برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1402 100 1

برابر

/barAbar/

مترادف برابر: جلو، روبه رو، رویارو، مقابل، مواجه نزد، کفو، متساوی، مساوی، مستوی، هم پایه، معادل، هم ارز، همتا، همسان، همسر، هم سنگ، یکسان، علی السویه، موافق، طبق

متضاد برابر: نابرابر

معنی برابر در لغت نامه دهخدا

برابر. [ ب َ ب َ ] (ص مرکب ) بالسویه. علی السویه. به تساوی. (یادداشت مؤلف ). || معادل. مساوی. طبق. طَبَق. (منتهی الارب ). موافق. یکسان. هذا طبقه و طَبَقه ، این برابر اوست. (از منتهی الارب ). همسان :
برابر نیارم زدن با تو گوی
بمیدان هماورد دیگر بجوی.
فردوسی.
مرا دخل و خور ار برابر بدی
زمانه مرا چون برادر بدی.
فردوسی.
همچون تو نیستند اگر چند این خران
زیر درخت دین همه با تو برابرند.
ناصرخسرو.
بجای من که نشیند که در مقام رضا
برابر است گلستان و تل سرگینم.
سعدی.
ای پادشاه وقت چو وقتت فرا رسد
تو نیز با گدای محلت برابری.
سعدی.
بجیش از توکمتریم و بعیش خوشتر و بمرگ برابر. (گلستان ).
حقا که با عقوبت دوزخ برابر است
رفتن بپایمردی همسایه دربهشت.
سعدی.
به ادب با همه سرکن که دل شاه و گدا
در ترازوی مکافات برابر باشد.
صائب.
و دو غرفه کرد برابر، یکی از سیم و دیگر از زر. (مجمل التواریخ ).
ترکیب ها:
- برابر آمدن ؛ مساوی شدن. یکسان شدن.
- برابر داشتن ؛ یکسان داشتن. مساوی دانستن. معادل فرض کردن :
که من دارم ترا با جان برابر
کنم در دست تو شاهی سراسر.
(ازتاریخ سیستان ).
- برابر شدن ؛ یکسان شدن. مساوی شدن. (ناظم الاطباء). مانند شدن. معادل شدن. یک گونه شدن :
بدروازه ٔ مرگ چون درشویم
بیک هفته با هم برابر شویم.
سعدی.
هرگز شکسته بادرست برابر نشود.
سعدی (گلستان ).
- برابر گشتن ؛ مساوی شدن. مساوی گشتن. به اندازه ٔ هم شدن. یکسان شدن :
ازین بر سودی وزان بر زیانی
برابر گشت سودت با زیانت.
ناصرخسرو.
- برابر نمودن ؛ مساوی کردن. معادل کردن. یکسان کردن.
- برابر نهادن ؛ یکسان نهادن. معادل قرار دادن. مساوی داشتن. در حکم آن قرار دادن :
زین بیش انتظار مفرمای بنده را
با مرگ انتظار برابر نهاده اند.
|| همال. همتا. همسر ...

معنی برابر به فارسی

برابر
همدوش، هموزن، همسنگ، روبارو، مطابق
۱- ( صفت ) مقابل روبرو محاذی . ۲- هموزن همسنگ . ۳- هموار . ۴- همدوش همسان همردیف . ۵- مطابق معادل : ۱۳۴٠ هجری شمسی برابر۱۳۸۱ هجری قمری . ۶- متفق بالاتفاق . ۷- ضد . ۸- ( اسم ) سمت .
بربر .
[ گویش مازنی ] /beraaber/ روبرو – مقابل - از پهلو & نام دهکده ای در ناحیه ی بیرون بشم از بخش کلاردشت
( مصدر ) استقبال .
[ گویش مازنی ] /beraar jon/ برادرجان – نامی تبری برای مردان
[ گویش مازنی ] /beraarde/ روستایی از دهستان فریم ساری - روستایی از دهستان میان دو رود شهرستان ساری
[ گویش مازنی ] /beraar zaa/ برادر زاده
[ گویش مازنی ] /bejim beraar/ نام مرتعی در پرتاس سوادکوه
[equal suffrage] [علوم سیاسی و روابط بین الملل] برخورداری یکسان رأی دهندگان از حق رأی بدون توجه به جایگاه اجتماعی و اقتصادی آنان
۱ - مقابل روبرو . ۲ - بمثابه بمنزلت . توضیح باین معنی لازم الاضافه است .
ضعف . مضعوف . دو چندان .
[equal opportunity] [مطالعات زنان] اصلی ناظر بر برخورد مشابه با همۀ اشخاص، صرفِ نظر از جنس و نژاد و مذهب و قومیت و مانند آنها
[equal pay] [مطالعات زنان] برداشتی که براساس آن گروه های مختلف مانند مردان و زنان باید در مقابل کار مشابه، مزد مشابه ...

معنی برابر در فرهنگ معین

برابر
(بَ بَ) (ص مر.) ۱ - هم وزن ، هم سنگ . ۲ - مطابق ، معادل . ۳ - مساوی .

معنی برابر در فرهنگ فارسی عمید

برابر
۱. مقابل، رو به رو.
۲. (صفت، اسم) هم وزن، مساوی، هم سنگ.
۳. برای نشان دادن مقایسۀ دو چیز پس از اعداد قرار می گیرد: دوبرابر، ده برابر.
۴. (قید) [قدیمی] هم زمان.
* برابر کردن: (مصدر متعدی)
۱. هم و زن کردن.
۲. یک اندازه کردن.

برابر در جدول کلمات

برابر
فراروی
برابر ۲/۵۴ سانتی متر
اینچ
برابر با
حسب
برابر با هم
متساوی
برابر پارسی آیفون
اوابر
برابر در قدر و مرتب
همسر
برابر در قدر و مرتبه
همسر
برابر در وزن
هم سنگ
برابر روز
الامد
برابر هزار کیلو
تن

معنی برابر به انگلیسی

equivalent (اسم)
برابر ، معادل ، مترادف ، هم بها ، هم قیمت
equivalent (صفت)
مشابه ، متعادل ، مقابل ، برابر ، هم معنی ، معادل ، هم ارز ، همچند ، قابل تعویض
homological (صفت)
همانند ، متجانس ، برابر ، همسان
square (صفت)
گوشه دار ، منصف ، حسابی ، منظم ، برابر ، چهار گوش ، مربع ، راست حسینی ، جذر ، چارگوش
parallel (صفت)
متوازی ، برابر ، موازی
double (صفت)
دوتایی ، دوتا ، برابر ، همزاد ، دولا
paired (صفت)
جفتی ، برابر
tantamount (صفت)
برابر ، معادل ، هم کف ، بمثابه
equipollent (صفت)
برابر ، هم معنی ، هم قوه ، معادل ، هم نیرو ، اشیاء هم قوه
plain (صفت)
ساده ، اشکار ، پهن ، صاف ، واضح ، عادی ، سر راست ، برابر ، هموار ، بد قیافه ، رک و ساده
symmetric (صفت)
متناسب ، متقارن ، برابر ، متوازن ، هم اندازه
symmetrical (صفت)
متناسب ، متقارن ، برابر ، متوازن ، هم اندازه
equal (صفت)
مساوی ، معدل ، یکسان ، شبیه ، همانند ، متعادل ، مقابل ، هم پایه ، برابر ، متساوی ، همگن ، متوازن ، هم اندازه ، موازی ، متکی برحقوق مشترک
pari passu (قید)
برابر

معنی کلمه برابر به عربی

برابر
سهل , سوية , صدر , متوازي , مکافي , نظير
نظير
متوازي , معدل
دائم
انبوب متفرع
ل , مقابل
ضعف
ثلاث اضعاف

برابر را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سعید جوانبخت
توازن
محمد
کردی سورانی:برامبر،یکسان
علی باقری
برابر : همسان ، هم سنگ ، همبر
"بر" در قدیم به دو لبه ی ترازو گفته می شده است. وقتی چیزی را وزن می کردند . و دو لبه ی ترازو با هم در یک خط قرار می گرفتند گفته می شد که برابر یا همبر و همسنگ هستند.
"واژه ی همتای" برابر "، در زبان پهلوی، هموگ hamog بوده است."
نامه ی باستان ،ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ،۱۳۸۴،ص۱۷۰.
حمیدرضا دادگر_فریمان
یر، جلو، روبه رو، رویارو، مقابل، مواجه نزد، کفو، متساوی، مساوی، مستوی، هم پایه، معادل، هم ارز، همتا، همسان، همسر، هم سنگ، یکسان، علی السویه، موافق، طبق

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• برابر و مساوی در جدول   • نصیحت پذیر   • معنی کلمه برابر   • برابر در جدول   • برابر دو حرفی   • معنی مساوی در جدول   • برابر و مساوی دو حرفی   • معنی خطا   • معنی برابر   • مفهوم برابر   • تعریف برابر   • معرفی برابر   • برابر چیست   • برابر یعنی چی   • برابر یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی برابر
کلمه : برابر
اشتباه تایپی : fvhfv
آوا : barAbar
نقش : صفت
عکس برابر : در گوگل

آیا معنی برابر مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )