برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1431 100 1

رفع

/raf'/

مترادف رفع: ازبین بردن، برطرف کردن، دفع، مدافعه، حل، ساماندهی، ضمه

برابر پارسی: زدایش، برداشتن، برگرفتن

معنی رفع در لغت نامه دهخدا

رفع. [ رَ ] (ع مص ) برداشتن و بلند کردن چیزی ، خلاف وضع. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). برداشتن. (از غیاث اللغات ) (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص 52) (دهار) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). برداشتن ، خلاف وضع. (آنندراج ) (منتهی الارب ). || مبالغه نمودن شتر در رفتن (لازم ). (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نیک رفتن شتر. (المصادرزوزنی ). || مبالغه نمودن در راندن شتر (متعدی ). (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نیک راندن. (دهار). || رفتن قوم در شهرها. (ناظم الاطباء). به شهرها رفتن قوم. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). || برداشتن غله ٔ دروده و به خرمنگاه آوردن آن. (ناظم الاطباء). (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). برداشتن غله. (غیاث اللغات ). || قصه برداشتن بر والی. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). درخواست. جلوگیری از مزاحمت شخصی که نسبت به متصرفات شاکی مزاحم باشد. (فرهنگ فارسی معین ). قصه پیش حاکم بردن. (غیاث اللغات ). قصه برداشتن بر والی (صلة بعلی ). (منتهی الارب ) (آنندراج ). داد خواستن. شکایت بردن. تظلم بردن. شکایت کردن. (یادداشت مؤلف ) : و لیس یعبؤن (ملوک الصین ) ممن یرفع الهیم دون ان یکتبة فی کتاب. (اخبار الصین و الهند ص 17). در زمان فخرالدوله آورده اند که روزی شخصی رفعی عرض کرد به فخرالدوله. (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 93). || تعیین و محاسبه درآمد و عایدی. اخذ مالیات :
نیاورده عامل غش اندر میان
نیندیشد از رفع دیوانیان.
سعدی (بوستان ).
امین باید از داور اندیشه ناک
نه از رفع دیوان و زهر هلاک.
سعدی (بوستان ).
- رفع دعوی به حاکم ؛ برداشتن قصه بدو. دادن عرض حال بدو. (یادداشت مؤلف ).
|| نزدیک گردانیدن چیزی به چیزی. (از ناظم الاطباء). نزدیک گردانیدن کسی را به کسی (صلته بالی ). (آنندراج ). || قبول کردن. گفته شود: رفع اﷲ عمله. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح نحو) مرفوع کردن کلمه را و آن در اعراب مثل «ضم » است در بنا. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از منتهی الارب ). علامت رفع دادن به کلمه. (از اقرب الموارد). حرکت پیش دادن کلمه را. (غیاث اللغات ). یکی از حالات کلمه در عربی ، مقابل ن ...

معنی رفع به فارسی

رفع
بالابردن، برکشیدن، برداشتن، ازبین بردن، ضمه
۱ - ( مصدر ) بالابردن بلند کردن برداشتن . ۲ - ترقی دادن برکشیدن . ۳ - از بین بردن برطرف کردن : رفع شر رفع تشنگی . یارفع ابهام ۱ - برطرف کردن ابهام مسالهای حل مشکل . ۲ - پیدا کردن مقدار حقیقی تابع در صورتهای مبهم . یا رفع تکلیف سرسری و با بی میلی انجام دادن کاری را اسقاط تکلیف . یا رفع مزاحمت ۱ - برطرف کردن مزاحمت دیگران . ۲ - درخواست جلوگیری از مزاحمت شخصی که نسبت به متصرفات شاکی مزاحم باشد. ۴ - ضمه دادن آخر کلمه . ۵ - عملی است مخالف تجنیس و آن استخراج عدد صحیح است از جمله کسری مانند ۴۸ / ۹ که پس از رفع ۵ ۳ / ۹ میشود . در رفع صورت را بمخرج تقسیم میکنیم و خارج قسمت عدد صحیحی است که در جمله کسری مندرج بود . سپس این عدد کسری را ملحق کنیم که صورتش باقیمانده باشد و مخرجش مقسوم علیه . یا رفع و رجوع کردن حل کردن قضیه فیصل دادن : [[ گردش روزگار همیشه این قبیل گرفتاری ها را رفع و رجوع میکند ]] .
[ambiguity resolution] [مهندسی نقشه برداری] روند محاسباتی یا الگوریتم/ خوارزمی تعیین مقدار ابهام
( جمله دعایی ) خدا بالابراد... یا رفع الله درجنه . خدای پایه او را بالابراد . شعری گفته است خواجه ابوالهیثم - رفع الله درجته - و اندرو سوالهای بسیارکرده .. یا رفعها الله . خدای آندو را بالا براد . و اقبال پادشاه وقت و همت او - رفعها الله - در افزوده است .
[fault repair] [علوم نظامی] حذف یا تعویض پودمان معیوب یا کنارگذری (bypass) از آن
( مصدر ) ۱ - بلند کردن بالا بردن . ۲ - ترقی دادن . ۳ - برطرف کردن زایل کردن .

معنی رفع در فرهنگ معین

رفع
(رَ) [ ع . ] (مص م .) ۱ - بالا بردن ، برکشیدن . ۲ - ترقی دادن . ۳ - برطرف کردن .

معنی رفع در فرهنگ فارسی عمید

رفع
۱. برطرف کردن، از بین بردن.
۲. (ادبی) در دستور زبان عربی، مرفوع ساختن کلمه، ضمه دادن آخر کلمه.
۳. (ادبی) در عروض، حذف «مس» از مستفعلن که تفعلن باقی بماند و نقل به فاعلن شود یا حذف «مف» از مفعولات که عولات باقی بماند و به جای آن مفعول بگذارند.
۴. [قدیمی] بلند کردن، بالا بردن، برداشتن.
۵. [قدیمی] برکشیدن.

رفع در دانشنامه اسلامی

رفع
رَفع به معنی منع از استمرار وجود یک شیء است.
رفع، در مقابل دفع می باشد و هر دو در جایی به کار می روند که مقتضی وجود شیء فراهم باشد، به گونه ای که اگر رفع و یا دفع نمی بود، آن شی ء در ظرف مناسب خود ( عالم عین یا اعتبار ) موجود می شد. اما غالباً رفع در جایی استعمال می شود که شیء در زمان قبل از رفع یا در رتبه سابق از آن، وجود پیدا کرده باشد؛ بنابراین، رفع، مانع از استمرار وجود شیء می گردد، ولی دفع مانع از تحقق اصل وجود شی ء می شود نه استمرار آن.
عناوین مرتبط
رفع ظاهری؛رفع واقعی؛حدیث رفع؛دفع.
رفع در حدیث رفع
در بحث حدیث رفع، نسبت به بعضی از فقرات آن، رفع و نسبت به بعضی دیگر، دفع صادق است.
رفع از نظر علما
...
رفع
معنی رَفَعَ: بالا برد
معنی يَدْرَءُونَ: دفع مي کنند - رفع مي کنند
معنی لَا يَجْزِي: بی نیاز نمی کند - کفایت نمی کند (مشکلی را رفع نمی کند)
معنی إِنفَاقِ: بخشيدن-بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران
معنی أَنفَقَ: انفاق کرد(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است )
معنی أَنفِقُواْ: انفاق کنيد(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است )
معنی أَنفَقُواُ: انفاق کردند(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است )
معنی مَا تُنفِقُونَ: انفاق نمی کنید (کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است )
معنی نَفَقَاتُهُمْ: انفاقهايشان (انفاق :بخشيدن وبذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران)
معنی لَّا تُنفِقُواْ: که انفاق نمی کنید(کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است )
معنی لَا يُنفِقُونَ: انفاق نمی کنند (کلمه انفاق به معناي بذل مال و صرف آن در رفع حوايج خويشتن و يا ديگران است )
تکرار در قرآن: ۲۹(بار)
بالا بردن. «وَ رَفَعَ اَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ» پدر و مادرش را به تخت بالا برد. آیه اول درباره بالا بردن ظاهری و دوم در بالا بردن معنوی ...


رفع در دانشنامه آزاد پارسی

رجوع شود به:ارتفاع (منطق)

ارتباط محتوایی با رفع

رفع در جدول کلمات

رفع کننده
رافع
استنشاق بخار آب گرم یا داروی جوشانده به منظور رفع سرماخوردگی و باز شدن مجاری تنفسی
بخور دادن
خوردن اندکی غذا برای رفع گرسنگی
ته بندی

معنی رفع به انگلیسی

resolution (اسم)
ثبات قدم ، تحلیل ، دقت ، تجزیه ، نیت ، قصد ، تصویب ، نتیجه ، تصمیم ، عزم ، عزیمت ، حل ، رفع ، تفکیک پذیری ، عزم راسخ
elimination (اسم)
طرد ، محو ، حذف ، زدودگی ، رفع
removal (اسم)
عزل ، رفع ، برداشت ، ازاله
resolving (اسم)
رفع ، برطرف سازی
obviation (اسم)
از بین بردن ، رفع ، فراغت

معنی کلمه رفع به عربی

رفع
ازالة
خذلان
حلحلة الأزمة
مرطب
رفع العقوبات
حرر
اغاثة
تبديد المخاوف
اهدا
حل , خطوة
تحديد المسوولية

رفع را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

P
برافراشت
حبیب مسعودی
معنی رفعزیان: از میان بردن ضرر
علی باقری
رفع : برداشتن کسی از کار و رفع ظلم و شر .
گفت اگر مانمش به منصب خویش
کس به رفعش قلم نیارد پیش
(هفت پیکر نظامی، تصحیح دکتر ثروتیان، ۱۳۸۷ ، ص 596)
یگانه قهاری
بالا برد

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• رفع تيرگي واژن   • رفع تیرگی کشاله ران و واژن   • رفع تیرگی اندام تناسلی زنان   • کرم رفع تیرگی کیس بیوتی   • رفع تیرگی زانو   • رفع تیرگی اندام تناسلی مردان   • رفع تیرگی زیر بغل با جوش شیرین   • معنی رفع   • مفهوم رفع   • تعریف رفع   • معرفی رفع   • رفع چیست   • رفع یعنی چی   • رفع یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی رفع
کلمه : رفع
اشتباه تایپی : vtu
آوا : raf'
نقش : اسم
عکس رفع : در گوگل

آیا معنی رفع مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )