برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1529 100 1
شبکه مترجمین ایران

برکشیدن

معنی برکشیدن در لغت نامه دهخدا

برکشیدن. [ ب َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بیرون کشیدن. استخراج کردن. برآوردن. بیرون کردن. بالا کشیدن. بیرون آوردن. (ناظم الاطباء). خارج ساختن. (یادداشت مؤلف ) :
لعل می را ز درج خم برکش
در کدونیمه کن به پیش من آر.
رودکی.
ناگاه پای اسب بهرام بدان چاه فروشُد و او را بدان چاه افکند و مردم گرد شدند و خواستند که او را برکشند اسب را برکشیدند و او را هرچند که جستند نیافتند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
چنانکه خامه ز شنگرف برکشد نقاش
کنون شود مژه ٔ من ز خون دیده خضاب.
خسروانی.
پرستنده ای را بفرمود شاه
که طشت آور و آب برکش ز چاه.
فردوسی.
گولی تو از قیاس که گر برکشد کسی
یک کوزه آب ازو بزمان تیره گون شود.
لبیبی.
ز دل برکشد می تف درد تاب
چنان چون بخار زمین آفتاب.
اسدی.
برکشم مر ترا بحبل خدای
بثریا ز چاه سیصدباز.
ناصرخسرو.
برکشد هوش مرد رااز چاه
گاه بخشدْش و مسند و اورنگ.
ناصرخسرو.
گر هَمَت امروز بر گردون کشد غره مشو
زآنکه فردا هم بآخرْت او کشد کت برکشید.
ناصرخسرو.
کسی که دختر تو را میخواهد این سنگ از سر چاه بردارد و آب با دلو برکشد. (قصص الانبیاء).
ساقی منشین به من ده آن می
کز خون فسرده برکشد خوی.
نظامی.
گلیم خویشتن را هر کس از آب
تواند برکشید ای دوست مشتاب.
نظامی.
تا برنکشد زچنبرش سر
مانده ست چو حلقه بر سر در.
نظامی.
مردی دید که از آن پل درافتاد... از دور بانگ کرد اللهم احفظه مرد معلق در هوا بماند تا برسیدند و او را برکشیدند. (تذکرةالاولیاء عطار). انتشال ؛ برکشیدن گوشت از دیگ و آنچه بدان ماند. (اوبهی ). دلو؛ برکشیدن دلو را ازچاه. احتجاف ؛ تمام برکشیدن آب چاه را. مَطخ ؛ برکشیدن آب از چاه بدلو. (از منتهی الارب ). || جدا کردن. به یک سو زدن : چادر سیمابی از روی عروس عالم برکشیدند. (سندبادنامه ص 308). انتزاع ؛ برکشیدن از کسی مال وی را. امتشاش ؛ برکشیدن زیور را از گردن خود. امتصاخ ؛ برکشیدن شاخ و برگ یز. ...

معنی برکشیدن به فارسی

برکشیدن
( مصدر ) ۱- بالا کشیدن چیزی . ۲- بیرون کشیدن استخراج کردن بیرون آوردن . ۳- برهم کشیدن چین دار کردن . ۴- ترقی دادن برمرتب. کسی افزودن . ۵- تربیت کردن پروردن .
ضرور بودن . محتاج الیه بودن
تنگ اسب را محکم بستن . آماده سواری و کار ساختن اسب را .
تیغ بر آوردن شمشیر و کارد و جز آن از نیام در آوردن کارزار را
دور کردن حساب
خاک برکشیدن از چاه برکشیدن از چاه یعنی لاروبی کردن چاه .
دست برداشتن دست بر آوردن
رده کشیدن صف کشیدن صف برکشیدن
فریاد کشیدن . فریاد کردن
( مصدر) نواختن نی شیپورزدن : بفرمود تا بر کشیدند نای سپه اندر آمد زهرسو بجای . ( شا.لغ.)
کنایه از کوچ کردن باشد.

معنی برکشیدن در فرهنگ معین

برکشیدن
( ~. کِ دَ) (مص م .) ۱ - بالا کشیدن چیزی . ۲ - پیشرفت کردن ، بلند مرتبه ساختن . ۳ - چین دار کردن .
(جِ یا جَ. بَ کِ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) در لاک خود فرورفتن ، گوشه گرفتن .

معنی برکشیدن در فرهنگ فارسی عمید

برکشیدن
۱. بالا کشیدن، بالا بردن.
۲. بیرون آوردن.
۳. تربیت کردن.
۴.پروردن.
۵. کسی را ترقی دادن و بر مرتبۀ او افزودن.

برکشیدن را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پریا یاوری
بالا اوردن
استخراج کردن
ترقی و پیشرفت دادن
تربیت کردن و پرورش دادن


تست کنکور سراسری
امیرحسین سیاوشی
برکشیدن = آهختن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی برکشیدن   • مفهوم برکشیدن   • تعریف برکشیدن   • معرفی برکشیدن   • برکشیدن چیست   • برکشیدن یعنی چی   • برکشیدن یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی برکشیدن

کلمه : برکشیدن
اشتباه تایپی : fv;adnk
عکس برکشیدن : در گوگل

آیا معنی برکشیدن مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )