سابق

/sAbeq/

    former
    previous
    old
    old days
    antecedent
    erstwhile
    past
    late
    onetime
    quondam
    preceding
    former time

فارسی به انگلیسی

سابق الذکر
aforementioned, aforesaid, former

سابق بر این
formerly, in the past

مترادف ها

former (صفت)
پیشین، قبل، قبلی، پیشی، سابق، جلوی، سابقی، دارای انتای مربع، در جلو

antecedent (صفت)
پیشین، مقدم، سابق

past (صفت)
قبلی، قدیمی، گذشته، سابق، ماقبل، ماورای، پایان یافته، وابسته بزمان گذشته

old (صفت)
مسن، سالخورده، پیر، سالار، قدیمی، کهنه، باستانی، گذشته، پارینه، دیرینه، عتیق، سابق، فرسوده، سابقی، زر، کهن سال، کهنه کار، پیرانه

preceding (صفت)
سابق، ماقبل

ci-devant (صفت)
سابق، متعلق بدوره سابق

previously (قید)
سابق، سابقا

formerly (قید)
قبلا، سابق، پیشتر، سابقا

before (قید)
جلو، قبل، سابق، پیشتر، در حضور، سابقا، پیش ازانکه

پیشنهاد کاربران

سابق. [ ب ِ ] ( ع ص ) پیش. پیشین. پیشینه. قبل. قبلی. گذشته. درگذشته. اوّل. مقدّم. جلو. ضدّ لاحق. ج ، سابقون ، سابقین ، سبّاق : همی گوید بوالفضل. . . هر چند این فصل از تاریخ مسبوق است بر آنچه بگذشت در ذکر لیکن در رتبه سابق است. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 89 ) . هر روز او را شأنی است غیر شأن سابق ولاحق. ( تاریخ بیهقی ص 310 ) .
...
[مشاهده متن کامل]

همی گوئی که بر معلول خود علت بود سابق
چنان چون بر عدد واحد، و یا بر کل خود اجزا.
ناصرخسرو.
شتربه گفت موجب نومیدی چیست ، گفت [ دمنه ] آنچه در سابق تقدیر رفته است. ( کلیله و دمنه ) . || نزد محدثان : یکی از دو نفر راویان مشترک در روایت از شیخی که مرگ او را قبل از راوی دیگر اتفاق افتاده و فاصله بین در گذشتن آن دو مدتی دور بوده و در فاصله مرگ آن دو امری بعید حاصل شده باشد و راوی دیگری را که مرگ او بعد از مرگ راوی اولی بوده لاحق نامند. و فائده این امر اعتبار ایمن بودن از احتمال سقوط چیزی در اسناد راوی متأخر و تفقه طالب حدیث در معرفت عالی و نازل احادیث است. کذا فی شرح النخبة و شرحه. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) . || پیشرو. ( دهار ) . پیش شونده. پیش رونده. پیشی گیرنده. پیشی جوینده. پیشی کننده. پیشدست. پیش افتاده. پیشدستی کننده. سبقت دارنده. سبقت گیرنده. بر دیگری پیشی گیرنده و از او در گذرنده. ( از قطر المحیط ) ( اقرب الموارد ) . قوله تعالی : فمنهم ظالم لنفسه و منهم سابق بالخیرات. ( قرآن 29/35 ) . سابق بالخیرات ؛ پیشی گیرنده نیکیها. ( ابوالفتوح ج 8 ص 245 ) . چون یک چندی بگذشت و طایفه ای ازامثال خود را در مال و جاه بر خویشتن سابق دیدم نفس بدان مایل گشت. ( کلیله و دمنه ) . مبارزان میدان فصاحت را در وصف او مجال عبارت تنگ و سابقان عرصه معرفت را در تعریف او پای اشارت لنگ. ( المعتمد فی المعتقدتوران پشتی ) . || غلبه کننده. ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ) . || آن اسب که در پیش همی آید در مسابقت. ( قطر المحیط ) ( اقرب الموارد ) ( شرح قاموس ) . اسب اوّل. اسب پیش بر. رجوع به مجلی شود. || سبق دهنده کودکان. ( غیاث ) . || به اصطلاح باطنیه ، نام عقل. ( بیان الادیان ) : همچنانک وحدت ایزد را نظیر نیست در علتها، معلول اول را نظیر نیست در معلولات. پس معرفت سابق را نظیر نیست در معرفتها. ( کشف المحجوب ابویعقوب سجستانی ص 17 ) . و الانسان اشرف الحیوانات اختص بامر مفارق و هی النفس الناطقه. . . کما اشار الیه التنزیل �فالسابقات سبقاً� وهی العقول. ( رسالة فی اعتقاد الحکماء شهاب الدین سهروردی ) . || نفس سابق ؛ و آن نفس مطمئنه است. ( مرصادالعباد ) .
سابق. [ ب ِ ] ( اِخ ) صحابی است. محضر رسول اکرم ( ص ) را دریافت و بعد از رحلت آن حضرت در حمص ساکن گردید. ( قاموس الاعلام ترکی ) .
سابق. [ ب ِ ] ( اِخ ) شوهر خواهر اتابک مظفرالدین زنگی بن مودود ( 557 - 571 ) از اتابکان سلغری فارس است. و رباط سابقی بیضا منسوب بدوست. در سال 557 هنگامی که سنقر نخستین فرمانروای سلغری در گذشت برادرش زنگی که منصب ولایت عهد داشت در شیراز نبود. سابق باتفاق الب ارسلان نامی از سلغریان در ملک طمع کرد و میان ایشان و زنگی کار بمحاربه انجامید. نسیم نصرت بر پرچم علم زنگی وزید و آن هر دو خام طمع را گرفت و بقتل رسانید. رجوع به حبیب السیر چ کتابفروشی خیام ج 2 ص 560 شود. مؤلف المضاف الی بدایع الازمان آرد: او را سابق خستکین ( ؟ ) میگفتند. وقتی منهزم از پیش اتابک زنگی بکرمان افتاد و بخدمت ملک طغرل شاه رسید بر امید اغاثت و انجاد، و ملک طغرل نه مرد پرخاش و انجاش و ایقاظ فتنه خفته بود، التفاتی بحال او ننمود. پس از کرمان عنان عزیمت بر صوب خوزستان تافت و با شمله پیوست شمله نیز وی را هلاک کرد و ثقلی بزرگ از دل اتابک زنگی برگرفت. ( المضاف الی بدایع الازمان ص 30 ) . و نیز رجوع به نظام التواریخ قاضی ناصرالدین بیضاوی شود.
منبع. لغت نامه دهخدا

" گذشته ":سابق.
" سابقه ":پیشینه.
" سبقت ": پیشی.
whilom
sometime
formal former
Sir Richard Marsh, the sometime chairman of British Rail
سابق بر وزن فاعل از ریشه سماعی ( از طریق شنیدن ) عربی سبق به دست آمده است .
ریشه سبق از ریشه فعلی ترکی قدیم sab به یک معنی به معنی "رد شدن و گذشتن از چیزی یا از کنار چیزی عبور کردن و از آن دور شدن و پشت سر گذاشتن آن" به مفهوم عینی و " رد کردن و پشت سر گذاشتن یک حادثه و یا رویدادو. . . " به مفهوم انتزاعی و ذهنی، گرفته شده است .
...
[مشاهده متن کامل]

این ریشه را می توان در فعل ترکی savmak در ترکی مشاهده کرد .
از sab مشتق sabık یا ( savuk ) به دست می آید که به معنی رد کرده ، پشت سر گذاشته ( شخص ، شی یا رویدادو. . . ) می باشدکه به شکل" سبق" وارد عربی شده است و به وزن ها و اشکال مختلف در آمده است .
واژه سبقت به معنی پیشی گرفتن یعنی رد کردن و از چیزی عبور کردن و پشت سر گذاشتن نیز به همین شکل معنا گرفته است .
یا واژگان سابق ، سابقه و سوابق و. . . نیز به همین شکل .

اولیه
قبل