عوام

/~avAm/

    vulgar common people
    commonalty
    hoi polloi
    general
    groundling
    herd

فارسی به انگلیسی

عوام الناس
the vulgar or herd, mob, plebs, populace, commonalty, commons, crowd, general, hoi polloi, ruck

عوام پسند
popular, admired by the common people, claptrap

عوام پسند کردن
vulgarize

عوام پسندسازی
vulgarization

عوام پسندکننده
vulgarizer

عوام فریب
demagog, demagogue, rabble-rousing, demagogical

عوام فریبانه
rabble-rousing, demagogic, jazz

عوام فریبی
demagogy, rabble-rousing

عوام فریبی کردن
dissemble

عوام یا عوام الناس
the vulgar, the common or illiterate people

مترادف ها

community (اسم)
اجتماع، انجمن، عوام، عموم

common people (اسم)
عوام

laity (اسم)
عوام، مردم غیر روحانی

populace (اسم)
عوام، توده مردم، جمهور، سکنه، عامه، عوام الناس

plebeians (اسم)
عوام

third estate (اسم)
عوام

common (صفت)
معمولی، پیش پا افتاده، روستایی، متعارفی، عرفی، اشتراکی، مشاع، مشترک، متداول، عام، عمومی، عادی، مرسوم، عوام، عوامانه

پیشنهاد کاربران

عوام. [ ع َ وام م ] ( ع اِ ) ج ِ عامّة. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ) ( ناظم الاطباء ) . رجوع به عامة شود. همه مردم و جمهور مردم. ( ناظم الاطباء ) . || مردمان فرومایه و دون. ( ناظم الاطباء ) . در مقابل خواص. رجوع به ترکیب �عوام وخواص � شود. مردم بیسواد یا کم سواد و عامه خلق : عوام بسبب هزل هم بخوانند. ( کلیله و دمنه ) .
...
[مشاهده متن کامل]

من این دو لفظ مثل سازم از کلام عوام
به وقت آنکه ز هر شوخ چشمم آید خشم.
خاقانی.
گرچه بچشم عوام سنگچه چون لؤلؤ است
لیک تف آفتاب فرق کند این و آن.
خاقانی.
عوام بخارا دست انتقام به اذناب لشکر او دراز کردند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 90 ) . عوام از تحامل فضول در ابواب تعامل دست بداشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 439 ) .
ز گفتگوی عوام احتراز میکردم
کزین سپس بنشینم بکنج تنهائی.
سعدی ( گلستان چ یوسفی ص 155 ) .
قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نیست. ( سعدی ) . ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاد. ( گلستان سعدی ) .
- عوام الناس ؛ جمهور مردم. ( ناظم الاطباء ) . مردم. ( آنندراج ) : اجتهاد از آن بیشتر کرد که در حق ابنای عوام الناس. ( گلستان سعدی ) .
- عوام پسند ؛ آنچه مورد پسند عوام باشد.
- عوام فریب . رجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود.
- عوام فریبی . رجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود.
- عوام مسک ؛ مسک نام قبیله ای است. و از بعضی ثقات شنیده شد که کوچه مسکینان نام محله ای است از صفاهان. ( آنندراج ) :
همه باآبرو از زیب و زینی
عوام مسک و سادات حسینی.
محمدسعید اشرف ( از آنندراج ) .
- عوام و خواص ، خواص و عوام ؛ فرومایگان و اشراف و بزرگان. ( ناظم الاطباء ) .
- || هر کس و همه کس. ( ناظم الاطباء ) : دلهای خواص و عوام. . . بر طاعت و عبودیت بیارامید. ( کلیله و دمنه ) . رسیدن آن به خواص و عوام تعذری ظاهر دارد. ( کلیله و دمنه ) . نمودار سیاست خواص و عوام ساخت. ( کلیله و دمنه ) . لاجرم کافّه انام از خواص و عوام. . . ( گلستان سعدی ) .
عوام. [ ع ُ ] ( اِخ ) موضعی است. ( منتهی الارب ) . نام موضعی است در عینة. ( از معجم البلدان ) .
عوام. [ ع َوْ وا ] ( ع ص ) بسیار شناکننده و شناور. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . || اسب شناور و اسب راهوار. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . اسب راهوار. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) . اسبی که در حرکت خود شناور باشد. ( از اقرب الموارد ) .
منبع. لغت نامه دهخدا

منبع. عکس فرهنگ ریشه واژگان فارسی دکتر علی نورایی
عوامعوامعوامعوام
عوام = لَهنه
عوام اوستایی است
āwāmīgān که به مردم روزگار ترجمه شده است.
ud dānišn ud kār - āgāhīh ī gētīg ud frahang ud hammōzišn ī pad har pēšag ud hamāg rāyēnīdārīh ī �āwāmīgān� pad xrad bawēd. ( Anklesaria, 1913, p. 149 )
...
[مشاهده متن کامل]

و دانش و کاردانی گیتی و فرهنگ و آموزش در هر پیشه و همه ترتیبات امور �مردم روزگار� به خرد باشد. ( تفضلی، 1379، صص 64 - 65 )

واژه عوام
معادل ابجد 117
تعداد حروف 4
تلفظ 'avām
نقش دستوری صفت
ترکیب ( اسم ) [عربی: عوامّ؛ مقابلِ خواص، جمعِ عامَّة]
مختصات ( عَ مّ ) [ ع . ] ( اِ. )
آواشناسی 'avAm
الگوی تکیه WS
...
[مشاهده متن کامل]

شمارگان هجا 2
منبع لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی عمید
فرهنگ فارسی معین
فرهنگ واژه های سره
فرهنگ فارسی هوشیار
واژگان مترادف و متضاد

عوام: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است:
چندال candāl ( سغدی )
ساده لوح، جاهل، نادان
بیسواد نمیشه گفت چون معنی دقیقی نیست و با سواد عوام کم نداریم.
laymen
بی سواد
عوام
مردم جاهل و نادان و نا اگاه
عوام: ساده دلان، خام اندیشان، بی خردان، تهی مغزان، کم اندیشان.
بوس به همگی.
جامه بین
Populace
یقنلی ، یقنلی بقال
لهجه و گویش تهرانی
آدم عامی و بی سواد:یقین علی
ادانی
"خُوَریاد/خُوریاد" . . . . این واژه همدایِش ( مرکب ) از خوَی یا خُوَر به معنی عرق یاد می باشد، به چم فرودستان و پایین دستانی که برای انجام کارهای روزانه ودریافت مزد سخت خُوَی ( عرق ) می ریزند. تَفشِه ( کنایه ) از خرده مردم
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٧)