ایستادگی کردن، ایستادن، موقوف کردن، خواباندن، مانع شدن، خوابیدن، بند اوردن، متوقف ساختن، نگاه داشتن، از کار افتادن، پر کردن، تعطیل کردن، توقف کردن، مسدود ساختن، ایستاندن، سد کردن
ماندن، باز داشتن، نگاه داشتن، باقی ماندن، توقف کردن
از عهده برامدن، بعهده گرفتن، نگاه داشتن، افسار کردن، گلاویز شدن با، دارای اسباب و لوازم کردن
چسبیدن، باز داشتن، گرفتن، نگاه داشتن، منعقد کردن، تصرف کردن، نگه داشتن، در دست داشتن، جا گرفتن
اداره کردن، جلوگیری کردن، ادامه دادن، نگاه داشتن، نگهداری کردن، حفظ کردن، مداومت بامری دادن
پاییدن، نگهبانی کردن، نگاه داشتن، محافظت کردن، نگهداری و دفاع کردن از، پاسداری کردن، محفوظ کردن، مصون داشتن
منع کردن، نگاه داشتن، خودداری کردن، دریغ داشتن، مضایقه داشتن
جشن گرفتن، نگاه داشتن، بیادگار نگاه داشتن
نگاه داشتن، خودداری کردن
نگاه داشتن، حفظ کردن، نگه داشتن، ابقا کردن، از دست ندادن
اندوختن، نگاه داشتن، پس انداز کردن، نجارت دادن، رهایی بخشیدن، پس انداختن
نگاه داشتن، حفظ کردن، نگه داشتن، باقی نگهداشتن