عقد

/~aqd/

    contract
    conclusion
    necklace
    string
    conclusion(of an agreement)

فارسی به انگلیسی

عقد بستن
to enter into or conclude a contract

عقد کردن
to conclude a marriage contract with, to marry, to holdto convoke, to tie

مترادف ها

knot (اسم)
خفت، عقد، منگوله، گره، عقده، مشکل، غده، برکمدگی، دژپیه، چیز سفت یا غلنبه، گره دریایی

agreement (اسم)
توافق، پیمان، سازش، موافقت، قرار، قبول، عهد، قرارداد، معاهده، عقد، مطابقهء نحوی، معاهده و مقاطعهء، شرط، عهدنامه

contract (اسم)
پیمان، موافقت، قرارداد، عقد، مقاطعه، کنترات، پیمان بستن، هم کشیدن

treaty (اسم)
پیمان، موافقت، عهد، قرارداد، معاهده، عقد، عهدنامه، پیمان نامه

concluding (اسم)
عقد

wedding (اسم)
عقد، عروسی

necklace (اسم)
عقد، گردن بند، طوق

string (اسم)
عقد، سیم، زه، رشته، ریسمان، سلسله، نخ، ردیف، قطار، دراز

پیشنهاد کاربران

عقد. [ ع َ ] ( ع مص ) پناه بردن به کسی. ( از منتهی الارب ) : عقد عنقه اًلیه ؛ به وی پناه برد. ( از اقرب الموارد ) . || بستن ریسمان و بیع. ( از منتهی الارب ) . محکم کردن و بستن ریسمان و بیع و پیمان و سوگند و از قبیل آن ، و آن در مقابل �حَل � و گشودن است. ( از اقرب الموارد ) . گره زدن و پیمان کردن. ( المصادر زوزنی ) . گره بستن و پیمان کردن و بیع بستن. ( تاج المصادر بیهقی ) . بستن گره و پیمان. ( ترجمان القرآن جرجانی ) . پیمان و نکاح وبیع کردن. ( غیاث اللغات ) : فلان لایعقدالحبل ؛ او بر گره بستن ریسمان توانایی ندارد، آن را در مورد شخص بی بضاعت و کم ثروت گویند. ( از اقرب الموارد ) :
...
[مشاهده متن کامل]

قطره این و ذره آنرا
در حساب آورد به عقد حساب.
سوزنی.
- اهل حل و عقد ؛ کسی که محل اعتماد مردمان باشد. ( ناظم الاطباء ) : هو أهل الحل و العقد؛ او معتمد مردمان است. ( منتهی الارب ) .
- حل و عقد ؛ گشودن و بستن ، و آن کنایه از انجام دادن امور است. رتق و فتق. گشاد و بست کارها. سررشته کردن و سروسامان دادن : تو به کدخدائی قیام کنی ، چنانکه حل و عقد و خفض و رفع و امر و نهی بتو باشد. ( تاریخ بیهقی ص 398 ) .
تأثیر حل و عقدش در قبض و بسط ملک
بر آب نقش گشت و بر آتش نشان گرفت.
مسعودسعد.
شبها و روزهای تو در حل و عقد ملک
از حکمهای دور سپهر اختیار باد.
مسعودسعد.
ملک. . . دست او را در. . . حل و عقد گشاده و مطلق داشت. ( کلیله و دمنه ) . دست او را در حل و عقد و حبس و اطلاق روان کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 364 ) .
پس محمد صد قیامت بود نقد
زانکه حل شد در فنأش حل و عقد.
مولوی.
|| آماده بدی شدن. ( از منتهی الارب ) : عقد ناصیته ؛ خشمگین شدو برای شر و بدی آماده گشت. ( از اقرب الموارد ) . || شمار کردن. ( منتهی الارب ) . حساب کردن. ( از اقرب الموارد ) . || سطبر شدن مایع، گویند عقدالرب. ( از منتهی الارب ) . ستبر شدن انگبین و جز آن. ( تاج المصادر بیهقی ) . || سطبر کردن ، لازم و متعدی است. || گره کردن ناقه دنب را جهت لقاح. || سوگند دادن بدون لغو و استثنا. ( ازمنتهی الارب ) . سوگند بقصد خوردن. ( تاج المصادر بیهقی ) . بقصد سوگند خوردن. ( ترجمان القرآن جرجانی ) . سوگند بقصد خوردن. ( المصادر زوزنی ) . || لغو کردن. || پیچان کردن ریش را، و از آن جمله است حدیث �من عقد لحیته فان محمداً بری منه � و گویند اعراب جاهلیت در جنگها ریش خود را پیچان میکردند و می بافتند و آن نشانه ای از عجب و تکبر بود لذا پیامبر ( ص ) امر به ارسال لحیه کرد. || گرفتن فرج ماده سگ سر نره نر را. ( از منتهی الارب ) . || ضمانت کردن. || گره قرار دادن در نخ ، و اطراف آن را گرد آوردن. ( از اقرب الموارد ) . گره دادن. ( غیاث اللغات ) . || چسباندن : عقد البناء بالجَص ؛ ساختمان را با گچ بهم آورد و چسباند. || ساختن � عقد� و طاق بنا را. ( از اقرب الموارد )
منبع. لغت نامه دهخدا

عقد= ( عهد ) یا ( پیمان ) یا ( تعهدبرامری ) یا۰۰۰
طبق ماده ( ۱۸۳ ) قانون مدنی
عقدلازم= ( عدم فسخ ) ؛ ( هیچ کدام از طرفین ) مگردرمواردمعینه
طبق ماده ( ۱۸۵ ) قانون مدنی
__________________
عقدجایز=فسخ درهرزمان
طبق ماده ( ۱۸۶ ) قانون مدنی
عَقد : قول دادن
واژه عقد
معادل ابجد 174
تعداد حروف 3
تلفظ 'oqad
نقش دستوری اسم
ترکیب ( اسم ) [عربی]
مختصات ( عَ قْ ) [ ع . ]
آواشناسی 'aqd
الگوی تکیه S
شمارگان هجا 1
منبع لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی عمید
فرهنگ فارسی معین
فرهنگ فارسی هوشیار
درست است، یکی از بزرگان گبت بیش از هفتاد درصد عربی ، ایرانی است ( در برابر آنچه که پنداشته می شود ) عقد و عقیده و عقود و عقده . . . همه ریشه ایرانی دارند
عقد ( پیوگ/عروس ) =کاوین بستن و کابین بستن
آقا ما دنبال معنی عِقد هستیم ولی فقط معنی عَقد میاد چرا؟
بگرفت و ببرد باز آورد
عقد گوهر ز درج راز آمد
عُقَد = جمع عقده = اعتقادات
عُقَد = جمع عقده = استحکامات
گردن بند, مخنقه
پیمان
عقد :[اصطلاح ملک و مسکن] عبارت است از این که یک یا چند نفر در مقابل یک یا چند نفر دیگر تعهد بر امری نمایند و مورد قبول آن ها باشد. ( ماده ۱۸۳ قانون مدنی )
گردن بند / گردن آویز
لغت پارسی ایرانی ئوخت شکل اسلی لغت اربیشده ی عقد است که باید آنرا اَغد نوشت در ارمنستان به شکل ուխտ ukht و به مانای عهد پیمان covenant vow promise oath agreement به کار میرود. لغت اوستایی اوخت uxti به
...
[مشاهده متن کامل]
مانای گفت word, speech شکل اولیه لغت عقد است که در سنسکریت उक्ति ‎ukti خوانده میشود. بدینسان روشن میشود که واژگان اربی عاقد و عقود جعلی هستند.

رشته مروارید
پیمان ازدواج بستن قرار داد زناشویی را منعقد کردن .
گردنبند
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٧)