واگرفتن ؛ باز گرفتن. ستدن :
ای پادشاه سایه ز درویش وامگیر
ناچار خوشه چین بود آنجا که خرمن است.
سعدی.
به امید ما کلبه اینجا گرفت
نه مردی بود نفع ازو وا گرفت.
سعدی.
ای پادشاه سایه ز درویش وامگیر
ناچار خوشه چین بود آنجا که خرمن است.
سعدی.
به امید ما کلبه اینجا گرفت
نه مردی بود نفع ازو وا گرفت.
سعدی.
مبتلا شدن به بیماری واگیردار، مثال، مادر مریضی را از دخترش واگرفت.