برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1638 100 1
شبکه مترجمین ایران

اسباب

/'asbAb/

مترادف اسباب: آلات، آلت، ابزار، اثاث، برگ، بساط، تجهیزات، جمعیت، دستگاه، رخت، سامان، شرایط، علل، لوازم، وسایل، وسیله

برابر پارسی: ابزارها، افزارها، سازوبرگ

معنی اسباب در لغت نامه دهخدا

اسباب. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ سبب. مایه ها. سِلعة.(منتهی الارب ). حماله. جامل. (منتهی الارب ). رسن ها. اواخی. پیوندها. اطراف. درها. (وطواط). وسایل. ساز. برگ. لوازم. آلات. همه ٔ چیزهای غیرخوردنی :
همه مال و اسباب و این زیب و فر
کنیزان مه روی با تاج زر.
فردوسی.
و از جمله ٔ اسباب و تجمل او دوازده هزار کنیزک در سراهاء او بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 103).
گوئی که مگر راحت من مهر بتان است
کاسباب وجودش بجهان نیست پدیدار.
مسعودسعد.
من از آن بندگانم ای خسرو
که نبندند طَمْع در اسباب.
مسعودسعد.
شهی که ایزد صاحبقرانش خواهد کرد
چنین که ساخت ز اول بسازدش اسباب.
مسعودسعد.
و کوشش اهل علم در ادراک سه مراد ستوده است : ساختن توشه ٔ آخرت و تمهید اسباب معیشت... (کلیله و دمنه ). و نیز شاید بود که کسیرا برای فراغ اهل و فرزندان و تمهید اسباب معیشت ایشان بجمع مال حاجت افتد. (کلیله و دمنه ).
غیر این عقل تو حق را عقلهاست
که بدان تدبیر اسباب شماست.
مولوی.
لاجرم عبادت اینان [توانگران ] به قبول نزدیک که جمعاند و حاضر، نه پریشان و پراکنده خاطر، اسباب معیشت ساخته. (گلستان ).
اسبابش جمله هست حاصل
جز روغن و کشک و نان و هیزم.
قمری اصفهانی.
|| اموال : نامه ها بتعجیل برفت تا مردم و اسباب بوسهل به مرو و زوزن و نشابور و غور و هرات و بادغیس و غزنین فروگیرند.
(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 330). نامه ها ستد و منشوری توقیعی تا جمله ٔ اسباب و ضیاع آنرا بسیستان و جایهای دیگر، فروگیرند و بکسان نوشتکین سپارند. (تاریخ بیهقی ص 417 و 418). او را از خلافت خلع کرد و اسباب و اموال او با تصرف گرفت. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 307). التماس کرد یکی از غلامان او را که منظور او بود پیش او فرستند و از اسباب آن قدر که بدو محتاج باشد رد کنند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 347). || بواعث. دواعی. علل : موافقت می باید در میان هر دو برادر و همه اسباب مخالفت را برانداخته باید.(تاریخ بیهقی ). کار و سخن یکرویه شد و همه اسباب محاربت و منازعت برخاست. (تاریخ بی ...

معنی اسباب به فارسی

اسباب
جمع سبب، وسائل، لوازم، آلات، علل، سببها، مایه ها، سازوبرگها، آنچه که درخانه یاجای دیگربکار آیدوبوسیله آن کاری صورت گیرد
( اسم ) جمع سبب . ۱ - مایه ها علتها علل . ۲ - وسیله ها لوازم ساز و برگها آلتها. ۳ - مالها دارایی ها. ۴ - سازها ساختها : اسباب حرب . ۵ - برگ و ساز ساز و برگ : اسباب سفر . ۶ - کالاها متاع ها امتعه . ۷ - در اصطلاح حکما چیزی که فی نفسه موجود باشد و وجود دیگری از آن حاصل شود یعنی چیزی که وسیل. حصول چیزی دیگر باشد. ۸ - موجبات و مقدمات مرض . ۹ - نقلی که سر عروس و داماد شاباش میکنند . پندارند که هر کس آنرا بردارد و بخورد سبب گشایش کارش میشود . ۱٠ - یکی از ارکان سه گانه راسبب نامند و اسباب بردو نوع است : سبب خفیف مرکب از یک متحرک و یک ساکن مانند : کم و سبب ثقیل مرکب از دونم دم متحرک متوالی مانند : همه رمه . ۱۱ - سببها و آنها عبارتند از چیزهایی که وجودشان مستلزم وجود مسبب و عدم آنها مستلزم عدم مسبب گردد .
( اسم ) آنچه سبب نزول آیات قر آنست . توضیح : علم اسباب النزول از فروع علم تفسیر قر آنست .
علمی است
( اسم ) وسیله ها و آلتهای بازی کودکان بازیچه افزار بازی .
( مصدر ) تهیه کردن لوازم فراهم آوردن وسیله ها .
( اسم ) جویند. سازها و ساختها طالب کالاها و زر و مال و جز آن .
تهی. مقدمات عملی علیه کسی یا کسانی توطئه .
( مصدر ) توطئه کردن مقدمات عملی را علیه کسی یا کسانی فراهم ساختن .
حمل و نقل اثاث. منزل اسباب و لوازم زندگی را از خانه ای بخان. دیگر بردن .
...

معنی اسباب در فرهنگ معین

اسباب
( اَ ) [ ع . ] (اِ.) جِ سبب . ۱ - سبب ها، علت ها. ۲ - وسیله ها، لوازم . ۳ - مال ها، دارایی ها. ۴ - برگ و ساز. ۵ - کالاها، متاع ها.
( ~.) [ ع - فا. ] (اِ.) وسیلة بازی و سرگرمی کودکان و نوجوانان .
( ~.) [ ع - فا. ] (حامص .) توطئه .
( ~. کِ) (حامص .) حمل و نقل اثاثة منزل ، اسباب و لوازم زندگی را از خانه ای به خانة دیگر بردن .

معنی اسباب در فرهنگ فارسی عمید

اسباب
۱. لوازم، ساز و برگ ها، وسایل: اسباب خانه، اسباب سفر.
۲. امکانات، لوازم مورد نیاز.
۳. = سبب
۴. [قدیمی] ثروت.
وسیلۀ بازی و سرگرمی، بازیچه.
ساختن و فراهم کردن دستاویز و بهانه برای گرفتار کردن و به زحمت انداختن کسی، فتنه انگیزی.
حمل ونقل لوازم و اثاث منزل از خانه ای به خانۀ دیگر.

اسباب در دانشنامه اسلامی

اسباب
معنی أَسْبَابَ: سببها (کلمه اسباب به معناي پلهها و راههايي است که به وسيله آن به آسمانها صعود ميکنند ، و ممکن است مراد از ارتقاء اسباب در عبارت "فَلْيَرْتَقُواْ فِي ﭐلْأَسْبَابِ"حيلهها و وسيلههايي باشد که به خيال خود با تمسك به آنها از خداوند بي نياز مي گردند)
معنی قَبْضَتُهُ: در دست او - در احاطه ي قدرت اوست (عبارت "وَﭐلْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ ﭐلْقِيَامَةِ "اين معنا را خاطر نشان ميکند که در روز قيامت تمامي اسباب از سببيت ميافتند و دست خلق از همه آنها بريده ميشود ، تنها يک سبب ميماند و آن هم خداي مسبب الاسباب اس...
معنی لْيَرْتَقُواْ: بايد كه بالا روند (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ" ،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد ، اين لام ساكن مي شود مثل "فَلْيَرْتَقُواْ ".کلمه اسباب به معناي پلهها و راههايي است که به وسيله آن به آسمانها صعود ميکنند ، و ممک...
معنی عَمِيَتْ: کور شد - راه نيافت (عميت ماضي از عمي است که به معناي کوري است ، ولي در "فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ ﭐلْأَنبَاءُ يَوْمَئِذٍ " معناي کوري مقصود نيست ، بلکه استعاره از اين است که انسان در موقعيتي قرار گرفته که به خبري راه نمييابد و مقتضاي ظاهر اين بود که عمي...
ریشه کلمه:
سبب‌ (۱۱ بار)
اسباب ابهام، عوامل وجود نوعی ابهام در بعضی از آیات قرآن را می گویند.
عواملی که باعث وجود نوعی ابهام در بعضی از آیات قرآن شده، را اسباب ابهام می گویند.
دلایل ابهام
برخی از آیات قران کریم به نوعی ابهام دارند؛ دلایل ابهام آن ها به شرح ذیل است:
← رعایت اختصار
 ۱. ↑ بقرة/سوره۲، آیه۳۵.    
...
اسباب اجمال به وسایل عروض ابهام در لفظ یا کلام اطلاق می شود.
اسباب اجمال، اموری است که باعث ابهام معنای لفظ یا کلام می گردد. از آن جا که اجمال گاهی در لفظ مفرد و گاهی در ...


اسباب در جدول کلمات

اسباب
وسیله
اسباب اضافی و احتیاطی
یدکی
اسباب بازی قدیمی
یویو
اسباب بازی مورد علاقه دختر خانمها
عروسک
اسباب بازی و ورزش
دارت
اسباب خانه
مان
اسباب خانه و منزل
مان
اسباب زندگانی
خانمان
اسباب سفر
بنه
اسباب عروس
جهاز

معنی اسباب به انگلیسی

article (اسم)
ماده ، عمل ، شرط ، اسباب ، مقاله ، بند ، گفتار ، فقره ، فصل ، حرف تعریف ، متاع ، کالا ، چیز
gear (اسم)
لوازم ، اسباب ، جامه ، پوشش ، دنده ، چرخ دنده ، افزار ، ادوات ، الات ، مجموع چرخهای دندهدار ، چرخ دندهدار
apparatus (اسم)
لوازم ، ساز ، دستگاه ، ماشین ، اسباب ، جهاز ، الت
thing (اسم)
شیی ء ، کار ، اسباب ، جامه ، متاع ، چیز ، دارایی ، لباس ، شیء
implement (اسم)
انجام ، اسباب ، الت ، ابزار ، اجراء ، افزار
tool (اسم)
ساز ، اسباب ، الت ، الت دست ، برگ ، ابزار ، افزار
tackle (اسم)
اسباب ، لوازم کار ، طناب وقرقره
instrument (اسم)
سند ، اسباب ، الت ، وسیله ، ادوات
apparel (اسم)
اسباب ، جامه ، رخت
utensil (اسم)
ظرف ، اسباب ، مخلفات ، ظروف ، وسایل
trap (اسم)
دام ، اسباب ، نیرنگ ، گیر ، دریچه ، تله ، در تله اندازی ، محوطه کوچک ، شکماف ، فریب دهان ، نردبان قابل حمل ، زانویی مستراح و غیره تله
paraphernalia (اسم)
لوازم ، متعلقات ، اسباب ، ضمائم ، اموال شخصی زن ، اثایالبیت ، اثای
appurtenance (اسم)
ضمیمه ، متعلقات ، دستگاه ، اسباب ، جهاز ، جزء ، حالت ربط و اتصال
device (اسم)
اندیشه ، دستگاه ، اسباب ، اختراع ، شعار ، شیوه
engine (اسم)
محرک ، ماشین ، اسباب ، الت ، موتور ، ماشین بخار
rigging (اسم)
اسباب ، مجموع طناب و بادبانهای کشتی
rig (اسم)
لوازم ، اسباب ، جامه ، لباس ، تجهیزات ، وضع حاضر ، دگل ارایی
furniture (اسم)
سامان ، اسباب ، مبل ، وسایل ، اثاثه ، اثای خانه ، پایه مبل وصندلی
gadget (اسم)
اسباب ، جزء ، ابزار ، مکانیکی ، الت کوچک
appliance (اسم)
اسباب ، الت ، وسیله ، اختراع ، تعبیه
contraption (اسم)
اسباب ، اختراع ، ابتکار ، تدبیر
contrivance (اسم)
اسباب ، اختراع ، تمهید ، تدبیر
layout (اسم)
اسباب ، ترتیب ، طرح ، بساط ، طرح بندی
doodad (اسم)
اسباب ، ابزار
gizmo (اسم)
اسباب ، جزء ، ابزار ، مکانیکی ، الت کوچک
whigmaleerie (اسم)
اسباب ، هوس ، وهم ، تلون مزاج ، چیز قشنگ و ارزان
gismo (اسم)
اسباب
mounting (اسم)
اسباب ، ارایش ، پایه

معنی کلمه اسباب به عربی

اسباب
آلة , اثاث , ادات , ترس , جهاز , شيء , عدة , فخاخ , مقالة , ملابس
لعبة
دمية
قص
طيار
مستنزف
ازعاج
اثقل
رولية
هبوط
غبطة
عدة

اسباب را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

شهریار آریابد
در پهلوی " بناک " به معنای بنه ، بار ، اسباب ، وسایل.
البرزا.
واسطه ها، سبب ها.
علی باقری
اسباب (Rigging) [اصطلاح دریانوردی] بکسلها : طنابها , سیمها , خفتهای پیچی و سایر وسائلی که از آنها برای نگهداری و حمایت دکلها و سایر اسکلتهای روی پلها استفاده میشوند . بعضی از بكسلها ثابت و برخی قابل تنظیم و جدا شدن هستند مانند بوم و جرثقیل بار .
(≚ᄌ≚)ℒℴѵℯ❤
آلات، آلت، ابزار، اثاث، برگ، بساط، تجهیزات، جمعیت، دستگاه، رخت، سامان، شرایط، علل، لوازم، وسایل، وسیله
علی باقری
اسباب: این کلمه در عربی جمع سَبَبْ و به معنای "علت ها" و نیز "ابزارها، آلتها" است، ولی در زبان گفتار امروزه ی فارسی غالباً به عنوان مفرد به کار می رود و اشکالی ندارد. مثلا برای عذرخواهی گفته می‌شود:"ببخشید که اسباب زحمت یا اسباب دردسر شدم،." همچنین ترکیب "اسباب بازی" به معنای بازیچه ی کودکان همیشه مفرد است و در جمع "اسباب بازی ها" می گویند.
(غلط ننويسيم ، ابوالحسن نجفي ، چاپ نهم ۱۳۷۸ ص ۲۱.)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

عبارات و کلمات کلیدی مرتبط

• اسباب بازی دخترانه   • اسباب بازی لگو   • فروشگاه اسباب بازی در تهران   • اسباب بازی تفنگ   • اسباب بازی ماشین   • اسباب بازی ماشین فلزی   • خرید اسباب بازی خارجی   • خرید اینترنتی اسباب بازی   • معنی اسباب   • مفهوم اسباب   • تعریف اسباب   • معرفی اسباب   • اسباب چیست   • اسباب یعنی چی   • اسباب یعنی چه  

توضیحات دیگر

معنی اسباب

کلمه : اسباب
اشتباه تایپی : hsfhf
آوا : 'asbAb
نقش : اسم
عکس اسباب : در گوگل

آیا معنی اسباب مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )