دشت

/daSt/

    first money earned on a business day
    handsel
    field
    plain
    veld
    champaign
    llano
    prairie
    wold

فارسی به انگلیسی

دشت اب
continental shelf

دشت بی درخت
pampas

دشت دام ها
range

دشت گرد
rangy

دشت لوت
lut desert

دشت میشان
dasht-e mishan

دشت نشین
plainsman

دشت و صحرا
country, countryside

دشت کردن
to receive (money) for the first time, to start sellingsomething

دشت کویر
kavir desert

مترادف ها

desert (اسم)
شایستگی، صحرا، بیابان، دشت، استحقاق

plain (اسم)
دشت، جلگه، هامون، قاع، میدان یا محوطه جنگ

field (اسم)
زمین، صحرا، میدان، پهنه، عرصه، رشته، دایره، مرغزار، دشت، مزرعه، کشتزار

moor (اسم)
دشت، زمین بایر

flat (اسم)
اپارتمان، دشت، جلگه، قسمتی از یک عمارت

champaign (اسم)
صحرا، میدان جنگ، زمین مسطح، زمین مرتفع، دشت، جلگه

pampas (اسم)
دشت، دشت علفزار امریکای جنوبی

pedogenesis (اسم)
دشت، مبحی پیدایش جلگه، جلگه سازی

weald (اسم)
دشت، جنگل

پیشنهاد کاربران

منبع. عکس فرهنگ ریشه های هندواروپایی زبان فارسی
زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود.
...
[مشاهده متن کامل]

• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
• تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
• حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است )
• فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
• غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
• فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹

دشتدشتدشتدشت
دشت . [ دُ ] ( ص ) بد و زشت . ( برهان ) . دژ. دش : دشت یاد؛ غیبت . ( یادداشت مرحوم دهخدا ) :
سیامک بدست چنان دشت دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو.
فردوسی .
ده شت به لکی یعنی بیرون.
بچیمِنه ده شتِرا:بریم بیرون
دَشت: - واژه پارسی میانه ( پارسیک، پارسیگ )
داشت ( داشتن! ) ، داشن ( دَشن، دَهِش به مانند: پاداشن! )
واژه انگلیسی "donate، donation" از واژه دشت ( دَهِش ) وام گرفته شده است!
در اوستا: دُویشت ( dōišt )
...
[مشاهده متن کامل]

به مانند: دَئیِ دُویشت ( daiedōišt ) >>> دَهِش دادن!
( ( آن را با واژه اوستایی دیگر یکسان ندانید!
دَئوشتَرَ ( daoštara ) : مشرق، خاور، باختر ) )
معنی: دَخش، دستلاف ( دست فال ) ، داشَن ( داشاد! ) ، سر چراغی ( چراغ اول ) -
ارزانی داشتن، چشم روشنی، هدیه، پیشکش، ارمغان، رَهاوَرد، نورَهان، نوژین، شَنگ ( شهناز! ) ، آدا! -
دَهِش ( دَهِشن ) ، دسترنج ( مُزد ) ، پاداش ( پاداشَن ) ، شادمانه ( شادیانه ) ، نیکویی ( نِکویی ) ، سپاسه!
( ( یادآوری از واژه نوروز:
نام 25 روز اوستایی:
اَرد ( آراد، اَردوخش، اَشی وَنگوهی، پارَند، راتا، آدا ) : راستی و درستی، صداقت و درستکاری، دَهِش و بخشندگی، توانگری و دارایی -
ایزدبانو روزی دهنده و جانپاس مال و مَنال ( پول و پَله ) ، سرمایه، ثروت و دارایی ) )

هامون
واژه دشت
معادل ابجد 704
تعداد حروف 3
تلفظ dašt
نقش دستوری اسم
ترکیب ( اسم ) [پهلوی: dašt] [عامیانه]
مختصات ( دَ ) [ په . ] ( اِ. )
آواشناسی daSt
الگوی تکیه S
شمارگان هجا 1
منبع واژگان مترادف و متضاد
فرهنگ لغت معین
با پندار اینکه این واژه شای و شاید از دست آمده باشد به چم دست اول یا دستلاف در روی دیگر میتواند از هشت آمده باشد به چم وارد شده و هشت اول یعنی اولین وارده ( سود فروش که بدست امده )
همچنین در باره واژه هل دهید که در دم بسیاری از فروشگاه ها نیز زده شده است از ریشه هشتن و هلیدن آمده که هر دو به چم وارد شدن یا موجود شدن است پس واژه دشت اول می تواند هشت اول باشد
...
[مشاهده متن کامل]

واژه هشتی در ساختمان = بخش ورودی ساختمان
هشت بهشت = ورودی بهشت
همچنین بین واژه دست و هشت چون در گذر زمان واژه دست هیخته نیافته است و همیشه یکسان بوده پس میتوان ثمره گرفت دشت اول همان هشت اول است نه دست اول

دشت
ریشه اصلی آن دست بوده، یعنی مانندکف دست صاف و هموار. اصطلاح دشت اول و دشت کردن که در بازار و بین کسبه، بسیار بکار می رود، از همین واژه گرفته شده و کنایه است از به دست آوردن اولین وجه نقد روزانه. همچنین است واژه مشت که به دست ( دشت ) بسته وگره کرده می گویند.
دشت / daSt /
مترادف دشت: بیابان، جلگه، صحرا، فلات، هامون، اولین فروش، دستلاف
چراغ اوّل
لهجه و گویش تهرانی
دشت اول
دستلاف
( اسم ) فروش اولی که کاسبان کنند دشت
دست لاف. [ دَ ] ( اِ مرکب ) دشت. سفته. داشن. دشن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . پولی که روز اول ماه یا روز اول سال به کسی دهند و آن را خجسته دانند و به فال نیک گیرند. || قلب �دست فال � است به معنی سوداو معامله ٔ اول. ( آنندراج ) . سودای اولی که استادان حرفت و اصناف کنند و آن را میمون و مبارک دارند. ( از برهان ) . سودای اول را گویند که از آن شگون گیرند و آن را سفته و دشن نیز گویند. ( جهانگیری ) :
...
[مشاهده متن کامل]

دست لافی که جود او کرده
گرد از بحر و کان برآورده.
معروفی.
من ار لافی زنم از نامه ٔ خویش
شناسم دست لاف خامه ٔ خویش.
امیرخسرو ( از آنندراج ) .
هرگز خود را سخره ٔ لافی نکنم
لب رهن حکایت گزافی نکنم
تا شب در سودای طرب بسته شود
با غم روزی که دست لافی نکنم.
ظهوری.
|| عیدانه. عیدی. || هدیه. تحفه. دستاویز. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : در سالی که به زیارت ایشان رفته بود و خاک تربت ایشان را شرایط تقبیل مرعی داشته بود هیچ دست لافی و ترجمانی نداشت. ( مزارات کرمان ص 165 ) . و رجوع به لاویدن و میلاویه شود. ( کلمه ٔ لاف در دست لاف همان لاو در لاویدن و لاویه در میلاویه است ) ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

دمن
دشت:
دکتر کزازی در مورد واژه ی " دشت" می نویسد : ( ( دشت در پهلوی با همین ریخت بکار می رفته است ) )
( ( در و دشت برسان دیبا شدی
یکی تخت پیروزه پیدا شدی ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 225. )

جلگه
هامون
دَمَن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٧)