برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1666 100 1
شبکه مترجمین ایران

بیرون کردن


مترادف بیرون کردن: بیرون راندن، دفع کردن، اخراج کردن، طرد کردن، منفصل از خدمت کردن، مستثنا کردن

معنی بیرون کردن در لغت نامه دهخدا

بیرون کردن. [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) راندن. بدر کردن. برون کردن. خارج ساختن. اخراج کردن. نفی کردن. طرد کردن :
کنون دشمن از خانه بیرون کنیم
وزین پس بر این لشکر افسون کنیم.
فردوسی.
- بیرون کردن نوکری یا عضو اداره ای را ؛ اخراج کردن او را. عذر او را خواستن.
|| بیرون آوردن. (یادداشت مؤلف ) :
ای بزفتی علم بگردجهان
برنگردم ز تو مگر بمری
گرچه سختی چو نخکله مغزت
جمله بیرون کنم بچاره گری.
لبیبی.
مجرد بمعنی نه عارف بدلق
که بیرون کنددست حاجت بخلق.
سعدی.
رجوع به برون کردن شود.
- از سر بیرون کردن ؛ از یاد بردن. فراموش کردن. از خاطر زدودن :
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
ز سر نام پرویز بیرون کنم .
فردوسی.
|| درآوردن. استخراج : و آلات شکمش بیرون کردند و از بوی خوش بیاکندند. (مجمل التواریخ والقصص ). نقت ؛ مغز از استخوان بیرون کردن. (تاج المصادر بیهقی ). نتل ؛ خاک از چاه بیرون کردن. (تاج المصادر). || درآوردن. کندن. جدا کردن ، چنانکه جامه و کفش از تن و پای. (یادداشت مؤلف ) :
همه جامه ٔ رزم بیرون کنید
همه خوبکاری به افزون کنید.
فردوسی.
بدو گفت رستم که ایدون کنم
شوم جامه ٔ راه بیرون کنم.
فردوسی.
خلع؛ بیرون کردن جامه و مانند آن. (ترجمان القرآن ) : آن جامه... از من بیرون کرد و آن جامه ها را در من پوشانید. (اسرارالتوحید ص 54). || بریدن. جدا کردن : شمربن ذی الجوشن سر حسین بیرون کرد و عبیداﷲبن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خرد اسیر کرد و بشام فرستاد. (تاریخ سیستان ). لیث بن فضل او را بگرفت و دست و پای او بیرون کرد. (تاریخ سیستان ).
- بیرون کردن پوست ؛ سلخ. کندن پوست. باز کردن پوست. جدا کردن پوست از اندام :
باز لگدکوبشان کنند همیدون
پوست کنند از تن یکایک بیرون.
منوچهری.
آنگاه بهرام بفرمود تا پوست او بیرون کردند و بکاه بیاگندند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 65).
|| جدا کردن. برداشتن. کنار گذاشتن : بخیلی میکرد و زکوة خدایی از مال بیرون نمیکرد. (قصص الانبیاء ص 115). || خلع کردن. برکنار کردن : بعد از مطی ...

معنی بیرون کردن به فارسی

بیرون کردن
( مصدر ) ۱ - خارج کردن اخراج کردن . ۲ - استثنا کردن .
( مصدر ) ۱- پوست انداختن.۲- پوست کندن تسلیخ .

بیرون کردن در جدول کلمات

معنی بیرون کردن به انگلیسی

dispossess (فعل)
رها کردن ، دور کردن ، محروم کردن ، بیرون کردن ، بی بهره کردن ، از تصرف محروم کردن ، خلع ید کردن
fire (فعل)
انگیختن ، اتش زدن ، بیرون کردن ، بر افروختن ، اتش گرفتن ، افروختن ، شلیک کردن ، زبانه کشیدن ، پراندن ، تیر اندازی کردن ، تفنگ یاتوپ را اتش کردن
eliminate (فعل)
خرد کردن ، برطرف کردن ، محو کردن ، رفع کردن ، زدودن ، بیرون کردن ، حذف کردن ، منتفی کردن
force (فعل)
مجبور کردن ، درهم شکستن ، بیرون کردن ، راندن ، قفل را شکستن ، بزور باز کردن ، بی عصمت کردن ، بازور جلو رفتن
swap (فعل)
عوض کردن ، بیرون کردن ، مبادله کردن ، جانشین کردن
drive out (فعل)
خارج کردن ، بیرون کردن
evict (فعل)
خارج کردن ، بیرون کردن
cashier (فعل)
بیرون کردن

معنی کلمه بیرون کردن به عربی

بیرون کردن
اطرد , تبادل , صراف , نار
دافع

بیرون کردن را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Farhood
throw out
Farhood
drive out
بیرون کردن
از مکانی رانده شدن
jews were rabbled and driven out of town
یهودیان مورد حمله‌ی اوباش قرار گرفتند و از شهر رانده شدند.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• مترادف آبادانی   • معنی دلیری   • بیرون رفتن به انگلیسی   • عاری   • معنی آبادانی   • از به انگلیسی   • معنی پرتو   • معنی بیرون کردن   • مفهوم بیرون کردن   • تعریف بیرون کردن   • معرفی بیرون کردن   • بیرون کردن چیست   • بیرون کردن یعنی چی   • بیرون کردن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی بیرون کردن

کلمه : بیرون کردن
اشتباه تایپی : fdv,k ;vnk
عکس بیرون کردن : در گوگل

آیا معنی بیرون کردن مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )