برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1536 100 1
شبکه مترجمین ایران

خراب

/xarAb/

مترادف خراب: مخروب، منهدم، ناآباد، ویرانه، ویران ، نابسامان، اوراق، اسقاط ، خرست، طافح، لایعقل، مست ، تباه، ضایع، فاسد، معیوب، بایر، لم یزرع ، آوار ، بدکاره، جنده، فاحشه ، بدنام، بی آبرو، رسوا

متضاد خراب: آباد، سالم، هشیار، نجیب

برابر پارسی: ویران، رمبش، رمبیدن، نابسامان

معنی خراب در لغت نامه دهخدا

خراب. [ خ َ ] (ع مص ) ویران شدن. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از تاج المصادر زوزنی )(دهار). || (اِمص ) ویرانی. بیرانی. (از منتهی الارب ) (یادداشت بخط مؤلف ) (دهار) :
ز مهر و کین تو چرخ و فلک گوهر ساخت
که هر دو مایه ٔ عمران شد و اصل خراب.
مسعودسعدسلمان.
|| (اِ) محل مهجور. (ناظم الاطباء). ویرانه. محل خراب شده. مخروبه. بیغوله. ج ، اخربه ، خرب :
بودم حذور همچو غرابی برای آنک
همچون غراب جای گرفتم بر این خراب.
مسعودسعدسلمان.
جغد شایسته تر آمد بخراب.
ادیب صابر.
خراب عالم و ما جغدوار این نه عجب
عجب از آنکه نمانند جغد را بخراب.
سوزنی.
به سخن در خراب گنج نهد
به سخن گنج را خراب کند.
خاقانی.
زآن بهشتم بدین خراب افکند
گم شد از من چو روز گشت بلند.
نظامی.
آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز
تا پادشه خراج نخواهد خراب را.
سعدی.
- امثال :
خراب را خراج نباشد.
|| (ص ) ویران. مقابل آباد. (از برهان قاطع) (از رشیدی ) (از جهانگیری ) (از انجمن آرای ناصری ) (از ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). مقابل معموره :
سروبنان کنده و گلشن خراب
لاله ستان خشک و شکسته چمن.
کسائی.
مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد
وگر تنت خراب است بدین می کنش آباد.
کسائی.
شد آن شهر آباد یکسر خراب
به سر بر همی تافتی آفتاب.
فردوسی.
چرا غم خورم زین جهان خراب
دمی خوش برآرم ز جام شراب.
فردوسی.
بدو درنشیند نگردد خراب
ز باران و از برف و از آفتاب.
فردوسی.
دفتر به دبستان بود و نقل به بازار
وین نرد بجایی که خرابات خرابست.
منوچهری.
فرونشانَد آشوبها را و بمیرانَد فتنه ها را و خراب کند علامتهای آنرا. (تاریخ بیهقی ).
ای سپرده عنان دل به خطا
تنت آباد و دل خراب وجان بی آب. ...

معنی خراب به فارسی

خراب
ویران، تباه، ضد آباد، خرب واخربه جمع
۱ - ( مصدر ) ویران شدن . ۲ - ( اسم ) ویرانی . ۳ - ( صفت ) ویران مقابل آباد . ۴ - تباه ضایع مقابل آباد . ۵ - مست لایعقل .
بن جبیر بن نعمان وی از صحابیان بود که بسال ۴٠ ه. ق . در مدینه فرمان یافت و از او نسلی نماند .
[fail-operational, fail-operative] [حمل ونقل درون شهری-جاده ای، حمل ونقل ریلی، حمل ونقل هوایی] ویژگی سامانه ای که در صورت خرابی، علی رغم هشداردهی، در عملکردش محدودیتی ایجاد نمیشود
( اسم ) ۱ - آنچه که آبادی وی از ویرانی است . ۲ - دنیا .
آباد کننده خرابی سازنده ویرانی
بد باطن خراب باطن
بد نهاد
تباه حال
خانه خراب کنایه از محل سکونت بی ارزش است .
مخروبه خراب شده
[ گویش مازنی ] /Kheraab Khirib/ خراب – ویران – منهدم
سیه روزگار آدم پریشان حال
ویران کردن منهدم نمودن
( مصدر ) مست و لایعقل گشتن .
از بین رفته بیچاره شده
...

معنی خراب در فرهنگ معین

خراب
(خَ)۱ - (ص .) ویران .۲ - (اِمص .)ویرانی . ۳ - سیاه مست .
(خَ) (اِ.) کنایه از: دنیا.
( ~. خَ) (ص مر.) ۱ - تهیدست ، بدبخت . ۲ - نوعی نفرین دال بر آرزوی بدبختی کسی . مق . خانه آبادان .

معنی خراب در فرهنگ فارسی عمید

خراب
۱. ویران، مخروبه: ساختمان خراب.
۲. فاقد حالت عادی: روحیهٴ خراب.
۳. ازکارافتاده: دستگاه خراب.
۴. گندیده، فاسد: میوۀ خراب.
۵. آشفته: موی خراب.
۶. [مجاز] بی رونق: بازار خراب.
۷. [عامیانه، مجاز] بیمار، بدحال: حال خراب.
۸. [مجاز] بدمست: مست و خراب.
۹. [مجاز] نادرست، تباه.
دنیا: بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم / مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد (حافظ: ۲۱۰).
۱. آن که چیزی را خراب می کند.
۲. (سیاسی) کسی که به علت مخالفت با سیاست حاکم بر جامعه، برای آسیب رساندن به تٲسیسات تلاش می کند.

خراب در جدول کلمات

خراب
ویران
خراب نیست
اباد
خراب و تباه
یباب
خراب و فروریخته
منهدم
خراب و منهدم
ویران
خراب و منهدم شده
ویران
خراب و ویران
منهدم
خراب کردن
هدم
زمین خراب غیر قابل کشت
بایر
عدد کار خراب کن
سه

معنی خراب به انگلیسی

stickit (اسم)
بد ، خراب ، شکست خورده ، ناقص
wasted (صفت)
خراب
rotten-hearted (صفت)
خراب ، خود فروش
tumble-down (صفت)
خراب ، لغزان
desolate (صفت)
متروک ، خراب ، ویران ، حزین ، بی جمعیت
bad (صفت)
زشت ، بد اخلاق ، فاسد ، مضر ، بد ، سرهم بند ، خراب ، نامساعد ، شوم ، شریر ، بدکار ، لاوصول ، بی اعتبار ، نا صحیح ، زیان اور ، بد خو ، مهمل
spoiled (صفت)
ضایع ، خراب ، لوس ، خراب شده
rotten (صفت)
ضایع ، فاسد ، خراب ، پوسیده ، چروک ، زنگ زده ، روبفساد
ill (صفت)
مریض ، خسته ، ناشی ، بد ، خراب ، زیان اور ، بیمار ، علیل ، معلول ، ناخوش ، سوء ، رنجور ، ببدی ، غیر دوستانه ، از روی بدخواهی و شرارت
ruined (صفت)
خراب ، مخروب
devastated (صفت)
خراب
impaired (صفت)
خراب
ruinous (صفت)
خراب ، ویران ، ویرانگر ، خانمان برانداز ، خراب کننده
miscreant (صفت)
خبیی ، خراب ، رافضی ، بی دین ، خدا نشناس ، بی وجدان
depraved (صفت)
فاسد ، خراب ، فاسد الاخلاق
out of service (اصطلاح)
خراب

معنی کلمه خراب به عربی

خراب
متعفن , مرض
فشل
اِجتاحَ
اضعف , الغاء , امت , تدهور (فعل ماض) , حطام , حطم , خراب , خفيق , شوه , فاسد , فوضي , هدم , وحل

خراب را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

افشین
ذایل،زایل
علی لطفی
از واژگان پارسی که درون عربی شده
خراپ
در کردی خراپ
نیایش
منهدم
سیدحسین اخوان بهابادی
دل خرابی :در گویش شهرستان بهاباد به معنی مالش رفتن دل ؛ دردهای گنگ در معده پدید آمدن، آشوب و انقلاب درونی براثر اختلال معده و حالتی شبیه به گرسنگی است که ممکن است بر اثر خوردن بعضی غذاها یا نوشیدنی ها بوجود آید مثال دل خرابی که در اثرخوردن یکی دو لیوان چای داغ با معده خالی بوجود می آید یا در جواب چرا چایی نمی خوری پاسخ می دهد که دلم خالیست می ترسم دلم خرابی کند یا دلم حالت کند که این دو اصطلاح بهابادیست.
حمیدرضا دادگر_فریمان
مخروب، منهدم، ناآباد، ویرانه، ویران، نابسامان، اوراق، اسقاط، خرست، طافح، لایعقل، مست، تباه، ضایع، فاسد، معیوب، بایر، لم یزرع، آوار،ویرانه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• زنهای خراب تهران   • عکس زنهای خراب تهران   • معنی خراب   • معنی خراب شدن به انگلیسی   • زن خراب ایرانی   • زن خراب فیسبوک   • خراب شدن در جدول   • مست شدن دختر   • مفهوم خراب   • تعریف خراب   • معرفی خراب   • خراب چیست   • خراب یعنی چی   • خراب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی خراب

کلمه : خراب
اشتباه تایپی : ovhf
آوا : xarAb
نقش : صفت
عکس خراب : در گوگل

آیا معنی خراب مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )