || آسان. سهل. خوار :
گفتم که داروییست مرا آن هلاهل است
دیدنْش بس گران و نهادنْش بس زبون.
سوزنی.
- زبون چیزی (کسی ) بودن ؛ مجازاً، مقهوراو بودن. در برابر آن بغایت کوچک و ناچیز بودن :
زبون بود چنگال او [ طغرل ] را کلنگ
شکاری که نخجیر او بد پلنگ.
فردوسی.
خود نباشد جوع هر کس را زبون
کاین علف زاری است زاندازه برون.
مولوی.
- زبون کسی بودن ؛ مطیع او بودن. (از مجموعه ٔ مترادفات ). سرسپرده و رام او بودن. کوچکی او کردن. خود را در برابر آن چیز یا آن کس ناچیز و خرد گرفتن :
بهر کار ما را زبون بود روم
کنون بخت آزادگان گشت شوم.
فردوسی.
تا زین سپس همی گه و بیگاه خوش زییم
دانی بهیچ حال زبون کسی نییم.
منوچهری.
نه از تواضعباشد زبون دون بودن
نه حلم باشد خوردن قفا ز دست جهود.
جمال الدین عبدالرزاق.
زبون عشق شو تا برکشندت
که هر گاهی که کم گشتی ، فزونی.
عطار.
چاره ٔ کرباس چه بْوَد جان من
جز زبون رای آن غالب شدن.
مولوی.
ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم
جز زبون و جز که قانع نیستیم.
مولوی.
برای یکدمه شهوت که خاک بر سر آن
زبون زن شدن آیین شیرمردان نیست.
ملا حسین کاشفی.
- || دستخوش و بازیچه ٔ دست کسی بودن. مقهور دست کسی بودن و جز به اراده ٔ او کار نکردن :
زن ارچه زیرک و هشیار باشد
زبون مرد خوش گفتار باشد.
(ویس و رامین ).
رجوع به ترکیب بعد شود.
- زبون گرفتن کسی را ؛ او را ببازیچه گرفتن. با زبان خوش او را در دست خود داشتن و به اراده ٔ خود گرداندن. او را مقهور ارا ...

معنی زبون به فارسی

زبون
بیچاره، ناتوان، عاجز، خوار، زیردست
( صفت ) ۱ - بیچاره درمانده عاجز . ۲ - مغلوب . ۳ - خوار حقیر . ۴ - زیر دست فرو دست .
فرقه ایست وابسته به حراحشه از بنو هلیل که شعبه ایست از قبیله بنو حسن که در اطراف جرش منزل دارند
[ گویش مازنی ] /zeboon/ زبان
عاجز آمدن ناتوان آمدن زبونی عجز ضعف
آنکه با ناتوانان زور آوری کند ضعیف چزان
جمع زبون افکن آنکه مردم ناتوان را بیازارد و با آنان زور آوری کند
پارچه نازک و سبک بافته شده
لاغر تر رامتر آماده تر سلیم تر
خوار شمردن و ناچیز گرفتن اهمیت ندادن
عاجز شدن و ناتوان گشتن مغلوب شدن تسلیم گشتن
خوار شمردن بخواری با کسی رفتار کردن اهمیت ندادن
گرفتار شدن اسیر شدن خوار شدن خاشه و خوشه
ضعیف چزان ضعیف کش
۱ - عاجز کشی . ۲ - عاجز شمردن کسی را .
عاجز چرانی
زبون گشتن خوار و زار بودن
کنایه از اظهار عجز و ناله بود از عالم عاجز نالی و زار نالی
...

معنی زبون در فرهنگ معین

زبون
(زَ) (ص .) ۱ - ضعیف ، درمانده . ۲ - خوار، حقیر.
( ~.)(حامص .) ۱ - ضعیف کُشی . ۲ - ضعیف شمردن ، خوار دانستن .

معنی زبون در فرهنگ فارسی عمید

زبون
۱. بیچاره، ناتوان، عاجز.
۲. [قدیمی] خوار.
۳. [قدیمی] زیردست، مغلوب.

زبون در جدول کلمات

پست تر و زبون تر
ادنی

معنی زبون به انگلیسی

humble (صفت)
پست ، فروتن ، خاضع ، محقر ، زبون ، خاکی ، خاشع ، بدون ارتفاع
despicable (صفت)
خوار ، پست ، مطرود ، زبون ، نکوهش پذیر

معنی کلمه زبون به عربی

زبون
حقير , متواضع

زبون را به اشتراک بگذارید

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• زبون انسان   • زبون درازی   • هر چیز پست وزبون در حل جدول   • زبان   • معنی زبون   • مفهوم زبون   • تعریف زبون   • معرفی زبون   • زبون چیست   • زبون یعنی چی   • زبون یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی زبون

کلمه : زبون
اشتباه تایپی : cf,k
آوا : zabun
نقش : صفت
عکس زبون : در گوگل

آیا معنی زبون مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )