برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1433 100 1

دشوار

/doSvAr/

مترادف دشوار: بغرنج، دشخوار، سخت، شاق، صعب، غامض، متعسر، مشکل، معضل، مغلق، ثقیل، دشوار، ناگوار، حاد، شدید، وخیم

متضاد دشوار: آسان، سهل

معنی دشوار در لغت نامه دهخدا

دشوار. [ دُش ْ ] (ص مرکب ) (از: دش ، زشت + وار، کلمه ٔ نسبت ) در پهلوی دوش وار، نزدیک به دشخوار ایرانی باستان. (حاشیه ٔ معین بر برهان ). دشخوار. مقابل آسان. (از برهان ). مشکل. (از آنندراج ). مقابل سهل. مشکل و سخت و بازحمت و عسیر و صعب و دشخوار. (ناظم الاطباء). با صله ٔ «بر» با لفظ کردن و زدن مستعمل است. (آنندراج ).أوعر. حاکل. (منتهی الارب ). خطة. خلة. (دهار). شاق.صعب. صعبوب. صعوب. صعود. عزیز. عسر. عسیر. عشزان. عشوزن. عطرد. عطود. عطید. (منتهی الارب ). عصیب. (دهار). عوصاء. عویص. غامض. (منتهی الارب ). فظیع. (دهار). کبیرة. (ترجمان القرآن جرجانی ). متعسر. معسور. واعر. وعر. وعیر. هنبثة. هنبذة. (منتهی الارب ) :
نه یار است با او نه آموزگار
بر او همه کارِ دشوار خوار.
فردوسی.
چو آگاه شد زآن سخن شهریار
همی داشت آن کارِ دشوار خوار.
فردوسی.
که کاریست این خوار و دشوار نیز
که بر تخم ساسان پر آید قفیز.
فردوسی.
چنین گفت با وی یل اسفندیار
که کاری گرفتیم دشوار خوار.
فردوسی.
مر این بند را چاره اکنون یکیست
بسازیم و این کار دشوار نیست.
فردوسی.
بسیار پیش همت تو اندک
دشوار پیش قدرت تو آسان.
فرخی.
تا موسی را ایزد فرمود که او را
هنگام عذابست عذابی کن دشوار.
فرخی.
رهی چگونه رهی چون شب فراق دراز
چو عیش مردم درویش ناخوش و دشوار.
فرخی.
استخفاف چنین قوم کشیدن دشوار است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 159). چندان زشت نامی افتاد که دشوار شرح توان داد. (تاریخ بیهقی ص 260). به چند روز پل نبود و مردمان دشوار از این جانب بدان جانب و از آن بدین می آمدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 343). داناست به مصالح جمع ساختن پراکندگی... و فرونشاندن بلیه ٔ دشوار. (تاریخ بیهقی ص 315).
دشوار این زمانه ٔ بدفعل را
آسان به زهد و طاعت یزدان کنم.
ناصرخسرو.
از بد گرگ رستن آسان است
وز ستمکار سخت دشوار است.
ناصرخسرو.
دشوار شود بانگ تواز خانه به دهلیز
و ...

معنی دشوار به فارسی

دشوار
مشکل، سخت، ضد آسان، دشخوار، دژوارهم گفتند
( صفت اسم ) سخت صعب مشکل دشخوار مقابل آسان سهل .
[ گویش مازنی ] /deshvaar/ دشوار، سخت
مشکل فهم .
گر آن آمدن . ناگوار آمدن .
دشوار آمدن .
جایی که بر آمدن بر آن دشوار باشد : صعود .
مشکل پسند .
جای دشوار . ناهموار و صعب .
دشوار خوی . بد خو .
بد صحبتی . بد خلقی .
دشوار خو . بد خو .
سخت پنداشتن . صعب بودن .
( صفت اسم ) راهی که عبور از آن سخت باشد صعب العبور .
دشوار زاینده .
دشوار زای .
دشوار کردن . سخت کردن .
سخت شدن . متعسر شدن .
دشوار شکننده .
د ...

معنی دشوار در فرهنگ معین

دشوار
(دُ) [ په . ] (ص مر.) سخت ، مشکل .

معنی دشوار در فرهنگ فارسی عمید

دشوار
مشکل، سخت.

دشوار در جدول کلمات

دشوار
شاق
دشوار و سخت
عسیر
آسوده از وضعی دشوار یا ناخوشایند
فارغ
وضعیت دشوار | ورطه
گرداب

معنی دشوار به انگلیسی

hard (صفت)
خسیس ، سفت ، ژرف ، سخت ، دشوار ، سخت گیر ، فربه ، زمخت ، قوی ، شدید ، سنگین ، پینه خورده ، مشکل ، معضل ، نامطبوع ، پرصلابت ، قسی
difficult (صفت)
غامض ، ژرف ، سخت ، دشوار ، پر زحمت ، سخت گیر ، پر دردسر ، مشکل ، صعب ، معضل ، گرفتگیر ، پر اشکال
uphill (صفت)
دشوار
knotted (صفت)
جمع شده ، دشوار ، بر امده ، گره دار ، منگوله دار ، ازدحام کرده ، کلاله دار
sore (صفت)
دردناک ، دشوار ، خشن ، مبرم ، مجروح
laborious (صفت)
ساعی ، پر کار ، سخت ، دشوار ، پر زحمت ، زحمت کش
tough (صفت)
سفت ، سخت ، محکم ، شق ، دشوار ، بادوام ، خشن ، زمخت ، شدید ، سر سخت ، با اسطقس ، پی مانند
sticky (صفت)
سخت ، چسبنده ، چسبیده ، چسبناک ، دشوار ، بد بو ، لزج
formidable (صفت)
سخت ، ترسناک ، دشوار ، قوی ، نیرومند ، مهیب ، سهمگین
arduous (صفت)
سخت ، دشوار ، پر زحمت ، صعب الصعود
onerous (صفت)
دشوار ، شاق ، سنگین ، گران ، طاقت فرسا
strait (صفت)
دشوار ، باریک ، در مضیقه ، در تنگنا
intolerable (صفت)
سخت ، دشوار ، طاقت فرسا ، بی نهایت ، غیر قابل تحمل ، تحمل ناپذیر ، تن در ندادنی
slippery (صفت)
دشوار ، بی ثبات ، لیز ، لغزنده ، لغزان
slippy (صفت)
دشوار ، بی ثبات ، لیز ، لغزنده ، لغزان
inexplicit (صفت)
دشوار ، معلق ، غیر صریح ، بطور ضمنی ، بدون توضیح
insupportable (صفت)
سخت ، دشوار ، طاقت فرسا ، غیر قابل مقاومت ، تحمل ناپذیر
inexplicable (صفت)
دشوار ، غیر قابل توضیح ، روشن نکردنی
nerve-racking (صفت)
دشوار ، خسته کننده اعصاب
spinose (صفت)
دشوار ، پوشیده شده از خارهای زیاد
spiny (صفت)
دشوار ، پوشیده شده از خارهای زیاد

معنی کلمه دشوار به عربی

دشوار
بشدة , ثقيل , دبق , زلق , صعب , قاسي , قرحة , لايطاق , مرهق , مضيق , هائل
استفحل
متکلف
أُحجِية
معضلة
مخلل

دشوار را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

A.reza d.m
سخت.تاغت فرسا
hadi_g.a
شاق
زز
شاق
شایان
دشوار از ترکیب پسوند منفی ساز دُش خوار ساخته شده است. خوار به معنای آسان است و ترکیب دشخوار به معنای سخت...به مرور زمان، زبان خودش را پالایش کرده و کلمه دشخوار برای بیان بهتر به دشوار تغییر شکل یافته است.
لشکری
مشکل
حمیدرضا دادگر_فریمان
بغرنج، دشخوار، سخت، شاق، صعب، غامض، متعسر، مشکل، معضل، مغلق، ثقیل، دشوار، ناگوار، حاد، شدید، وخیم

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی دشوار در جدول   • تيس در جدول   • سخت و دشوار در جدول   • لاغر و ضعيف شدن در جدول   • معنی سخت و دشوار   • معنی کاشتن   • معنی سخت ودشوار   • مترادف دشوار   • مفهوم دشوار   • تعریف دشوار   • معرفی دشوار   • دشوار چیست   • دشوار یعنی چی   • دشوار یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی دشوار
کلمه : دشوار
اشتباه تایپی : na,hv
آوا : doSvAr
نقش : صفت
عکس دشوار : در گوگل

آیا معنی دشوار مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )