برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1459 100 1

الزام

/'elzAm/

مترادف الزام: اجبار، گردنگیر، ناچار، ناگزیر، وادار

برابر پارسی: ناگزیری، ناچاری

معنی الزام در لغت نامه دهخدا

الزام. [ اِ ] (ع مص ) لازم کردن. (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی تهذیب عادل ) (آنندراج ). واجب و لازم گردانیدن. (منتهی الارب ). لازم گردانیدن بر خود یا بر غیر. (غیاث اللغات ). اثبات و ادامه ٔ چیزی. (از اقرب الموارد) :
هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبر
کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت.
سعدی (گلستان ).
|| در گردن کسی کردن کاری را. (صراح ) (منتهی الارب ). بر گردن کسی انداختن [کاری را ]. (از آنندراج ). واجب و مقرر کردن مال یا کار کسی را. (از اقرب الموارد). کسی را بر گردن گیرانیدن کاری. ملزم کردن کسی. اجبار. مجبور کردن. متعهدکردن.
- الزام خصم ؛ ملزم کردن او را. عهده دار کردن او رابه مالی یا کاری.
|| معترف کردن کسی را به ناتوانی وی. (از آنندراج ). بر گردن گیرانیدن سخن را. در المنجد آمده : الزام حجت یعنی چیره شدن بر کسی در دلیل. محکوم و مجاب کردن - انتهی. با لفظ «دادن » استعمال میکنند. (از آنندراج ) : و از جهت الزام حجت و اقامت بینت برفق و مدارا دعوت فرمود. (کلیله و دمنه ). ومقدمات انذار و تحذیر از برای الزام حجت و اقامت بینت بدفعات تقدیم فرمود. (جهانگشای جوینی ).

معنی الزام به فارسی

الزام
لازم گردانیدن، واجب کردن، واجب ساختن کاری برکسی، برعهده قراردادن، لازم گردانیدن برخودیابردیگری
۱ - ( مصدر ) گردن گیر کردن وا داشتن وادار کردن بعهد. کسی قرار دادن . ۲ - لازم کردن واجب کردن . ۳ - ( اسم ) اثبات . جمع : الزامات .
( اسم ) آنچه که عمل بدان الزامی است واجب لازم .
واجب کردن . ملتزم و متعهد کردن

معنی الزام در فرهنگ معین

الزام
( اِ ) [ ع . ] (مص م .)۱ - وادار کردن ، به عهدة کسی قرار دادن .۲ - لازم گردانیدن ، واجب کردن .

معنی الزام در فرهنگ فارسی عمید

الزام
۱. لازم گردانیدن، واجب کردن.
۲. واجب ساختن کاری بر کسی.
۳. برعهده قرار دادن، لازم گردانیدن بر خود یا بر دیگری، اجبار.
۴. ملازم شدن، همراه شدن.
تعهدآور.

الزام در دانشنامه اسلامی

واژه الزام ممکن است در معانی ذیل به کار رفته باشد: • الزام (فقه)، یکی از قواعد مشهور فقهی• الزام (منطق)، ناگزیر ساختن کسی به قبول یک حکم
...
الزام در لغت به معنای لازم گردانیدن چیزی است بر کسی و در اصطلاح، یکی از قواعد مشهور فقهی است که احکام خاصی در ابواب مختلف فقه بر آن متفرّع می شود.
عمده دلیل در قاعدۀ الزام، روایات می باشند، البته شاید کسی بخواهد به اجماع هم استناد کند. امّا با توجه به اینکه «اجماع» در این بحث،اجماع مدرکی، یا لاأقلّ محتمل المدرک است لذا نمی توان به آن استناد کرد، و به همین خاطر است که فقهاء نیز به آن استناد نکرده اند.امّا روایات، سه دسته روایت در این باب مورد تمسک فقهاء واقع شده است:۱) روایاتی که در آنها واژۀ «إلزام» به کار رفته است مانند روایت علی بن أبی حمزۀ بطائنی از امام کاظم (علیه السلام) که می فرماید:«ألزموهم بما ألزموا أنفسهم»«آنها را ملزم کنید به آنچه که خودشان را بر آن ملزم می کنند»که عنوان قاعده هم از همین روایت أخذ شده است.۲) روایاتی که در آنها بطور مطلق آمده است که مثلاً:۳) «من دان بدین قوم لزمه حکمه» یا مثل «لکلّ قوم نکاح»یعنی این دسته از روایات اختصاص به دین و مذهب خاصی ندارند که بصورت مطلق بیان شده و تمام ادیان و مذاهب را شامل می شوند. ۴) روایاتی در باب ارث، که می فرماید:«خذوا منهم کما یأخذون منکم»«از ایشان بگیرید کما اینکه آنها از شما می گیرند»هرکدام از این سه دسته روایات، به نحوی دلالت بر قاعدۀ إلزام می نماید، امّا در اینکه کدام یک، تماماً مستند و دلیل بر قاعدۀ الزام است. بین فقهاء اختلافی است، به دلیل اینکه بعضی از آنها از نظر سندی دچار ضعف بوده و قابل استناد نمی باشند. لذا بعضی از فقهاء آن را کنار گذاشته و به آن تمسّک ننموده اند. در عین حال که عده ای دیگر بر همین روایات استناد کرده اند گرچه ضعیف السند می باشند به خاطر مبنای رجالی که در علم رجال به تفضیل بحث شده است.در هر حال، روایات ذکر شده علاوه بر سند، از نظر دلالت هم مورد اختلاف فقهاء می باشند و برای اینکه این اختلاف نظر فقه ...


الزام در دانشنامه آزاد پارسی

اِلْزام (obligation)
در سیاست، وظیفۀ افراد برای اطاعت از قوانین کشور خود، و پذیرش مرجعیت و اقتدار آن. مبنای تکلیف سیاسی را قرارداد میان حاکم و مردم یا توانایی دولت برای تأمین رفاه شهروندان خود دانسته اند.

الزام در جدول کلمات

الزام و قرار
شرط

معنی الزام به انگلیسی

commitment (اسم)
سرسپردگی ، تعهد ، الزام ، ارتکاب ، حکم توقیف
tie (اسم)
علاقه ، بند ، دستمال گردن ، کراوات ، قید ، رابطه ، گره ، الزام ، برابری ، ربط
requirement (اسم)
الزام ، تقاضا ، نیاز ، ایجاب ، نیازمندی ، احتیاج ، التزام ، مقرره ، دربایست
committal (اسم)
سرسپردگی ، تعهد ، الزام ، ارتکاب ، حکم توقیف

معنی کلمه الزام به عربی

الزام
التزام , ربطة , متطلب
اولوية , زامي

الزام را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

علی بحرینی
باید,بایدها
امیر عباس جابری
بایسته،بایسته ها
حکیم
الزامات :ج الزام.مجبور کردن .وادار کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• معنی التزام   • مقدار مسافتی که تیر بتواند به هدف برسد   • معنی راه غیر اصلی   • معنی الزامی   • مترادف راه غیر اصلی   • مبادله کالا به کالا   • مفهوم الزام   • تعریف الزام   • معرفی الزام   • الزام چیست   • الزام یعنی چی   • الزام یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی الزام
کلمه : الزام
اشتباه تایپی : hgchl
آوا : 'elzAm
نقش : اسم
عکس الزام : در گوگل

آیا معنی الزام مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )
شبکه مترجمین ایران