برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1401 100 1

اصولی

/'osuli/

برابر پارسی: بنیادی، بنیادین، ریشه ای

معنی اصولی در لغت نامه دهخدا

اصولی. [ اُ ] (ص نسبی ) عالم متعمق در اصول علوم یا متمسک به اصول یا رونده بر مقتضای اصول. (از قطر المحیط). طایفه ای از علمای اسلام که در امور شرعیه به علم اصول عمل میکنند. مقابل اخباری. (ناظم الاطباء). میان اصولیان و اخباریان کشمکشها و اختلافهایی وجود داشت و چنانکه آقای همایی نوشته اند: اختلاف اصولی و اخباری در شیعه تقریباً نظیر یا باقیمانده ٔ اختلاف معتزلی و اشعری است ، پنداری این بنا روی ویرانه های عقاید همان دو طایفه بنیاد گشته است. عقاید معتزله داخل طریقه ٔ اصولی و طریقه ٔ اشاعره و ارباب حدیث سرمشق مسلک اخباری است. مشاجرات اصولی و اخباری در شیعه هم نسبت به خود کمتر از مشاجرات معتزلی و اشعری و رفتارشان بی شباهت به یکدیگر نبوده است. (از غزالی نامه ص 75). || در برابر فروعی. کسی که در معرفت و توحید بحث کند اصولی ، و کسی که در طاعت و شریعت تحقیق نماید فروعی بشمار میرود. (از خاندان نوبختی ص 38از شهرستانی ص 28 و شرح مقاصد تفتازانی ص 6). || نسبت به اصول ، و گویند این لفظ بر علم کلام اطلاق شود و اصولی کسی است که این نوع دانش را بداند. (از انساب سمعانی برگ 34 ب ). || اصولی ، در تداول امروز، متکی بر پرنسیپ ها و قواعد: فلان اصولی فکر میکند یا فلان مردی اصولی است ؛ یعنی باپرنسیپ است. || (حامص ) بی اصولی ؛ بی اندامی :
جمله ابنای بوالفضولی او
همه رقاص بی اصولی او.
عالی (از آنندراج ).

اصولی. [ اُ ] (اِخ ) استاد ابواسحاق ابراهیم بن محمدبن ابراهیم. فقیه اصولی عالم به دانش کلام بود و وی را از اینرو اصولی میگفتند. وی از پیشوایان فاضل و عالم دینی بشمار میرفت و در فن اصول ذکاوت و استعداد داشت ، در خراسان از ابوبکر احمدبن ابراهیم اسماعیلی و ابوبکر محمدبن یزداد اسفراینی سماع کرد و بسال 418 هَ. ق. درگذشت. (از انساب سمعانی ). و صاحب تاج العروس آرد: استاد ابواسحاق اسفراینی متکلم معروف به اصولی بود بعلت مقدم وی در علم اصول. رجوع به اسفرائینی ، و انساب سمعانی برگ 34(الف ) و اللباب فی تهذیب الانساب چ قاهره ص 57 شود.

اصولی. [ اُ ] (اِخ ) یکی از شاعران عثمانی است که در قرن دهم هجری متولد شد و پس از فراگرفتن دانش و کسب عرفان بمصر رفت ...

معنی اصولی به فارسی

اصولی
( صفت ) منسوب به اصول ۱ - پیرو اصول و قواعد . ۲ - دانشمند علم اصول ( فقه ) . ۳ - متکلم باعتبار اینکه دربار. اصول عقاید بحثمیکند. جمع : اصولیون اصولیین .
محمد حسن بن محمد معصوم از مردم قزوین بود که در کربلا پرورش یافت و در آنجا تحصیل کرد و آنگاه بشیراز آمد و در آن شهر سکونت گزید و هم در آنجا در گذشت . از مجتهدان بنام فرقه امامی بود که در اصول مهارت داشت .
هر گاه موضوع در قانون حکمش معلوم باشد و علت آن حکم هم معلوم باشد میتوان در موضوعات دیگری که قانون حکمش را بیان نکرده علت مزبور در این موضوعات هم وجود داشته همان حکم را سرایت داد و این عمل را اصطلاحا قیاس نامند .

معنی اصولی در فرهنگ معین

اصولی
( اُ ) [ ع . ] (ص .) ۱ - عالم به اصول فقه . ۲ - در فارسی قانونمندی ، از روی قاعده .

معنی اصولی در فرهنگ فارسی عمید

اصولی
۱. پیرو اصول و قواعد.
۲. متکی بر اصول و قواعد محکم.
۳. عالمی که به علم اصول عمل می کند، عالم متعمق در اصول علوم.
۴. عالمی که در اصول دین بحث می کند.
۵. علمای اسلام که در امور شرعی به علم اصول عمل کنند.

معنی اصولی به انگلیسی

material (صفت)
مقتضی ، اساسی ، جسمانی ، جسمی ، مادی ، اصولی ، کلی
doctrinaire (صفت)
اصولی
principled (صفت)
اصولی ، معتقد باصول ومبادی ، دارای اصول و عقاید ، پای بند اصول
normative (صفت)
اصلی ، قانونی ، اصولی ، هنجاری ، معیاری ، قاعدهای
systematic (صفت)
اصولی ، قاعده دار ، روش دار ، با همست ، همست دار

معنی کلمه اصولی به عربی

اصولی
عقائدي , مادة
اِتِّجاهًٌ أصُولي
الإتفاق المبدئي

اصولی را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

حسن بهارلو
اساسی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• اصولی در جدول   • تعریف علم فقه   • معنی کلمه ناقص   • علی اصولی   • معنی اصولی   • تعریف اصول فقه   • اصولی در حل جدول   • قواعد اصول فقه   • مفهوم اصولی   • تعریف اصولی   • معرفی اصولی   • اصولی چیست   • اصولی یعنی چی   • اصولی یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی اصولی
کلمه : اصولی
اشتباه تایپی : hw,gd
آوا : 'osuli
نقش : صفت
عکس اصولی : در گوگل

آیا معنی اصولی مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )