برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1459 100 1

خندیدن


مترادف خندیدن: خنده زدن، خنده کردن، ضحک، قهقهه زدن ، ابتسام، تبسم کردن، لبخند زدن، شکفتن، شکوفا شدن، وا شدن، باز شدن ، سبزشدن ، درخشیدن، روشن شدن

متضاد خندیدن: گریستن، پژمردن، خشکیدن، خشک شدن، غروب کردن

معنی خندیدن در لغت نامه دهخدا

خندیدن. [ خ َ دی دَ ] (مص ) خنده کردن. ضحک. تبهلل. ابتسام. (یادداشت بخطمؤلف ). استضحاک. (تاج المصادر بیهقی ) :
بخندید و گفت ای یل اسفندیار.
فردوسی.
بخندید خسرو ز گفتار زن
بدو گفت کای شوخ لشکرشکن.
فردوسی.
بتو دادم آن شهر و آن روستا
تو بفرست اکنون یکی پارسا
نهادند خوان و بخندید شاه
که ناهار بودی همانا براه.
فردوسی.
وگرم بکشی بر کشتن تو خندم
من بچرخشت تن خویش نپیوندم.
منوچهری.
تو ز شادی چند خندی نیستی آگه از آنک
او همی بر تو بخنددروز و شب در زیرلب.
ناصرخسرو.
هیچ دانی غرض از اینها چیست
هر که خندید بیش ، بیش گریست.
سنائی.
مرد از پس سی سال گذر کرد بر ابخاز
برداشت همان موی و بخندید بران چند.
خاقانی.
در ماه نو از چه رو می خندی
کآن روی به آفتاب برخندد.
خاقانی.
منم آن صبح نخستین که چو بگشایم لب
خوش فروخندم و خندان شدنم نگذارند.
خاقانی.
چو در روی بیگانه خندید زن
دگر مرد گولاف مردی مزن.
سعدی (بوستان ).
یکروز بخندید و سالی بگریست.
|| استهزاء کردن. ریشخند کردن. مسخره کردن :
سپهبد کجا گشت پیمان شکن
بخندد بر او نامدار انجمن.
فردوسی.
چنین داد پاسخ که بر میزبان
بخیره چرا خندی ای مرزبان.
فردوسی.
بر لعل و شکرخند که نرخ شکر و لعل
کردی بدو لعل شکرآگند شکسته.
سوزنی.
کسی کو داند و کارش نبندد
بر او بگری که او بر خویش خندد.
عطار.
|| ظاهر شدن برق. زدن برق. جستن برق. (یادداشت بخط مؤلف ) :
درخش ار نخندد بگاه بهار
همانا نگرید چنین ابر زار.
ابوشکور بلخی.
|| شگفتن و بازشدن گیاه وگل و برگ :
گل بخندید وباغ شد پدرام.
فرخی.
از بس گل مجهول که در باغ بخندید
نزدیک همه کس گل معروف شد آخال.
فرخی.
بخندد همی بر کرانهای راه
بفصل زمستان گل کامکار.
فرخی.
بسیار گل آورده بودند و آنچه از باغ من ...

معنی خندیدن به فارسی

خندیدن
(مصدر) ( خندید خندد خواهد خندید بخند خندنده خندان خندیده خنده ) خنده کردن خنده زدن ضحک مقابل گریستن . یا بریش کسی خندیدن . او را استهزا کردن .
خندیدن
خندیدن .
خندیدن از روی خشم و تلخی
خنده شیرین و شکری کردن به لطف دلکشی متبسم شدن .
خندیدن بحد بیتابی
خندیدن باواز بلند قهقه زدن
پیوسته خندیدن خنده ممتد و بیهوده کردن بیهوده خندیدن

معنی خندیدن در فرهنگ فارسی عمید

خندیدن
۱. لب به خنده گشودن، خنده کردن.
۲. با خنده مسخره و استهزا کردن.
۳. [قدیمی، مجاز] شکفتن.
۴. [قدیمی، مجاز] درخشیدن، روشن شدن.

معنی خندیدن به انگلیسی

mock (فعل)
دست انداختن ، مسخره کردن ، خندیدن ، عقیم کردن ، استهزاء کردن ، تقلید در اوردن
burst into a laugh (فعل)
خندیدن
laugh (فعل)
خندیدن ، خنده کردن ، خندان بودن
chuckle (فعل)
خندیدن ، پیش خود خندیدن ، بادهان بسته خندیدن
laugh at (فعل)
خندیدن
titter (فعل)
خندیدن ، پوزخند زدن ، ترتر خندیدن
giggle (فعل)
خندیدن ، خنده کردن ، با خنده اظهار داشتن ، ول خندیدن ، با نفس بریده بریده سخن گفتن
chortle (فعل)
خندیدن ، خنده کردن ، صدای خرخر کردن ، سرود وتسبیح خواندن ، صدای خرناس کردن
roar with laughter (فعل)
خندیدن

معنی کلمه خندیدن به عربی

خندیدن
ضحکة
ضحکة خافتة
اسخر منه
ضحکة خافتة
قهقهة
ضحکة

خندیدن را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

س.م
از علائم شادمانی!
رقیه
laughing

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• متن خندیدن   • خندیدن انگلیسی   • شعر خندیدن   • خندیدن ویکی پدیا   • خندیدن دختر   • فواید خندیدن و شاد بودن   • خندیدن زن   • خندیدن چیست   • معنی خندیدن   • مفهوم خندیدن   • تعریف خندیدن   • معرفی خندیدن   • خندیدن یعنی چی   • خندیدن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی خندیدن
کلمه : خندیدن
اشتباه تایپی : okndnk
عکس خندیدن : در گوگل

آیا معنی خندیدن مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )
شبکه مترجمین ایران