جامع

/jAme~/

    comprehensive
    full
    general
    catholic
    mosque
    blanket
    broad
    exhaustive
    expansive
    extensive
    wide
    well-rounded
    cathollc

فارسی به انگلیسی

جامع اشرایط
fully qualified

جامع الاطراف
comprehensive, polymath

جامع الشرایط
fully qualified

جامع بودن
comprehensiveness

جامع و کامل
all-inclusive

مترادف ها

large (صفت)
وسیع، درشت، کامل، فراوان، بزرگ، جامع، لبریز، سترگ، پهن، جادار، بسیط، هنگفت، حجیم

precise (صفت)
صریح، دقیق، جامع، مختصر و مفید، خیلی دقیق

comprehensive (صفت)
وسیع، فراگیرنده، جامع، محیط، مشروح، بسیط

executive (صفت)
اجرایی، مجری، جامع

all-around (صفت)
کاملا، جامع، سرتاسری

general (صفت)
معمولی، جامع، متداول، عام، عمومی، همگانی، قابل تعمیم، کلی، همگان

universal (صفت)
جامع، عمومی، همگانی، عالمگیر، جهانی، کلی، فراگیر، مشتق از دنیا

plenary (صفت)
کامل، جامع، شامل تمام اعضاء

encyclopaedic (صفت)
جامع، دایره المعارفی

spacious (صفت)
وسیع، جامع، مفصل، فراخ، گشاد، جادار، فضادار

catholic (صفت)
جامع، بلند نظر، ازاده

encyclopedic (صفت)
جامع، دایره المعارفی

self-contained (صفت)
جامع، خود دار، با حوصله، تودار، برون بی نیاز

self-inclusive (صفت)
جامع، شامل

پیشنهاد کاربران

جامع. [ م ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از جَمع. گردآرنده. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) . فراهم آورنده. ( از اقرب الموارد ) ( دهار ) . گردکننده. ( مهذب الاسماء ) :
ای زر توئی آنکه جامع لذاتی
محبوب جهانیان به هر اوقاتی.
...
[مشاهده متن کامل]

جمال پلدین قزوینی ( از تاریخ گزیده ) .
|| هنرمند. || ( اِ ) معبد مسلمانان. ( اقرب الموارد ) . || مسجدی که در آن نماز جمعه گذارند. ( غیاث اللغات ) مسجد آدینه. مزگت آدینه. مسجد جمعه. مسجد جامع. مصلی. ج ، جوامع : جامع قدیم بر وفق روزگار سابق و قدر خفت مردم بنیاد کرده بودند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 420 ) . و حومه ٔآن جامع و منبر دارد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 123 ) . و ابرقویه آبادان است و جامع و منبر دارد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 124 ) . و اقلید شهرکی کوچک است و حصاری دارد و جامع و منبر دارد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 124 ) . و [ فیروزآباد ] جامع و بیمارستان نیکو ساخته اند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 139 ) . || قرآن. مصحف. ( مهذب الاسماء ) . || محیط. جامع الاطراف. شامل. عمومی. عام. وافی. || ( اصطلاح فقهی و اصولی ) علتی را که مشترک بین اصل و فرع باشد جامع نامند چنانکه وجه امتیاز آنها را فارق نامند.
منبع. لغت نامه دهخدا

فراخ دامنه
همه گیر، همه گیرانه، همگانی،
فراگیر، فراگیرانه
یکجا
exhaustive
overarching
فراگیر
extensively
پرشمول
All - embracing
مستوفی
دربرگیرنده ( در کنار برابر �فراگیر� یاد شده در بالا و کم و بیش در همان تراز )
همگانی
درست این که واژه ی جامع از جمع در پارسی میآید و ریشه اش عربی نیست ولی خود لغت جامع عربیشده هست!
پهناور
این واژه عربی است و پارسی آن اینهاست:
اوپمَند ( اوپ از سنسکریت: اوپَدهی= جمع + «مند» )
چیوانمند ( چیوان از اوستایی: چینوَنت= جمع + «مند» )
بومَن وَر ( بومَن از سنسکریت: بْهومَن= جمع + «ور» )
باهوتمَنند ( باهوت از سنسکریت: باهوتْوَ= جمع + «مند» )
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٦)