ادیب

/~adib/

    man of letters
    literary man
    critic
    writer
    literate

مترادف ها

scholar (اسم)
عضو فرهنگستان، محقق، ادیب، دانشمند، خردمند، دانشور، پژوهشگر، دانش پژوه، اهل تتبع، شاگرد ممتاز

penman (اسم)
منشی، نویسنده، ادیب، اهل قلم

belletrist (اسم)
ادیب، نویسنده شعر و اثارادبی زیبا

literate (اسم)
ادیب

litterateur (اسم)
ادیب، دانشمند

bookman (اسم)
ادیب، کتاب فروش، اهل تحقیق و تتبع

literator (اسم)
ادیب، دانشمند نما

literary (صفت)
ادیب، ادبی، کتابی، ادیبانه، ادبیاتی، وابسته به ادبیات

پیشنهاد کاربران

جانم از یاد تو پر شد به خدا دوست گرامی است.
دلم از مهر تو خور شد به خدا دوست گرامیست.
سرم از کوی تو زر شد به خدا دوست گرامی است.
پایم از کوی تو بر شد به خدا دوست گرامی است .
نفسم بر نفس افزود به خدا دوست گرامی است.
...
[مشاهده متن کامل]

جاودان گشته ام از بود به خدا دوست گرامی است.
آینه دار جمالش همه افسون خیالش.
طرهء مشک سیاهش بخدا دوست گرامی است.
آن جمال هنر آرا آن کمال سخن افزا.
این چنین چهره وسیما به خدا دوست گرامی است.
جاودانم ز گلابش به بهشتم ز وصالش.
عاشق کوی صفایش به خدا دوست گرامی است.
همه اعضا به پرستش همه انگشت نیایش.
همه گفتار نیایش به خدا دوست گرامی است.
کهکشان گوشهء نازش آسمان جای نمازش.
به بهشت بستر رازش به خدا دوست گرامی است.
کودک صبح خیالش اختران واله خالش.
لب میگونه ورازش به خدا دوست گرامی است.
دَم او خانهء خورشید دهنش ساقی جم شید.
رخ دلبر همه زیباست به خدا دوست گرامی است.
دل او خانهء یزدان بر او کوکب رخشان.
مگر از گفتهء جانان به خدا دوست گرامی است.
زندگی سایهء مزدا روز وشب ثانیه پیما.
عصر و دوران شب و روز است به خدا دوست گرامی است.
مهر ایزد چو نمودم زدم یار فزودم.
همه افزایش و بودم به خدا دوست گرامی است.
واژه ها در هیجان است همهء هست چنان است .
به بر دوست همان است به خدا دوست گرامی است.
چشم دل چشم امید است لب جو خانهء بید است.
شوردریای روان است به خدا دوست گرا می است.
ریزه ها گشته شتابان همچو باد و هم چو باران .
کهکشان در آسمان است به خدا ودست گرا می است.
آن فرشته به کمال است به خدا دوست گرامی است.
رخ او کوی جمال است به خدا دوست گرامی است.
غم شهرام چه حال است به خدا دوست گرا می است.
شهرام. ص.

زجور یا پری روی دوستان فریاد.
نمی توان از دور نیک داشت شقایق را.
زیار و خوبی یادش نمی توان پرهیخت.
چسان توان زدور نیک داست زنبق را.
به بوی گل به طراوت شکوفه برخیزد.
درخت هستی و باور چو برگ پیچک را.
...
[مشاهده متن کامل]

شمارهء میخ پر پرچین به چتر آب و زبرجد.
پر از پر صدزبانان چو نیز میخک را.
بخوان ترانهء مجنون به جان مجنونم.
که مست نتواند نمودن جام نرگس را.
چنانکه خاک بگردد چو نقرهء سیمین.
اگر که باده بنوشد ز ابر آتش را.
کنون که از به پیمود نردبان فلک.
به باغ گل بباید ستودن رز را.
زمین به آوردگاه زندگی یکتاست.
به روی آن فرونشسته روز و هم شب را.
به لایه های دلم صدامید میدارم.
به برگ گل چو تواند لاله لالا را.
مرا به گلخانه و هستی آرزو وامید .
چنان بود که بلبل گل باغی را.
مرکب قلم اکنون چو آب و چون میمون.
به کاغذی چو فرشته نمود قاصد را.
هزارسپاس به آفریگار بیشمار آرا.
سزای که بنامند گیاه ایزد را.
زناله های دل عاشق بهار می بارد.
ز دوری رخ معشوق روی سارا را.
به خوبی هر گل که نقش مهر مزدایی.
وزد برآن بنالد مرغ عشق رویا را.
چو آفتاب و چو مهتاب شیپوری و سوری.
دمد به جام گیتی چون سبای مجنون را.
ویا چنانکه تهمتن زگاو سر گرزه.
زند به اژدر و کوبد طلسم جادو را.
ویا به تودهء خورشید جام را پیمود.
به صخره ای کوه پیکر واژگونان را.
اگر که نیک بپنداشت گفتهء شهرام.
از آن بود که دیده آفتاب گردان را.
شهرام. ص.

گفتهء مردم فراشناس است گفته ای زیبا به خداوند است.
مردم به نگر فرزانگانند آنجا که خواهان خدا ونداست.
چون چنین وی را بنموده اند به آرمانش بفزوده اند.
به دوستی و دوستاریش رو به دوستی با خدا وند است.
...
[مشاهده متن کامل]

رو به راستی رو به درستی ویژه درست وراست است.
هم چنانکه گل با بلبل آمد و مهربانیش از خداونداست.
نه که این چنین به سزد او را که بودفرزانهء حکمت زا.
نمونه از دانش است تا ره نیکو به خداوند است.
فرشته نمون دور شو از دون تا که آسایش آیدت افزون.
روبه رو شادی بنگر به آن تا که دوستی با خداوند است.
پدر وپور و مام و هم دختان پدر وپسر اینان و آنان.
نمونه شود از بهشت آری تا بهشت تو از خداوند است.
به سود خود و سود یزدان باش بهر آفرینش وی جان باش.
تا که هستی هست از خداونداست اینکه اندیشه از خداوند است.
هر کسی هرجا به خاک خدا خدا روی آرد همه و تنها.
دوستی تو تا به یزدان است دشمنی زدای خداونداست.
خوش بود آنکه که به چون شهرام از درست وراست تو شوی آرام.
کام و دل و جام پر شود از چام آنجا که سخن از خداوند است.
شهرام . ص.

گفتهء مردم فراشناس است گفتهء زیبا به خداوند است.
ادب ورز . وتاریخ ورز.
"ادب آیین. ادب رشته و تاریخ رشته. و تاریخ آیین. ادبورز و تاریخ ورز. ادب شناس و تاریخ شناس. تاریخدان و ادبدان. ادب فرسا و تاریخ فرسا. ادب وز وتاریخ وز. ":ادیب و مورخ.
منبع. عکس فرهنگ ریشه واژگان فارسی دکتر علی نورایی
زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود.
...
[مشاهده متن کامل]

• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
• تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
• حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است )
• فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
• غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
• فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹

ادیبادیبادیبادیب
*دانستمند دانشگاهی ( سکولار ) به از نادانستمند حوزوی ( اسکولار ) .
*سکولار از کلاس می گیرد وبه آزمایشگاه می برد.
اسکولار از مدرس می گیرد وبه محراب ومنبر می برد. *
"انگاره ها را دریافت وپنداشت نماییم"
...
[مشاهده متن کامل]

واین ها همه خود پیرامون دانست های چها گانهء دانشها، فرزانشها، آیینها و رازوریهاست. *
پس حوزوی ودانشگاهی یا اسکولار و سکولار این است.

غزلی را که فرستادم را نماده ( پروفایل ) کنید. پیشاپیش یه مرسیه
دیوان را می توان دیدبان انگاشت
دید بان حقوق مردمان در هر جایگاه.
نیستی از ادیب سخنگو تر
نزد او هر کسی ادب جوتر*
چامهء خامه اش تراز سرود
نیست از چامه اش ترازوتر*
حافظ و دهخدا و هم خیام
نیک بودند ادیب نیکوتر*
شاعران نکو می سرایند ار
چون ادیب نبود نکو گوتر*
...
[مشاهده متن کامل]

روزگاری می سرود ادیب
خوش سخن بودی و خوشخوتر*
آن همه شاعر و یکی استاد
هر یکی گشته سخت بازوتر*
خامهء نامه اش بسی گویند
ره نماید به هر که رهپوتر*
روزگارش در ادب بگذشت
رهروان را نمود دلجوتر*
از پس وی نیامده به جهان
که بود از ادیب سخنگوتر*
بود دانشوری گرانمایه
با دو گفتار خویش کم گوتر*
چامه اش همچو تیغ برّا بود
نیز در سخن از همه روتر*
راه وی را کسی تواند رفت
که بود رهرو و نیز ره روتر*
چام شهرام و از ادیب هنر
چو توان از هنر رفت آن سوتر*
شهرام.

در گذشته به کسی که هیات دولت یا دربار راه میافت درباری گفته میشده و به کسی که کار نگارش را انجام میداد دیوانی ( آنچه که امروز به آن دبیرخانه میشناسیم ) => دیوان به دو چم بوده
1 - از دیو آمده و نشان از بزرگی داشته و استعاره از شانس و اقبال دارد ( بلندی و بزرگی دیو ها ) و از همینرو به خوش شانس و اقبال ؛ دولتمند گفتند ) ؛ دیوار هم نمونه دیگر آن است که برخی میگویند از دیف آر آمده که میتواند بنا به اینکه هر واژه در گذر زمان چند ریخت معنایی پیدا کرده باشه دیف گونه دیگر دیو ( devil ) باشد ک یکی برای بزرگی و دیگری برای دفاع از آن استفاده شده باشد ( دفاع هم از دفع آمده ک بسیار همسان با دیف = defence و دیو است )
...
[مشاهده متن کامل]

2 - برای نشان دادن کسی که در این اقبال و بزرگی کارمند به نگارش بوده دگرش لغت بوجود آمده و دیو ک موجودی شناخته شده بود از دیوان به دیبان درامد ( دگرش و به ب بسیار بسیار رایج بوده ) پس دیوان شد دیبان از اینرو چون به نگارش مشغول بودند واژه دیب از آن زاییده شد و امروزه به معلم ؛ دبیر گفته میشود که باز هم نشان می دهد دبیر نمیتواند از ریشه دیب باشد و بیشک ریشه ایرانی دارد همانند دختر / پسر / برادر / خواهر که همگی به ر پایان یافتند و برابر لاتین آن er میشود sister / mother , . . . . . دیبان یعنی نوشته ها و دیوان حافظ یعنی نوشته های حافظ ( این هم نمونه دیگری برای درستی گفته ای بنده )
البته پرسمان و دیگر واژه ها هم میتواند به قوی تر شدن زبانمان کمک زیادی کند.
با سپاس

brother of the quill ( n. ) [SE quill]
a writer, an author; cite 1825 refers to a clerk
سخنور
فرهنگ ور. [ ف َ هََ وَ ] ( ص مرکب ) ادیب . ( مهذب الاسماء ) ( یادداشت بخط مؤلف ) . فرهنگی . فرهنگ دان . رجوع به فرهنگ شود.
ادیب : /adib/ ادیب اسم پسر ( عربی ) . ادیب به معنی : 1 - زیرک، 2 - نگاهدارنده ی حد همه چیز؛ 3 - بافرهنگ، دانشمند؛ 4 - خداوند ادب؛ 5 - آن که در علوم ادبی تخصص دارد، متخصص ادبیات، سخن دان، سخن شناس؛ 6 -
...
[مشاهده متن کامل]
( در قدیم ) آراسته به ارزش های اخلاقی، آداب دان؛ 7 - ( اَعلام ) ادیب پیشاوری: [1222 - 1309 شمسی]، ادیب و شاعر فارسی زبان متولد پیشاور، متخلص به ادیب، که در ایران به تدریس فلسفه و ادبیات پرداخت و جمعی از ادیبان ایران شاگرد او بودند.

کسی که ادبیاتش عالی است
مفرد ادبا
سخندان
کسی که ادبیاتش عالی است
جمع ادبا
سخندان
سخن ور
سخن شناس
زبان شناس
سخن مند ( همچون هنرمند )
سخن دان ( سخن داننده )
سخندان . مفرد اُدبا
ادب دهنده، سرشار ادب، دانشمند، صاحب ادب
دانشمند. سخنور
فاضل
سرشار آدب و معرفت
ادب دهنده
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٥)