برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1433 100 1

رستن


مترادف رستن: خلاصی یافتن، رهایی، رهایی یافتن، رهیدن، نجات | رشد کردن، روییدن، نمو کردن

معنی رستن در لغت نامه دهخدا

رستن. [ رَ ت َ ] (مص ) نجات یافتن و آزاد شدن. (ناظم الاطباء). رها شدن. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). خلاص شدن و نجات یافتن. (آنندراج ) (از شعوری ج 2 ورق 12). خلاص شدن. (فرهنگ رشیدی ). نجات یافتن. رهایی یافتن. رها شدن. (حاشیه ٔبرهان چ معین ). آزاد شدن. خلاص. نجات یافتن. (لغات ولف ). رهیدن. رهایی. رهش. رهایش. بلول. ابلال. فوز. فلاح. نجاح. (یادداشت مؤلف ). اخلاص. استنجاء. افلاح. انفضاء. تخلص. تنجیه. خلاص. عصر. فوز. نَقَذ. (منتهی الارب ). خلاص. (دهار). نجات. (ترجمان القرآن ) :
به آهن نگه کن که ببریده سنگ
نرست آهن از سنگ بی آذرنگ.
ابوشکور.
ز دشمن بدینار و با زینهار
برستن توان وآز را نیست چار.
ابوشکور.
سخن تا نگویی ترا زیردست
زبردست شد کز دهان تو رست.
ابوشکور.
بدو گفت رو پیش سام سوار
بپرسش که چون رستی از کارزار.
فردوسی.
چنین گفت اکنون که رستی ز بد
ز تو خوبی و راست گفتن سزد.
فردوسی.
چو لشکر بدانست کاسفندیار
ز بند گران رست و بد روزگار.
فردوسی.
چو آمد به تنگ دژ گنبدان
برست از بد زور و دست بدان.
فردوسی.
ز بس دست بی پای و بی پای دست
تو گفتی کزآن رزمگه کس نرست.
فردوسی.
تو چگونه رهی که دست اجل
بر سر تو همی زند سرپاس.
عنصری.
تنی چند از موج دریا برست
رسیدندنزدیکی آبخَست.
عنصری.
گاه آنست که از محنت و سختی برهند.
منوچهری.
ای فراق تو دل ما بندگان را سوخته
صدهزاران شکر یزدان را که رستیم از فراق.
منوچهری.
مسلمانان بسیار کشته شدند و اسیر کرده شدند و بعضی برستند. (تاریخ سیستان ). بوطلحه بر رافع شبیخون کردو بیشتر سپاه رافع را بکشت و رافع تنها به نفس خویش برست. (تاریخ سیستان ). من امروز از دوزخ رستم و به بهشت رسیدم. (تاریخ سیستان ).
از بلخ روز پنجشنبه ده روز گذشته از ماه ربیعالاول سنه ٔ چهارصدوبیست ودو برستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 217). گفتند: هان ! چون رستی بازنمودم زاریهای خویش و ماندگی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 439). و بگوی که ...

معنی رستن به فارسی

رستن
روییدن، سبزشدن، رهاشدن، نجات یافتن، رهایی
( مصدر ) روییدن نمو کردن بالیدن .
شهری است میان حماه و حمص از آن شهر است عیسی بن سلیم رستنی .
( مصدر ) اشک رستن از . اشک ریختن از سرازیر شدن از .

معنی رستن در فرهنگ معین

رستن
(رَ تَ) (مص ل .) نجات یافتن ، رها شدن .
(رُ تَ) [ په . ] (مص ل .) روییدن ، نمو کردن .

معنی رستن در فرهنگ فارسی عمید

رستن
رهیدن، رها شدن، رهایی یافتن، نجات یافتن.
۱. سبز شدن و سر از خاک در آوردن گیاه، روییدن.
۲. [مجاز] به وجود آمدن، پدید آمدن.

معنی رستن به انگلیسی

escape (فعل)
فرار کردن ، گریختن ، در رفتن ، رستن ، رهایی جستن ، خلاصی جستن ، جان بدر بردن
grow (فعل)
بزرگ شدن ، زیاد شدن ، شدن ، عمل امدن ، بالیدن ، ترقی کردن ، کاشتن ، رستن ، رشد کردن ، سبز شدن ، سبز کردن ، گشتن ، روییدن ، رویانیدن ، برزگ شدن

معنی کلمه رستن به عربی

رستن
انم , هروب

رستن را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سینا
نمو کردن
نازنین
فرار کردن
علی باقری
رَستن : این کلمه تحریف کلمه رهِستن و راه فرار پیدا کردن است.
علی باقری
رُستن:
دکتر کزازی در مورد واژه ی " رُستن" می نویسد : (( رُستن در پهلوی با همین ریخت بکار می رفته است. ستاک کهن واژه رئود raud بوده است .))
((دو مار سیه از دو کتفش برست
غمی گشت و از هر سویی چاره جست))
(نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 282.)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی رستن   • مفهوم رستن   • تعریف رستن   • معرفی رستن   • رستن چیست   • رستن یعنی چی   • رستن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی رستن
کلمه : رستن
اشتباه تایپی : vsjk
عکس رستن : در گوگل

آیا معنی رستن مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )