برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1530 100 1
شبکه مترجمین ایران

تنومند

/tanumand/

مترادف تنومند: پرزور، توانا، پرقوت، قدرتمند، زورمند، قوی ، بزرگ، بزرگ جثه، تناور، جسیم، چاق، ستبر، عظیم الجثه، فربه، قوی هیکل، کلان

متضاد تنومند: کم زور، ناتوان، لاغر، نزار

معنی تنومند در لغت نامه دهخدا

تنومند. [ ت َ م َ ] (ص مرکب ) توانا و تندرست. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تندرست. (صحاح الفرس ). توانا. (شرفنامه ٔ منیری ). از: تن + اومند (پسوند اتصاف و مالکیت ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ) :
به تعلیم دانش تنومند باد
به دانش پژوهی برومند باد.
نظامی.
بهر جا که باشی تنومند و شاد
سپندی به آتش فکن بامداد.
نظامی.
مرد محنت کشیده ای شب دوش
چون تنومند شد به طاقت و هوش.
نظامی.
رنجور تن است یا تنومند
هستم به جمالش آرزومند.
نظامی.
|| بلندبالا و عریض و صاحب قوت و فربه را گویند. (برهان ) (آنندراج ). باقوت. (انجمن آرا). تندرست. (صحاح الفرس ). قوی جثه و فربه ، و بعضی نوشته اند که تنومند بمعنی صاحب قوت ، چه تنو بمعنی قوت و مند بمعنی صاحب. خان آرزو گوید که «واو» در ترکیب کلمه ٔ دوحرفی و لفظ مند زیاده کنند چنانکه برومند. (غیاث اللغات ) . زورآور و پهلوان. (شرفنامه ٔ منیری ). قوی و زورآور و قادر و بلندبالا و عریض. (از ناظم الاطباء) :
سواری تنومند و خسروپرست
بیامد ببر زد در این کار دست.
فردوسی.
دریغ آن سر تخمه ٔ اردشیر
دریغ آن جوان و سوار هژیر
تنومند بودی خرد با روان
ببردی خبر زین به نوشیروان
که در آسیا ماهروی ترا
جهاندار دیهیم جوی ترا
به دشنه جگرگاه بشکافتند
برهنه به آب اندر انداختند.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص 3005).
شاه فرمود تا کمربندان
هم دلیران و هم تنومندان.
نظامی.
حمله بردند چون تنومندان
دشنه در دست و تیغ در دندان.
نظامی.
به نیروی تو شادم و تندرست
تنومندتر زآنچه بودم نخست.
نظامی.
تعالی اﷲ از آن نخل تنومند
که بر چندین ولایت سایه افکند.
کلیم (از آنندراج ).
|| دارنده ٔ تن را نیز گفته اند که تن پرور باشد. (برهان ). تن پرور. جسیم. (ناظم الاطباء). تناور. (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا). دارنده ٔ تن اعم از انسان و جز آن. که تن دارد :
تنومند بی مغزی و جان نزار
همی دود از آتش کنی خواست ...

معنی تنومند به فارسی

تنومند
تناور، فربه، بلندبالا، پرزور
( صفت ) ۱ - تناور ضحیم الجثه جسیم . ۲ - فربه چاق . ۳ - پر زور قوی توانا .
[Balaenoptera musculus] [زیست شناسی- علوم جانوری] گونه ای از تیرۀ نهنگ بزرگ باله ایان و راستۀ آب بازسانان که بزرگ ترین پستاندار جهان است و رنگ آن آبی مایل به قهوه ای با رگه های روشن است

معنی تنومند در فرهنگ معین

تنومند
(تَ مَ) (ص مر.) ۱ - تناور. ۲ - فربه ، چاق .

معنی تنومند در فرهنگ فارسی عمید

تنومند
۱. تناور، فربه.
۲. بلندبالا.
۳. [مجاز] پرزور.

تنومند در جدول کلمات

تنومند
سترگ
تنومند و عضلانی
ورزیده
حیوان تنومند جنگلی
خرس
از درختان تنومند جنگلی
بلوط

معنی تنومند به انگلیسی

sturdy (صفت)
درشت ، محکم ، تنومند ، ستبر ، شکیبا ، قوی هیکل ، خوش بنیه
athletic (صفت)
ورزشی ، پهلوانی ، ورزشکار ، تنومند ، پرعضله
stout (صفت)
سخت ، محکم ، شق ، تنومند ، ستبر ، ضخیم ، نیرومند ، چاق و چله ، تومند ، با اسطقس ، قوی بنیه
robust (صفت)
تنومند ، ستبر ، قوی هیکل ، خوش بنیه ، هیکل دار
huge (صفت)
تنومند ، سترگ ، عظیم الجثه ، کلان ، یکدنیا ، حجیم ، گنده
rugged (صفت)
سخت ، تنومند ، زمخت ، شدید ، نیرومند ، نا هموار ، پیچ و تابدار ، بی تمدن
burly (صفت)
سفت ، تنومند ، کلفت ، ستبر ، زبر و خشن ، گره دار
stalwart (صفت)
تنومند ، بی باک ، ستبر ، قوی ، شدید ، مصمم
corpulent (صفت)
تنومند ، فربه ، جسیم ، گوشتالو
stockish (صفت)
تنومند ، کودن ، عاری از احساسات ، قطور
full-bodied (صفت)
تنومند ، عظیم الجثه

معنی کلمه تنومند به عربی

تنومند
سمين , ضخم , ضخم الجسم , قوي , متين

تنومند را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

نگار
هیکل دار
كريم
پيلتن- فيلتن
عاطفه
تناور
فائزه
تناور
مهدی طلا
چهارشانه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مرد تنومند در جدول   • معنی مرد تنومند   • معنی موفقیت   • معنی کسالت آور   • مانند گل   • مترادف موفقیت   • معنی ازجنس فولاد   • معنی غمگین و ناراحت   • معنی تنومند   • مفهوم تنومند   • تعریف تنومند   • معرفی تنومند   • تنومند چیست   • تنومند یعنی چی   • تنومند یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی تنومند

کلمه : تنومند
اشتباه تایپی : jk,lkn
آوا : tanumand
نقش : صفت
عکس تنومند : در گوگل

آیا معنی تنومند مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )