برداشتن


مترادف برداشتن: با خود بردن، همراه بردن، اخذ کردن، گرفتن، برداشت کردن، برطرف کردن، از بین بردن، ازاله کردن، زایل کردن، بلند کردن، دزدیدن، ربودن، کش رفتن، برچیدن، اختیار کردن، انتخاب کردن، حاصل برداری کردن، درو کردن، محصول برداری کردن
شبکه مترجمین ایران

فارسی به انگلیسی

to take, pick up, to remove, to take off, to run away with, to take away, to raise, ablate, peck, removal, subtract, ween ones teeth, to permit of, to shoot (as a film), withdraw

مترادف ها

remove (فعل)
دور کردن، بردن، برطرف کردن، حمل کردن، رفع کردن، زدودن، برداشتن، عزل کردن، بلند کردن، برچیدن، برداشت کردن، از جا برداشتن

take (فعل)
بردن، گرفتن، پنداشتن، ستاندن، برداشتن، لمس کردن

raise (فعل)
زیاد کردن، ترقی دادن، بالا بردن، بیدار کردن، دفع کردن، تولید کردن، بوجود اوردن، پروردن، بار اوردن، برداشتن، بلند کردن، بالا کشیدن، بر پا کردن، بر افراشتن، پروراندن، رفیع کردن

lift (فعل)
سرقت کردن، بالا بردن، بالا رفتن، برداشتن، بلند کردن، مرتفع بنظرامدن، یک وهله بلند کردن بار

pick up (فعل)
بهبودی یافتن، چیدن، برداشتن، بلند کردن، سرعت گرفتن

delete (فعل)
انداختن، حذف کردن، برداشتن

لغت نامه دهخدا

برداشتن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) رفع. ( ترجمان القرآن ). رفع کردن. بلند کردن. ( آنندراج ). نبر. ( منتهی الارب ). بالا گرفتن. بر بردن. بالا بردن : الشغر؛ پای برداشتن سگ تا بول کند. ( تاج المصادر بیهقی ) :
فرود آمد از اسب دستان سام
سراپرده زد زال و برداشت جام.
فردوسی.
بپیچید کک را بدل تیره دود
بزد دست و برداشت از جا عمود.
( ملحقات شاهنامه ).
بنوک سنان پیل برداشتی
سپاهی بیک حمله برگاشتی.
اسدی ( گرشاسب نامه ).
آنگاه اشاره به علی کرد و بازوی علی برگرفت و برداشت. ( قصص ). چون این سخن بگفت و سربرداشت نظر کرد رود نیل را بدید که روان گشته. ( قصص ص 89 ). جبرئیل آنرا و دختران او را برداشت و بیرون شهر بنهاد. ( قصص ص 57 ). بروایت دیگر آن است که فرشتگان گردون را برداشتند و بر هوا بردند. ( قصص ص 142 ).
- آواز برداشتن ؛ بصوت بلند خواندن. بجهر خواندن. بانگ برداشتن.بصدای بلند آواز دادن. جهر. اجهار. بلند کردن آواز.( یادداشت مؤلف ) :
چو برداری میان شورم آواز
مر آواز ترا پاسخ دهد باز.
فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).
چو بت را بدینگونه بشکسته بود
ز پیش بت آواز برداشت زود.
شمسی ( یوسف و زلیخا ص 312 ).
شافعی را دو قول است در جدید گفت چندان آواز بردارد که خود شنود و در قدیم گفت اخفات نکند و آواز بردارد. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ).
بجایی ساز مطرب برکشد ساز
بجایی مویه گر بردارد آواز.
نظامی.
نگنجد آن ترنم اندرین ساز
مخالف باشد ار برداری آواز.
نظامی.
- آه برداشتن ؛آه بلند کشیدن :
بس پرده درید و آه برداشت
سوی در و دشت راه برداشت.
نظامی.
پرند از خوابگاه شاه برداشت
یکی دریای خون دید آه برداشت.
نظامی.
بیاد روی شیرین آه برداشت
غزل گویان و گریان راه برداشت.
نظامی.
- آهنگ برداشتن ؛ بصدای بلند نواختن آهنگ را :
نکیسا چون زد این افسانه بر چنگ
ستای باربد برداشت آهنگ.
نظامی.
- بانگ برداشتن ؛ فریاد برآوردن.نعره زدن :
چو آوردگه خوار بگذاشتند
بفرمود تا بانگ برداشتند.
فردوسی.
بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت. ( تاریخ بیهقی ).بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- بلند کردن ( بادست ).۲- گرفتن اخذ. ۳- بالا بردن بلند کردن مرتفع نمودن . ۴- تحمل کردن بردباری نمودن برداشت کردن . ۵- اختیار کردن . برچیدن . ۶- درو کردن جمع آوری کردن محصول . یا آب برداشتن . آب کشیدن .

فرهنگ معین

(بَ تَ ) (مص م . ) ۱ - بلند کردن ۲ - تحمل کردن . ۳ - گرفتن . ۴ - دزدیدن . ۵ - از میان بردن . ۶ - فراگرفتن .

فرهنگ عمید

۱. [مقابلِ گذاشتن] چیزی را با دست بلند کردن، برگرفتن.
۲. [عامیانه، مجاز] تصرف کردن، صاحب شدن: زمین های خوب را خودشان برداشتند.
۳. (مصدر لازم ) دچار حالت یا کیفیتی شدن: کوزه شکاف برداشت.
۴. چیزی را از روی چیز دیگر ایجاد کردن: نسخه برداشت.
۵. فراگرفتن: درش راببند، بو همه جا را برداشت.
۶. جمع آوری کِشت و محصول کشاورزی.
۷. با خود بردن: بچه را برداشت رفت.
۸. [عامیانه، مجاز] دزدیدن، ربودن.
۹. [عامیانه] قطع کردن و جدا کردن عضوی از بدن: در عمل جراحی طحالش را برداشتند.
۱۰. کنار زدن: نقابش را برداشت.
۱۱. [قدیمی، مجاز] انتخاب کردن، گزین کردن.
۱۲. [قدیمی] به مقام بالا رساندن، مقام دادن.
۱۳. [قدیمی] پاک کردن، ستردن.
۱۴. [قدیمی] به دست آوردن، کسب کردن: مراد خویش برداشت.
۱۵. [قدیمی] شروع کردن، آغاز کردن.
۱۶. (مصدر لازم ) [قدیمی] طول کشیدن.

واژه نامه بختیاریکا

وُردار کردن؛ ور داشتِن؛ رُفتِن

فارسی به عربی

وارد

پیشنهاد کاربران

معنی یا پیشنهاد شما