شعاع خورشید یا آفتاب ؛ پرتو آفتاب :
شعاع خورشید از کله کبود بتافت
چو نور روی نگار من انتشار گرفت.
مسعودسعد.
در زحل گویی شعاع آفتاب
از کف شاه اخستان پوشیده اند.
خاقانی.
شب بخل سایه برافکند اینک
نماند آفتاب کرم را شعاعی.
خاقانی.
شعاع خورشید از کله کبود بتافت
چو نور روی نگار من انتشار گرفت.
مسعودسعد.
در زحل گویی شعاع آفتاب
از کف شاه اخستان پوشیده اند.
خاقانی.
شب بخل سایه برافکند اینک
نماند آفتاب کرم را شعاعی.
خاقانی.
افروغ
خامه ٔ زرین . [ م َ / م ِ ی ِ زَرْ ری ] ( ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از خطوط شعاعی آفتاب باشد. ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . || خطی که با طلا نویسند. ( ناظم الاطباء ) .
طیلسان مزعفر. [ طَ/ طِ ل َ ن ِ م ُ زَ ف َ ] ( ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از شعاع آفتاب است. ( برهان ) ( آنندراج ) :
تا زمین بر کتف ز خلعت روز
طیلسان مُزَعْفَر اندازد.
خاقانی.
تا زمین بر کتف ز خلعت روز
طیلسان مُزَعْفَر اندازد.
خاقانی.
نیزه آتشین ؛ کنایه از شعاع آفتاب است در وقت طلوع و غروب. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) .
شعاع آفتاب : نور خورشید .
مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷، ص 183 ) .
مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷، ص 183 ) .