برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1405 100 1

خره


مترادف خره: موهبت الهی، نور، فروغ، شعشعه، بخش، حصه، قسمت، ده، دهکده، روستا، قریه

معنی خره در لغت نامه دهخدا

خرت. [ خ ُ ] (ع اِ) سوفار. سَم ّ. سُم ّ. ته سوزن. سوراخ سوزن. (یادداشت بخط مؤلف ). || سوراخ تیر و سوراخ گوش و مانند اینها. (از ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ). ج ، خُروت ، اخرات.(یادداشت بخط مؤلف ). || استخوانی خرد نزدیک سینه که آنرا استخوان خنجری گویند. (ناظم الاطباء). || ج ِ خرته ، و آن حلقه ها در سر تنگهای خنور باشد. || (ص ) شتاب رو، منه : ذئب خرت ؛ گرگ شتابرو. کلب خرت ؛ سگ شتابرو. (از منتهی الارب ).

خرت. [ خ َ ] (ع مص ) سوراخ کردن. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). || رفتن بر زمین و راههای آن که مخوف نبود. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). || دلیلی کردن. (تاج المصادر بیهقی ).

خرت. [ خ ُ رَ ] (ع اِ) ج ِ خُرْتة. رجوع به خرته شود.

خرت. [خ َ ] (ع اِ) سوراخ سوزن و سوراخ گوش و تیر و مانند آنها. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ج ، خُروت ، اخرات. رجوع به خُرت شود. || استخوانی است خرد نزدیک سینه. (منتهی الارب ). رجوع به خُرت شود.

خره. [ خ َ رَ / رِ ] (اِ) پهلوی هم چیده شده. (از برهان قاطع) :
بار بزه بر تو از تو خره کرده ست (؟)
ای شده چوگانْت پشت در بزه و بار.
ناصرخسرو.
گرتو خری ترا ز خری هیچ نقص نیست
تا مر تراست سیم بخروار در خره.
کمال الدین اسماعیل.
بس که ببرّند سران سران
شد خره ٔ سر زسران سران.
امیرخسرو.
گرد خانه کتابهای سره
از خره همچو خشت کرده خره.
جامی.
- خره ٔ آجر ؛ آجرهایی که بردیف پهلوی هم چیده شده باشند. (ناظم الاطباء).
- خره ٔ خشت ؛ خشتهایی که بردیف پهلوی هم چیده شده باشند. (ناظم الاطباء).
- خره ٔ سنگ ؛ سنگهایی که بردیف پهلوی هم چیده شده باشند. (از ناظم الاطباء).
|| هجوم و ازدحام خلق که از جایی بدشواری گذرند. || لای آب و شراب و روغن و امثال آن. (از برهان قاطع). دُرد. || گل و لای چسبنده ٔ ته حوض وجوی. (از برهان قاطع). گل سیاه و تر. (صحاح الفرس ).لَجَن. (یادداشت بخط مؤلف ). لای. ثاط. لوش. حماء :
چون گسست آب بر بماند خره.
ابوالعباس.
گر ...

معنی خره به فارسی

خره
( اسم ) ۱ - مرغ نر خانگی از راست. ماکیان که دارای نژاد های مختلف است . یا خروس بی محل ( بی هنگام ) کسی که کارها را بیموقع و بیجا انجام دهد .
دهی است از دهستان مالکی بخش کنگان شهرستان بوشهر واقع در ۹۶ هزار گزی جنوب خاوری کنگان و سه هزار گزی جنوب شوسه سابق بوشهر به لنگه .
[ گویش مازنی ] /Khore/ بیماری جذام خوره & پشته انبار شده – جمع کردن و انباشتن چیزی بسان هیزم & جمع کردن چوب در یکجا برای سوزاندن یا ساختن بنا
دهی است ازدهستان ماهیدشت بالا بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع در بیست و یک هزار گزی جنوب کرمانشاه و جنوب و کنار رودخانه مرگ واقع در دشت و سردسیر.
یک حصه از پنج حصه فارس است
تعیین خره تعیین گردش یا مدار آب ( آبیاری ) .
نوره کشیدن واجبی کشیدن یا فریب دادن .
نام منشی شاپور دوم ساسانی است این شخص بدست رومی ها اسیر شد و پس از مرگ ژولین امپراطور روم او با ژووین بیونان رفت و دین مسیحی انتخاب کرد او را اله آزار نامیدند او زبان یونانی آموخت و کارهای شاپور و ژولین را نوشت بعد تاریخ عهد قدیم را که یکی از رفقای زمان اسارت او نوشته بود در یک جلد بیونانی ترجمه کرد این کتاب را برسومه و پارسیها را سدشون نامیده اند .
چوبهایی که بردیف پهلوی هم چیده باشند .
خشت هایی که بردیف پهلوی هم چیده باشند.
قریه ایست فرسنگی بیشتر میانه شمال و مغرب اشفایقان .
[ گویش مازنی ] /Khar ...

معنی خره در فرهنگ معین

خره
(خَ رَ) (اِ.) گِل و لای چسبنده .
( ~.) (اِ.) ۱ - توده ، تلمبار، روی هم چیده شده . ۲ - ردیف ، قطار، پهلوی هم چیده شده .
(خُ رُ) (اِ.) = خروه : خروس .
(خُ رِّ) [ په . ] (اِ.) ۱ - فَرهُ، نوعی عنایت خداوندی که معتقد بودند شامل حال پادشاهان و مردان نیک و برگزیده می شود. ۲ - نور، فروغ . ۳ - بخش ، حصه ، نصیب .
(خُ رِ) (اِ.) مدار یا گردش آب (در مورد آبیاری به کار می رود).

معنی خره در فرهنگ فارسی عمید

خره
= خروس
= فَرّه: خُره از رویشان افزون تر آمد / تو گویی کآفتاب آنجا برآمد (زراتشت بهرام: لغت نامه: خره).
* خرۀ کیانی: [قدیمی] = فَرّه * فرۀ ایزدی
= خُرخُر
گِل ولای، لجن.
آنچه در کنار هم یا بالای هم به ردیف چیده شده باشد، خرند، ردیف، قطار: گرد خانه کتاب های سره / از خری همچو خشت کرده خره (جامی۱: ۱۲۱).
فرّ کیان.

خره در دانشنامه ویکی پدیا

خره
مختصات: ۲۷°۱۹′۱۳″ شمالی ۵۲°۴۶′۴۷″ شرقی / ۲۷٫۳۲۰۲۸°شمالی ۵۲٫۷۷۹۷۲°شرقی / 27.32028; 52.77972
بانک اطلاعاتی دهیاری های ایران، روستای خره
خره روستایی از توابع بخش چاه مبارک شهرستان عسلویه در استان بوشهر واقع در جنوب ایران.
این روستا در دهستان نای بند قرار دارد و بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن ۴۸۰ نفر بوده است.
خره (لامرد)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان لامرد در استان فارس ایران است.
این روستا در دهستان سیگار قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۵۲۸ نفر (۱۳۱خانوار) بوده است.
خره آغلان، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان سردشت استان آذربایجان غربی ایران.
این روستا در دهستان بریاجی قرار داشته و بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن ۲۳نفر (۶ خانوار) بوده است.
مختصات: ۳۶°۴۲′۵۱″شمالی ۴۵°۱۴′۳۰″شرقی / ۳۶٫۷۱۴۳°شمالی ۴۵٫۲۴۱۵۷°شرقی / 36.7143; 45.24157
خره بردشان، روستایی است از توابع بخش مرکزی و در شهرستان پیرانشهر استان آذربایجان غربی ایران.
این روستا در دهستان لاهیجان قرار داشته و بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن ۷۱ نفر (۱۰ خانوار) بوده است.
خره جو (به کردی: خڕەجۆ، Xirreco) روستایی از توابع بخش خلیفان در شهرستان مهاباد است که در استان آذربایجان غربی ایران قرار دارد.
این روستا در دهستان دهستان منگور غربی واقع شده و براساس سرشماری سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۱۵۰ نفر (۱۵ خانوار) بوده است.
خره چاکی، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان سردشت استان ...

چنانچه، معنی واژه بالا (برگرفته از دانشنامه ویکی پدیا)، نادرست یا مخالف قوانین جمهوری اسلامی ایران است، خواهشمند است گزارش دهید تا بررسی و حذف گردد => [گزارش]

معنی کلمه خره به عربی

اخيرا

خره را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

اسفندیار اسفندیاری
خره در زبان ترکی قشقایی منطقه شهرستان مرودشت شل یا همان گل که با آب وخاک مخلوط شده را..خره نا میبرند
توحيد
هوالعلیم

خَرِه : khare : تكیه کلام اصفهانیها در گفتگوهای دوستانه وخودمانی...

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• بسیارزیباودلربا   • معنی مشتاق و علاقمند   • معنی قند پهلو   • رابطه پنهانی داشتن معنی   • پسوند افزایش   • معنی سرانجام   • زیاده روی درتشریفات اداری   • خوره   • معنی خره   • مفهوم خره   • تعریف خره   • معرفی خره   • خره چیست   • خره یعنی چی   • خره یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی خره
کلمه : خره
اشتباه تایپی : ovi
عکس خره : در گوگل

آیا معنی خره مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )