زرق. [ زَ ] ( از ع ، مص ) ادخال مایعی به اعانت آبدزدک در جوفی. ( ناظم الاطباء ) . وارد کردن دوای مایع بوسیله سرنگ. تزریق. ( فرهنگ فارسی معین ) . فرهنگستان ایران �سوزن زدن � را بجای این کلمه برگزیده است. رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران شود. ... [مشاهده متن کامل]
زرق. [ زَ ] ( ع مص ) نیزه انداختن. ( تاج المصادر بیهقی ) . مزراق زدن او را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . به مزراق زدن صیاد پرنده را. ( از اقرب الموارد ) : زرقه بالمزراق زرقاً ( از باب نصر ) ؛ به نیزه کوتاه زد او را. زرق فلاناً بالرمح ؛ نیزه زد فلان را. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به دزی ج 1 ص 587 شود. || رحل را سپس افکندن شتر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . زرقت الناقة الرحل ؛ سپس افکندن ماده شتر رحل را. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) . || ریدن مرغ. ( تاج المصادر بیهقی ) . سرگین افکندن مرغ. ( زوزنی ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) زرق الطائر ( از باب نصر و ضرب ) ؛ پیخال انداختن مرغ. ( ناظم الاطباء ) . || زرقت عینه نحوی ؛ برگردیدن چشم او بجانب من و ظاهر شدن سپیدی آن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . زرق. [ زَ رَ ] ( ع مص ) گربه چشم شدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) . || کور شدن. ( از اقرب الموارد ) . نابینا گردیدن چشم. ( ناظم الاطباء ) . || کبودرنگ شدن. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) || صاف گردیدن آب. ( ناظم الاطباء ) . صاف شدن آب و جز آن. ( غیاث اللغات ) . زرق. [ زَ رَ ] ( ع اِمص ) نابینایی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . || رنگی از رنگهای هفتگانه چون رنگ آسمان. ( از اقرب الموارد ) . کبودی. ( ناظم الاطباء ) . || سپیدی دست و پی ستور . ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . || درازی موی گرداگرد سم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . || سپیدی بعض استخوان که تمام آن را نگرفته باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . || ریگ توده درشت. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به زُرق شود. || نزد سبعیه تفرس در حال دعوت شده است که وی شایستگی دعوت را دارد یا نه. ( از اقرب الموارد ) ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . رجوع به سبعیه شود. زرق. [زُ ] ( ع اِ ) پیکانها و سنانهای نیزه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . سنانهای نیزه. ( غیاث اللغات ) . || ریگ توده ها است به دهناء. واحد آن ازرق است یا زرقاء. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . ریگ توده ها. ( غیاث اللغات ) . رجوع به ازرق و نصل ازرق شود. زرق. [ زُرْ رَ ] ( ع اِ ) مرغی است شکاری و آن باز سپید است یا جره یا باشه. ج ، زراریق. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . مرغی است شکاری معرب جره. ( غیاث اللغات ) . مرغی است صیاد، بین بازی و شاهین. ( از اقرب الموارد ) . باز سپید. ( دهار ) . رجوع به صبح الاعشی ج 2 ص 57 شود. || سپیدی در پیشانی اسب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
زرق به معنای مدفوع هم در کتاب قانون بوعلی استعمال شده است. ایشان در مسمومیت با تخم حربا گفته باید به بیمار زرق باز ( مدفوع شاهین ) در شراب داده شود تا استفراغ کند. ( القانون فی الطب، ج ۴، دار احیاءالتراث العربی، ص ۱۵۵ )
دورویی
زرق= پرتو نوری فریبکارانه زرق = دروغ ، فریب، دورنگی ، نشان دادن چیزی به بیش از اندازه خودش