کین؛ کین در دل.
کین دل.
کین روش.
کین منش.
کین خورش.
کین بَرش.
کین آهنگ.
کیننیرنگ.
کین نیرنگ.
کین بد.
کین بد.
کیناهنگ.
کینبار.
کیناتر.
کینشار.
کین شار.
... [مشاهده متن کامل]
کینزار.
کینزار.
کینگار.
کینپاز.
کینماز.
کین بر.
کینسر.
کین بر.
کین گر.
کین خر.
کین ور.
کین در.
کین آر.
کین بار.
کین تار.
کین نار.
کین نار.
کین پار.
کیندار.
کینزار.
کین کار.
کین گار.
کینشار. کبن شار کین وار. کین هار.
کین فرار.
کین مان.
کین ماند.
کین ران.
کین ساد.
کین سان.
کین باد.
کین بود.
کین سود.
کین پود.
کین زود.
کین خود.
کین کاد.
کین کاو.
کین ناو.
کین تاب. کین تاپ. کین پاد.
کین باب. کین پاس.
کین خاص.
دشمنی
کین واژه ای فارسی و برگرفته از واژه � kēn� در فارسی میانه و به معنای خونخواهی می باشد .
این واژه به شکل � kaēnā� در اوستایی آمده است .
این واژه به شکل �poinā � وارد زبان یونانی شده سپس به شکل punish و penal وpenalty وارد زبان انگلیسی شده است .
کین. آز. بخل. رشک. تقاس. دژ. تنگ. کین ود. رو خواه . بداندیش. بد. زشت. زننده. کُشنده. خشم.
المنطق المشرقیین:" اندیشِ خاورانها " از بابا بزرگ پورسینا.
حقوق ومزایا:" راسته ها و مزیت ها ".
" دستاورد و دستاورده ":الحاصل و المحصول از پور سینا.
التحصیل:" دستاورش ".
" رهایش با فرار از نهر گمراهی ها ":النجات من الفرار فی بحر الظلالات". از بابابزرگ پورسینا.
معانی:مینوها.
بیان:بیان.
صور خیال:رخای گمان.
بدیع:نومیدی. نومند.
فنون فصاحت وبلاغت:" فنهای شیوایی و رسایی. ".
منطق صوری:اندیش صوری.
[پایه گرفت. پایهء گرفتش:اساس الاقتباس. ]
کین جویی. کشیدن. تقاس. درآوردن:انتقام
منبع. عکس فرهنگ ریشه های هندواروپایی زبان فارسی
کین = کون ، باسن
کین = کینه و دشمنی
خشم از کسی داشتن در دل
نقار
کین: در پهلوی کن kēn بوده است .
( ( از آن بد کنش دیو روی زمین
بپرداز و پردخته کن دل ز کین. ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 246. )
کین= نشمینگاه - باسن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٤)