باورمند،
باورمند بودن= قائل بودن
قائل؛
حرف،
حرف ما این نیست : ما به این قائل نیستیم.
سخن،
سخن شما این است : شما به این سخن قائل هستید.
گفته، این گفتهء ما نمیباشد:ما به این قائل نمی باشیم.
قائل: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است:
بیژَر ( کردی )
" گفتن. گوینده. گفته. بر زبان آوردن ": قائل .
قائل. [ ءِ ] ( ع ص ) گوینده. ( منتهی الارب ) . سخنگو. گفتگوکننده :
لیک من اینک پریشان می تنم
قائل این سامع این نک منم.
( مثنوی ) .
نام تو میرفت و عارفان بشنیدند
هر دو برقص آمدند سامع و قائل.
... [مشاهده متن کامل]
سعدی.
|| تسلیم شده. ( فرهنگ نظام ) . || اقرارکننده بر گناه و جنایت خود. ( ناظم الاطباء ) . || نیم روزان خسبنده. ( منتهی الارب ) . || معتقد بر چیزی. ( ناظم الاطباء ) . ج ، قائلین.
منبع. لغت نامه دهخدا
متعهد، ملتزم
باور داشتن
ارزش "قائل" شدن در اینجا قائل بی معنیه ، شاید قائل دگرگون شده واژه ای دیگر باشد.
حساب آوردن،
پذیرا
سلطانی
دربرگیرنده
پذیرا شدن
راضی ، خرسند
پایبند بودن
پایبند
قائل=قایل:
معتقد، معتقد به چیزی، آنکه به عقیده ای باور دارد.
قایل:
سخنگو، گوینده سخن، آنکه سخنی را ایراد کند.
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٧)