1 - کنف kanaf ( شاهدانه ی مصری ) : این واژه در سغدی کینپه kinapa و کیمبه kimba بوده است؛ در پهلوی شان و در فرانسه chanvre شانور خوانده می شود. دکتر معین آن را تازیات [تازی با پسوند سغدی آت] ( معرب ) از سریانی: گینپه ginapa؛و اکدی: غوننپو qunnapu دانسته است؛ ولی از آن جایی که در سغدی دو واژه برای آن است و ریسمان سازی در ایران بیش از اعراب پیشینه دارد، این واژه پارسی است.
... [مشاهده متن کامل]
2 - کنف kanaf ( پناه، حمایت ) این واژه در عربی هم فعل است به واتای [کردی] ( معنی ) احاطه کردن، نگهداری کردن، یاری دادن. و هم نام است به واتای کرانه، سایه، سوی، جانب، ناحیه که در فارسی به کار نمی رود. پس گفتن: او را در کنف حمایت خود گرفت، همانگویی ( حشو قبیح ) است؛ زیراکنف و حمایت یک واتا دارند.
( فرهنگ عربی - فارسی لاروس ) .
3 - کنف kenef این واژه کوتاه شده ی کنفت keneft است به واتای شرمنده - تحقیر شدن.
نمونه ای از کاربرد کلمه در جمله:
او در پی قحطی ای که در اصفهان رخ داد و نیز به واسطه فقر خانواده، در کنف رعایت ( =حفظ و پناه ) دایی خود قرار گرفت.
در گویش کتیچی از گویش های بلوچی کنف را هُپَّک hoppak می گویند.
کنف به معنی خجل، شرمنده و شرمسار است.
مدل لباس
کِنِف: [ لهجه و گویش تهرانی ]بی آبرو، شرم زده - ضایع .
( ( همه میدانستند که لچک بسر همان مادر دائی شکری است و حالا اسمش را تو قهو خانه جلو لوطیها آورده بودند وکنفش کرده بودند. ) ) ( صادق چوبک ، کفتر باز )
کِنِفیدن.
در پارسی حروف و واژگانی که بر هم شبیه اند بهم تبدیل می شوند. مانند واز و باز که و و ب به همانند هم است و لبها بر هم جفت می شود، مانند آب، آو و آف و آپ مانند ایچ و هیچ. بنابراین فارس و پارس جز این قانون نانوشته اندو ف و پ بر هم تبدیل می گردد و کنف، کنپ و کنب یکی اند.
کسی که دماغش سوخت میگن کنف شدی
در پارسی " کنپ kanap " در نسک : فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو.
خیت!
کِنِف - در گویش بازاری و تهرانی ( کوچه بازاری ) -
بی آبرو، شرم زده - ضایع، تابلو! - تباه، نابود، نیست، هلاک -
خراب، درب و داغون، قزمیت! - چزاندن، چاییدن، دندت نرم، خوبت شد!
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٢)