برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1409 100 1

جا

/jA/

مترادف جا: اطاق، خانه، مسکن، منزل، جایگاه، ماوا، ماوی، محل، مقام، مقر، مکان، فضا، موضع، بستر، رختخواب، اندازه، حد، توانایی، جرئت

معنی جا در لغت نامه دهخدا

جا. (اِ) معروف است که مکان و مقام باشد. (برهان ). محل. مَعان. مستقر. موضع: عَثار؛ جای هلاک و بدی. خُنُس ؛ جای آهوان. وَأطَه ؛ جای ژرف از آب و جای بلند و مرتفع. نَجد؛ جای بلند. مندح ، معاث ؛ جای فراخ. اَذین ؛ جائی که بانگ نماز از هر جهت در آنجا شنوده شود. کَر؛ جائی که آب را در آن جمع کنند تا صاف و روشن گردد. قماءة، مقماءة؛ جائی که آفتاب نرسد. کلاء؛ جائی که باد کم گذرد. قِتل ؛ جائی که به زدن بر آنجا مردم هلاک گردد. کریص ؛ جائی که در آن پنیر سازند. ملموءة؛ جائی که در آن چیزی سازند. مسیک ؛ جائی که آب ایستد در وی ، محلی که آب در آن جا گیرد. (منتهی الارب ) :
ز پیران بپرسید افراسیاب
که این دشت جنگ است یاجای خواب.
فردوسی.
سبک بر سر آبگیر گلاب
بفرمودشان ساختن جای خواب.
فردوسی.
گذر کرد باید اَبَر هفت کوه
ز دیوان به هرجا گروها گروه.
فردوسی.
به هرجا که در جنگ بنهند روی
نمانند سنگ و نه رنگ و نه بوی.
فردوسی.
برای مهمی وی را بجائی فرستاده آید. (تاریخ بیهقی ).
ز بهر آنکه بنمایندمان آن جای پنهانی
دُمادُم شش تن آمد سوی ما پیغمبر از یزدان.
ناصرخسرو.
شکم هرجا و به هر چیز سیر میشود. (کلیله و دمنه ). و بر سبیل شاگردی به هرجا میرود. (کلیله و دمنه ).
مرا صورتگری آموختستند
قبای جان دگر جا دوختستند.
نظامی.
میوه فروشی که یمن جاش بود
روبهکی خازن کالاش بود.
نظامی.
بسا جائی که محمودش بنا کرد
که از رفعت همی با مه مرا کرد.
نظامی.
چو آوردش به سوراخی که بودش
نبودش جای آن اشترچه سودش.
عطار.
آنکه ناگاه کسی گشت بجائی نرسید
این بتمکین و بزرگی بگذشت از همه چیز.
سعدی.
بر همه عالم همی تابد سهیل
جائی انبان میکند جائی ادیم.
سعدی.
چسان پرد مگس جائی که ریزد بال ...

معنی جا به فارسی

جا
جای، محل، مقام، هرگوشه یانقطه که کسی در آن باشد
( اسم) ۱- مکان مقام محل موضع مستقر. ۲- منزل ماوی . ۳- بستر رختخواب جام. خواب . ۴- جرات توانایی . ۵- ظرف کاسه بشقاب . ۶- قدرمقام حد اندازه . ۷- ( ادات استفهام) کجا : ای نموده ترش روی از جابد این شوخی ترا? (عسجدی ) ترکیبات اسمی . یا به جاافتادن. بموقع مناسب . یا به جای ۱٠٠٠ - درحق دربار. . ۲- عوض بدل .یا برجای. بعوض بدل . یا جای خواب . ۱- محل خواب . ۲- محل استراحت . ترکیبات فعلی و جملات یااز جا اندر آوردن . حرکت دادن . یا از جا بردن. نابود ساختناز بن برکندن. یااز جای جستن . ( برجستن برجهیدن ) . از جاجنبیدن . حرکت کردن تکان خوردن . یااز جا در رفتن . عصبانی شدن خشمگین گشتن : (( بااین حرف او دوستان همه از جا در رفتند.)) یااز جا در کردن . عصبانی کردن . یا از جا رفتن . ۱- متزلزل شدن لغزیدن لرزیدن . ۲- منتقل شدن جابجا شدن. یا از جا شدن . ۱- از مکان خود حرکت کردن. ۲- خشمگین شدن. یا به جا آمدن .خلق شدن بوجود آمدن . یا به جا آوردن . ۱- انجام دادن . ۲- فهمیدن دریافتن .یا به جا گذاشتن . چیزی را ترک کردن و با خود نبردن ( عمدا یاسهوا ) . یا به جا ماندن . ۱- بجا گذاشتن . ۲- باقی بودن دوام یافتن .یا به جایی رسیدن . مقامی یافتن رتبه ای بدست آوردن . یا جای تراست و بچه نیست . یار و در رفته آن شئ از میان رفته . یا جا گرم کردن. در جایی مستقر شدن و بدان الفت کردن . یا جای آنست . سزاواراست . یا جای ارزن نیست . هم. مجلس و محل انباشته از مردم است. یا جای سوزن انداختن نیست . مجلس یا مکان پر است . یا جای شکرش باقی است بایدشکر کرد که ازین سخت تر و بدتر نشده . یا در جا زدن . ۱- پاها را بنوبت چپ وراست بزمین کوبیدن بدون راه رفتن . ۲- در یک شغل یا بر یک حال باقی ماندن . ۳- کار بیفایده کردن .
مکان و مقام
[ گویش مازنی ] /jaa/ مکان – محل – لانه - ظرف ۳بستر & از پسوندهاست
( مصدر)۱- بهبود یافتن: (( حالم جا آمد )) ۲- آرامش یافتن مطمئن شدن . ۳- بهوش آمدن بخود آمدن . یاجا آمدن حال . به شدن بهبود یافتن . یاجا آمدن حواس . بهوش آمدن اقامه . یاجا آمدن دل . آرامش یافتن مطمئن شدن .
...

معنی جا در فرهنگ معین

جا
[ په . ] (اِ.) ۱ - مکان ، موضع . ۲ - رختخواب ، بستر. ۳ - منزل ، مأوا. ۴ - ظرف ، بشقاب . ۵ - قدر، منزلت . ،از ~ دررفتن کنایه از: عصبانی شدن ، خشمگین شدن . ،~ تر است و بچه نیست کنایه از: فرد مورد نظر دررفته ، آن شی ء از میان رفته .
زدن (زَ دَ) (مص م .) ۱ - جنس بدلی یا نامرغوب را به جای مرغوب و اصلی به کسی دادن یا فروختن ، قالب کردن . ۲ - از ترس ، نظر و تصمیم خود را عوض کردن . ۳ - کسی را به جای دیگری معرفی کردن .
(اُ دَ) (مص ل .) ۱ - با محیط یا شغل تازه سازگار شدن . ۲ - در جای خود قرار گرفتن استخوان جابه جا شده . ۳ - خوب پخته شدن غذا، به ویژه آش و مانند آن . ۴ - با تجربه شدن ، به کمال رسیدن .
(کَ دَ) (مص ل .) خود را کنار کشیدن .
(خُ دَ) (مص ل .) یکه خوردن ، تعجب کردن .
(خُ. کَ دَ) (مص ل .) ۱ - در جایی به خوشی اقامت کردن .۲ - کنایه از: بسیار ماندن در جایی .
(تَ)(مص ل .)۱ - گنجایش داشتن ، ظرفیت داشتن . ۲ - نگاهبان ساختن . ۳ - (عا.) سزاوار بودن .
(گِ رِ تَ) (مص ل .) ۱ - در جایی استقرار یافتن . ۲ - جایی را به خود اختصاص دادن .
(کَ دَ) (مص م .) گنجاندن .
(بِ) (ق .) فوری ، بلافاصله ، که بیشتر با فعل مردن به کار برده می شود.
( ~.) (ق .) ۱ - با هم ، با یکدیگر. ۲ - همگی ، به کلی .

معنی جا در فرهنگ فارسی عمید

جا
۱. محل.
۲. هر قسمتی از فضا یا سطح که کسی یا چیزی در آن قرار بگیرد.
۳. منزل.
۴. اثر باقی مانده از چیزی بر روی یک سطح: جای مُشت.
۵. بستر: جا تَر است و بچه نیست.
۶. جانشین، عوض، ازا: اگر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست / حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم (حافظ: ۷۰۸).
۷. [مجاز] مقام.
۸. [مجاز] موقعیت: سپهرش به جایی رسانید کار / که شد نامور لؤلؤ شاهوار (سعدی۲: ۱۱۵).
۹. حد، اندازه: سخن چون به تندی به جایی رسید / که این ماه را سر بباید برید (فردوسی: لغت نامه: جا).
۱۰. قسمتی از یک چیز.
* بر جا: ‹برجای› ثابت، برقرار.
* بر جا داشتن: (مصدر متعدی) برقرار ساختن: همان عهد دیرینه برجای داشت / عمل های پیشینه برپای داشت (نظامی۵: ۷۸۳).
* بر جا ماندن: (مصدر لازم) باقی ماندن، برقرار ماندن.
* به جا:
۱. کاری یا امری که در موقع مناسب و شایسته انجام شود.
۲. درخور، لایق.
* به جا آوردن: (مصدر متعدی) [مجاز]
۱. انجام دادن کاری یا امری از طاعت و عبادت و مراسم احترام: اگر اینک گفتم به جای آورید / سر کینه جستن به پای آورید (فردوسی: ۳/۲۰۱).
۲. دریافتن.
۳. شناختن کسی یا چیزی.
* به جایِ: [قدیمی]
۱. درحقِ: پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند / که دست جود تو با خاندان آدم کرد (سعدی: ۱۶۸).
۲. دربارۀ.
* جا افتادن: (مصدر لازم)
۱. در جای خود قرار گرفتن عضوی که تکان خورده و از بند دررفته.
۲. به جای خود برگشتن هر چیزی که از محل مخصوص خود بیرون آمده و جابه جا شده باشد.
* جا انداختن: (مصدر متعدی)
۱. از قلم انداختن.
۲. کار گذاشتن چیزی در محل مخصوص خودش.
۳. (پزشکی) برگرداندن استخوانی که از بند یا مفصل تکان خورده و جابه جا شده به جای خود و بستن و معالجه کردن آن.
۴. گستردن رختخواب.
* جا خوردن: (مصدر لازم) تکان خوردن و حیرت کردن از دیدن چیزی عجیب یا پیشامد ناگهانی یا شنیدن خبری حیرت انگیز، یکه خوردن.
* جا خوش کردن: (مصدر متعدی)
۱. جایی را پسندیدن و در آنجا اقامت کردن.
۲. [مجاز] بسیار ماندن در جایی.
* جا دادن: (مصدر متعدی)
۱. چیزی را در جایی قرار دادن.
۲. برای کسی جایی معین کردن و او را نشاندن.
* جا داشتن: (مصدر لازم) جادار بودن، گنجایش ...

جا در جدول کلمات

جا
مکان
جا آوردن
گذاردن
جا به جایی هوا
باد
جا خرید لباس
بوتیک
جا گرفته
مستقر
جا ن ها
ارواح
جا و مکان
محل
جا کاغذی
کازیه
به جا آوردن
ادا
به جا آوردن دین و بدهی
ادا

معنی جا به انگلیسی

house (اسم)
خانقاه ، منزل ، مسکن ، جا ، برج ، نشیمن ، خانه ، سرای ، اهل خانه ، جایگاه ، اهل بیت ، محل سکنی ، منزلگاه
accommodation (اسم)
منزل ، تطابق ، جا ، تطبیق ، کمک ، همسازی ، وسایل راحتی ، سازش با مقتضیات محیط ، وام ، مساعده
seat (اسم)
مقر ، جا ، کفل ، نیمکت ، مرکز ، مستقر ، مسند ، نشیمن ، مدار ، صندلی ، محل اقامت ، سرین ، جایگاه ، نشیمن گاه
site (اسم)
مقر ، جا ، موقعیت ، مکان ، محل ، زمین زیر ساختمان
stead (اسم)
مسکن ، مقر ، جا ، دهکده ، مزرعه ، مکان
case (اسم)
حادثه ، اتفاق ، جا ، حالت ، صندوق ، جلد ، جعبه ، محفظه ، قالب ، مورد ، پرونده ، قضیه ، قاب ، وضعیت ، دعوی ، پوسته ، غلاف ، مرافعه ، نیام
lodge (اسم)
منزل ، جا ، انبار ، خانه ، کلبه ، شعبه فراماسون ها
place (اسم)
جا ، فضا ، میدان ، موقعیت ، صندلی ، مکان ، وهله ، جایگاه ، محل
room (اسم)
جا ، فضا ، خانه ، اتاق ، محل
space (اسم)
جا ، دوره ، فضا ، وسعت ، مساحت ، فاصله ، مدت معین ، زمان کوتاه ، حیز
situation (اسم)
جا ، وضع ، حالت ، موقعیت ، وضعیت ، حال ، شغل ، موقع
receptacle (اسم)
جا ، ظرف ، نهنج ، حفره درون سلولی گیاه
location (اسم)
جا ، موقعیت ، مکان ، تعیین محل ، محل ، اندری
station (اسم)
وقفه ، جا ، وضع ، موقعیت ، مرکز ، مقام ، رتبه ، مرحله ، پاتوغ ، جایگاه ، ایستگاه ، موقعیت اجتماعی ، در حال سکون ، ایستگاه اتوبوس و غیره ، توقفگاه نظامیان و امثال ان
berth (اسم)
جا ، لنگر گاه ، خوابگاه کشتی ، اطاق کشتی
socket (اسم)
جا ، کاسه ، خانه ، حفره ، حدقه ، پریز ، بوشن ، گوده ، جای شمع ، کاسه چشم
sitting (اسم)
جا ، صندلی ، جلسه ، نشست
emplacement (اسم)
جا ، محل نصب ، تعیین محل ، تعیین جا
houseroom (اسم)
جا ، اطاق ، یورت
seating (اسم)
جا ، تهیه جا ، محل استقرار
vacancy (اسم)
جا ، خالی بودن ، جای خالی ، محل ، خلاء ، محل خالی ، پست بلاتصدی
lieu (اسم)
جا ، در عوض
locality (اسم)
جا ، موقعیت ، مکان ، محل ، موضع ، محل خاص
quarterage (اسم)
جا ، خانه ، قسط سه ماهه ، مزد سه ماهه

معنی کلمه جا به عربی

جا
اسکان , غرفة , فضاء , محطة , مضجع , مقبس , مقعد , مکان , منتجع , منزل , منصب شاغر , ناحية
ناضج
استلم , اسکن , اندماج , غرفة , مقعد , ملحق
خزانة
أحْجَمَ
دس , مزيف
اخطا في وضع
افقد
اِتَّسَعَ لِ
قبضة , قع
حازم
اسکان
کلي الوجود
لزوم
هناک
في کل مکان
جدة
اي مکان
عموما
ليس في اي مکان

جا را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سینا
جا در زبان مازنی (تاپوری) حرف اضافه ای است به معنای «از»؛ برای مثال: «ایرانِ جا اِمِه» به معنای «از ایران می آیم».
همچنین بعد از برخی کلمات معنای «با» و «به همراهِ» می دهد؛ به عنوان مثال: «امیرِ جا بیَمومه» به معنی «با امیر (یا به همراه امیر) آمدم».
حمیدرضا دادگر_فریمان
اطاق، خانه، مسکن، منزل، جایگاه، ماوا، ماوی، محل، مقام، مقر، مکان، فضا، موضع، بستر، رختخواب، اندازه، حد، توانایی، جرات

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی جا   • عکس از همه چی   • روستای همه جا   • همه چیزدرموردسکس   • سایت از همه چی   • عکس های چیز دار فیس بوک   • همه چیزدرباره زنان   • همه چیز از همه جا   • مفهوم جا   • تعریف جا   • معرفی جا   • جا چیست   • جا یعنی چی   • جا یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی جا
کلمه : جا
اشتباه تایپی : [h
آوا : jA
نقش : اسم
عکس جا : در گوگل

آیا معنی جا مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )