هم وطن، هم میهن
مترادف ها
پیشنهاد کاربران
تو ای ایرانی ای هموطن ناز،
اگر بدانستی راز خود را هم درب آغاز،
چه باید گفت ز این دیوان گران،
که جامه اندر نهان دارند و پادشاهی جهان،
ورا جام سینین ز راز جنین آید برون،
مرگی مداند و دهد بازا تو را هم درب خون،
... [مشاهده متن کامل]
چه بگفتم بسی که گه طغیان می کنی و جنگ داری،
چه بگفتا اله ام که پروا اندر دهان نهنگ کاری،
چرا که پیوند ایرانیان دل اندرون جای مدهد،
هماهنگ مشود و خرطوم خدای را آهنگ مدهد،
ببین کز این سخن ها هم شاد گردند،
صدا اندرونت پرورند و آباد گردند،
پس بیا و چرا چون پرورانی مکن،
تو ز دوستان علی خانه ویرانی مکن،
ای دلا که ایرانیان بسی سپه اندر بیان دارند،
ز سودا جان و دل درب زبان کارند،
فدا کز مه ببود و خانه هم بداشت،
ز زندانیان چتر و بومش را درب لانه ی خود بکاشت،
پس بیا و بام خود درب جان هموطن یکی کن،
خدای یکتا را خاکش دگرباری غنی کن…
تکتم کمانی
اگر بدانستی راز خود را هم درب آغاز،
چه باید گفت ز این دیوان گران،
که جامه اندر نهان دارند و پادشاهی جهان،
ورا جام سینین ز راز جنین آید برون،
مرگی مداند و دهد بازا تو را هم درب خون،
... [مشاهده متن کامل]
چه بگفتم بسی که گه طغیان می کنی و جنگ داری،
چه بگفتا اله ام که پروا اندر دهان نهنگ کاری،
چرا که پیوند ایرانیان دل اندرون جای مدهد،
هماهنگ مشود و خرطوم خدای را آهنگ مدهد،
ببین کز این سخن ها هم شاد گردند،
صدا اندرونت پرورند و آباد گردند،
پس بیا و چرا چون پرورانی مکن،
تو ز دوستان علی خانه ویرانی مکن،
ای دلا که ایرانیان بسی سپه اندر بیان دارند،
ز سودا جان و دل درب زبان کارند،
فدا کز مه ببود و خانه هم بداشت،
ز زندانیان چتر و بومش را درب لانه ی خود بکاشت،
پس بیا و بام خود درب جان هموطن یکی کن،
خدای یکتا را خاکش دگرباری غنی کن…
تکتم کمانی
هم زمین . [ هََ زَ ] ( ص مرکب ) هم وطن . دو تن که در یک زمین یا در یک سرزمین زیست کنند : جملگی گشتند بیزار و نفور از صحبتم همزبان و همنشین و هم زمین و هم نسب . ناصرخسرو.