ثابت

/sAbet/

    fixed
    firm
    immovable
    steady
    constant
    confirmed
    invariable
    changeless
    flat
    immobile
    incessant
    indissoluble
    indissolubly
    inflexible
    regular
    rigid
    set
    stable
    static
    stationary
    steadfast
    unchangeable
    uniform
    proved

فارسی به انگلیسی

ثابت در جا
frozen

ثابت در قیمت
frozen

ثابت در کمیت
frozen

ثابت قدم
immovable, true, resolute, resolved, stable, steadfast, steady, staid, stalwart, staunch, steadfastly

ثابت قدمانه
steadfastly

ثابت قدمی
steadfastness

ثابت نگهداشتن
freeze

ثابت کردن
firm, prove

ثابت کردن اشتباه کسی
confute

ثابت کردن به رای العین
show

ثابت کردن در جای خود
wedge

ثابت کردن رسم
establish

ثابت کردن رنگ
fix

ثابت کردن شهرت
establish

ثابت کردن فیلم
develop

ثابت کردن نظریه
establish

مترادف ها

standstill (اسم)
وقفه، ایست، ثابت، تعطیل، بدون حرکت

stable (صفت)
پایدار، پایا، محکم، ثابت، پا بر جا، استوار، باثبات، مداوم

permanent (صفت)
پایدار، پایا، دائمی، ثابت، ابدی، ماندنی

firm (صفت)
پایدار، سفت، سخت، محکم، ثابت، پا بر جا، استوار، متین، راسخ، مستحکم، پرصلابت

constant (صفت)
پایدار، وفادار، دائمی، ثابت، استوار، ثابت قدم، باثبات، ماندگار

lasting (صفت)
پایا، بادوام، ثابت، دیرپای، خالد، ماندنی، پاینده

true (صفت)
راست، صحیح، درست، واقعی، حقیقی، راستگو، ثابت، فریور، راستین

loyal (صفت)
وفادار، صادق، ثابت، پا بر جا، وظیفه شناس، با وفا، امین، مشروع

fixed (صفت)
معین، مقرر، ثابت، پا بر جا، جایگیر، مقطوع، ماندنی

pat (صفت)
بموقع، بهنگام، ثابت

fiducial (صفت)
امانتی، ثابت، اعتمادی، وابسته به امین ترکه، معتمد

immovable (صفت)
راسی، ثابت، استوار، راکد، غیر منقول

hard and fast (صفت)
سخت گیر، سخت ومحکم، ثابت، غیر قابل تغییر و انحراف

changeless (صفت)
پایدار، تغییر ناپذیر، بی تغییر، ثابت

invariable (صفت)
تغییر ناپذیر، ثابت، نامتغیر، یک نواخت

inalterable (صفت)
تغییر ناپذیر، ثابت

steady (صفت)
محکم، پر پشت، ثابت، پی در پی، استوار، مداوم، متین، یک نواخت

resolute (صفت)
ثابت، پا بر جا، ثابت قدم، مصمم

indelible (صفت)
ثابت، ماندگار، پاک نشدنی، محو نشدنی

staid (صفت)
ارام، ثابت، متین، موقر

equable (صفت)
ثابت

immobile (صفت)
ثابت، بی حرکت، بی جنبش، جنبش ناپذیر

incommutable (صفت)
ثابت، تخفیف ناپذیر، سبک نشدنی، استحاله ناپذیر، تبدیل ناپذیر، غیر قابل تعویض

invariant (صفت)
یکسان، ثابت، نامتغیر، غیر متنوع

irremovable (صفت)
ثابت، معزول نشدنی، برداشته نشدنی

thetic (صفت)
مطلق، معین، ثابت، وضع شده، وابسته به یا شامل پایان نامه

thetical (صفت)
مطلق، معین، ثابت، وضع شده، وابسته به یا شامل پایان نامه

پیشنهاد کاربران

ثابت = ستنیک
تو ثابت کردی اهل بازسازی خانواده و تحکیم خانواده و دوستی نیستی
خیلی دلم میخواست همانطور که در موردت فکر کردم درست بوده باشد
اما افسوس
بخاطر اعتبار شغل و شخصیت و سنت که شد ه یکم وجدان کاری داشته باش
...
[مشاهده متن کامل]

وگرنه با متضاد گفتن خودت رو تا حد عقب ماندگی تو چشم من رسوندی
انشاالله وجدان کاری داشته باشی
وگرنه خیر نمیبینی از در امدت. خواهرانه فرض کن گفتم

ثابت. [ ب ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از ثبات و ثبوت. پابرجا. برقرار. مُزلَئم. سجّین. محکم. استوار. ( دهار ) . پایدار. پاینده. مقرر. ایستاده. ایستنده. برقرار. بارد :
فتح است کز او ملک بود ثابت و دین راست.
...
[مشاهده متن کامل]

زین بیش چه خواهید که باشد هنر فتح.
مسعود سعد ( دیوان ص 79 )
بقدمی راسخ و عزمی ثابت بر جای ایستاده. ( ترجمه تاریخ یمینی ) .
مشکل تر آنکه گر بمثل دور روزگار
روزی دو مهلتی دهدت گوئی آن بقاست
ملک خداست ثابت و باقی و بعد از آن
آثار خیر و نام نکو و دگر هباست.
( از تاریخ گزیده ) .
|| برجای مانده. راسب. || محقق. مُدّلل :
و ثابت ساز نزدعام و خاص که امیرالمؤمنین فروگذاشتی نمیکند مصلحت خلافت را. ( تاریخ بیهقی ) .
گرچه دراز است مر این را زمان
ثابت کرده ست خرد منتهاش.
ناصرخسرو.
|| مداوم. مواظب. || قائم و برجای.
- مردی ثابت ؛ مردی قائم و برجای.
- ودیعه ثابت ؛ اصطلاح بانکی است .
|| مثبت ، مقابل منفی. || که نشود. که نرود: رنگی ثابت ؛ رنگی که با شستن و تافتن آفتاب متغیر و محو نگردد. || صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید �هو الموجود الذّی لایزال بتشکیک المشکک و عند اهل الرمل یجی فی لفظ الشکل و جمعه الثوابت و هی أی الثوابت تطلق علی ماسوی السیّارات من الکواکب و تسمّی بالبیابانیات أیضاً علی ما فی شرح التذکرة و یجی فی لفظ الکواکب �. مقابل سیّار. کوکب بیابانی یا یبانی. ج ، ثوابت.
- ثابت ارکان ؛ که پایه های محکم دارد :
عدلش از عزم و حزم برجایست ( ؟ )
ملکش از چرخ ثابت ارکان باد.
منبع. لغت نامه دهخدا

ثوابت : اِیستان ها. ایستان. ایستا ( ها ) . ستاده ( ها ) . #ناایستاده ها. ناستاده ها. ناایستانها.
ثابت:جا. برجا. درجا. به جا. استوار. پایدار. پایور. پایورز. پامند. پایبود. پایپا. پایجا مند. گر. گرا. مندانه. ش. ان. ها .
سخت پای
ثابت = سخت ساق
نهادینه، نهاده
سلیم
ثابت: نشان داده شده
ثابت: یکی از همتایان این واژه ی عربی، واژه ی خراسانی آراز است.
یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمینَ وَ یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ27
واژه ثابت
معادل ابجد 903
تعداد حروف 4
تلفظ sābet
نقش دستوری صفت
ترکیب ( صفت ) [عربی]
مختصات ( بِ ) [ ع . ] ( اِ فا. )
آواشناسی sAbet
الگوی تکیه WS
شمارگان هجا 2
منبع لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی عمید
فرهنگ فارسی معین
فرهنگ واژه های سره
فرهنگ فارسی هوشیار
🇮🇷 همتای پارسی: پایور 🇮🇷
کمک به دیگران، ثابت میکنه: ما کی هستیم، وبه چی أعتقاد داریم.
بی نقل . [ ن َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی نقل ) بی انتقال . ثابت . دایم و همیشه . ( از حاشیه ٔ لیلی و مجنون چ وحید ص 31 ) . پابرجا : اورنگ نشین ملک بی نقل فرمانده بی نقیصه چون عقل . نظامی .
شاید بی حرکت
قطعی
صاحب ثبات ؛ پابرجا.
پایدار، پایا، یکسان، برجا، ایستا ( بار ثابت= بار ایستا یا پایا )
پایدار، برجا، پیوسته
پایور
unwavering
ثابت: ثابت یا ستارگان ایستاده ستارگانی باشند بر همه ی آسمانها پراکنده و دوری ایشان همیشه یکسان است چنانکه یکی به دیگر نزدیکتر و دورتر نشود و به پارسی ایشان را بیابانی خوانند. زیرا که گمشده بدان راه باز یابد به بیابان و دریا اندر.
معنی:دائمی
دیدگاه:کتاب فارسی خوانداری ششم دبستان
ثابت کردن = آشکار کردن
برجا
فیکس
حنیف
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٨)