نوع

/now~/

    kind-sort
    manner
    species
    brand
    breed
    character
    class
    description
    genre
    genus
    ilk
    kidney
    kind
    make
    manners
    model
    nature
    order
    range
    rate
    representative
    run
    stamp
    stripe
    type
    type _
    variety
    version
    chop
    lot

فارسی به انگلیسی

نوع اصیل
quintessence

نوع انسان
hominid

نوع بشر
man, mankind

نوع پرست
philanthropic

نوع پرستی
philanthropy, benevolence, humanitarianism

نوع چیز ریخته شده
cast

نوع در رده بندی
kingdom

نوع دستخط
script

نوع دوست
altruist, humanitarian, selfless

نوع دوستانه
humanitarian, philanthropic

نوع دوستانه رفتار کردن
philanthropize

نوع دوستی
altruism

نوع دوستی کردن
philanthropize

نوع معمولی
run

نوع و شکل زمین
landform

نوع کالا
line

نوع کلمه
part of speech

مترادف ها

breed (اسم)
نوع، جنس، گونه، اعقاب، اولاد

persuasion (اسم)
تشویق، تحریک، قسم، اطمینان، نوع، ترغیب، اجبار، عقیده دینی، متقاعد سازی، نظریه یا عقیده از روی اطمینان

order (اسم)
سامان، ساز، امر، سیاق، دسته، ترتیب، نظم، ارایش، انجمن، حواله، خط، دستور، فرمان، نوع، مقام، صنف، زمره، رسم، ارجاع، فرمایش، ضابطه، ردیف، رتبه، امریه، انتظام، ایین، سفارش، طرز قرار گیری، راسته، نظام، ایین و مراسم، فرقهیاجماعت مذهبی، گروه خاصی، دسته اجتماعی، درمان

quality (اسم)
صفت، نهاد، جنبه، وجود، نوع، چگونگی، کیفیت، خصوصیت، چونی، زاب

nature (اسم)
نهاد، خوی، طبع، روح، خیم، سیرت، نوع، گونه، خاصیت، سرشت، طبیعت، خو، فطرت، افرینش، مشرب، خمیره، ذات، ماهیت، گوهر، غریزه، منش

suit (اسم)
جامه، درخواست، نوع، مرافعه، تسلسل، توالی، تقاضا، خواستگاری، دادخواست، عرضحال، یک دست لباس

sort (اسم)
جور، قسم، طبقه، نوع، رقم، گونه، طرز

manner (اسم)
راه، رفتار، طرز عمل، عنوان، قسم، سیاق، فن، نوع، سبک، چگونگی، تربیت، ادب، روش، رسوم، طرز، طریقه، طریق، سان، طور، مسلک، سلیقه

kind (اسم)
جور، قسم، گروه، دسته، طبقه، نوع، جنس، گونه، طرز، کیفیت، در مقابل پولی

type (اسم)
قسم، نوع، رقم، گونه، الگو، باسمه، کلیشه، حروف چاپ، حروف چاپی

stamp (اسم)
مهر، نشان، نوع، داغ، جنس، نقش، چاپ، استامپ، تمبر، باسمه

brand (اسم)
جور، نشان، مارک، نوع، انگ، داغ، نیمسوز، جنس، رقم، لکه بدنامی، علامت داغ، اتش پاره

method (اسم)
راه، عنوان، سیاق، نوع، سبک، رسم، رویه، روش، شیوه، طرز، اسلوب، طریقه، طریق، روند، متد، طور، مسلک، نحو، منوال

class (اسم)
جور، گروه، دسته، طبقه، نوع، رده، رسته، زمره، کلاس، سنخ، هماموزگان

species (اسم)
قسم، نوع، گونه، انواع

genre (اسم)
جور، قسم، دسته، نوع، جنس، طرز

gender (اسم)
قسم، نوع، جنس، تذکیر و تانیی

genus (اسم)
جور، قسم، دسته، طبقه، نوع، جنس، سرده

ilk (اسم)
جور، طبقه، نوع، گونه، خانواده

kidney (اسم)
کلیه، مزاج، نوع، خلق، گرده، قلوه

variety (اسم)
نوع، تنوع، گوناگونی، واریته، جورواجور

speckle (اسم)
نقطه، قسم، خال، نوع، رنگ، لکه کوچک

پیشنهاد کاربران

نوع. [ ن َ / نُو ] ( از ع ، اِ ) گونه. قسم. ( غیاث اللغات ) . صنف. لون. ( منتهی الارب ) . جور : هر روز نوع دیگر می گفت. ( تاریخ بیهقی ص 363 ) . از این نوع بسیار گفتند. ( تاریخ بیهقی ص 369 ) . نوعی است از مرغان آب که او را طیطوی خوانند. ( کلیله و دمنه ) . آدمی چون آوندی ضعیف است پر اخلاط و فساد از چهار نوع متضاد. ( کلیله و دمنه ) . و این دو نوع است. ( کلیله و دمنه ) . دو نوع از انواع فواید از این کتاب روی نماید. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 6 ) .
...
[مشاهده متن کامل]

گفت نوعی زانتقام است انتظار.
مولوی.
|| نمط. روش. طرز. ترتیب. طور. شیوه. نحو. رجوع به ترکیبات نوع شود. || هر گونه چیز و گونه هر چیزی. ( منتهی الارب ) . رجوع به معنی اول شود.
- از نوع ِ ؛ قسمی. جوری. گونه ای : بی حشمت وی علی تکین را بر نتوان انداخت تا آنگاه که از نوع دیگر اندیشه آید. ( تاریخ بیهقی ص 344 ) .
نیست از نوع مردم آن کامروز
شخص و انواع داند و اجناس.
ناصرخسرو.
بسی فربه نماید آنکه دارد
نمای فربهی از نوع آماس.
سنائی.
- بر نوع ِ ؛ به شیوه ٔ. به طرز. به روش. طوری : برای حشمت خواجه تو این پرسش بدین جمله است والاّ بر نوع دیگر پرسیدندی. ( تاریخ بیهقی ص 321 ) .
- به نوع نوع ؛ گوناگون. گونه گونه :
به تازه تازه همی بوستان بخندد خوش
به نوع نوع همی آسمان بگرید زار.
مسعودسعد.
- به نوعی ؛ به نحوی : چنانکه هر کسی به نوعی از انواع اسباب بزرگی چیزی داشتی. ( تاریخ بیهقی ص 133 ) .
- || چنان. آنچنان. بدانسان :
به نوعی گوشمالش داد ایام
که رفت از خاطرش فکر می و جام.
صهبا.
- در نوع ِ ؛ در میان افراد مشابه. ( از فرهنگ فارسی معین ) : هر چیزی که در نوع خود فاضل تر بود. . . اختصاص دارد. ( لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین ) .
- هر نوع ؛ هر قبیل. هر گونه. هر جور :
مدتی شعر ز هر نوع که دانی گفتم
لفظ و معنیش بدانسان که پسندد همه کس.
ابن یمین.
- هم نوع . رجوع به همین مدخل شود.
- همه نوع ؛ همه قسم. ( فرهنگ فارسی معین ) .
|| ( اصطلاح منطق ) کلی را گویند که بر ذاتهائی که حقیقت آن یکی باشد، واقع شود. ( از غیاث اللغات ) . کلی مقول بر واحد یا کثیرین متفقین به حقایق در جواب ماهو. ( یادداشت مؤلف ) . بخشی است از جنس شامل افرادی که حقیقت آنها یکی باشد، چنانکه نوع انسان در میان جنس حیوان. ( فرهنگ فارسی معین ) . دومین کلی است از کلیات خمس و آن بر افراد متفق الحقیقة که در حقیقت ذات یکسانند اطلاق شود، مانند �انسان � که مشتمل بر زید و عمرو و مرد و زن و خرد و بزرگ است. نوع اخص از جنس ، یعنی کلی نخستین از کلیات خمس است که بر انواع مختلف الحقیقة اطلاق شود
منبع. لغت نامه دهخدا

نوع و قسم = در پهلوی "شون"
جنس - لون - سان
قسم،
حمید رضا مشایخی - اصفهان
واژه نوع
معادل ابجد 126
تعداد حروف 3
تلفظ no[w]'
نقش دستوری اسم
ترکیب ( اسم ) [عربی، جمع: انواع]
مختصات ( نُ ) [ ع . ] ( اِ. )
آواشناسی now'
الگوی تکیه S
شمارگان هجا 1
منبع لغت نامه دهخدا
...
[مشاهده متن کامل]

فرهنگ فارسی عمید
فرهنگ فارسی معین
فرهنگ واژه های سره
فرهنگ فارسی هوشیار
واژگان مترادف و متضاد

سلیم
نوع: نمونه
شکل
نوع: ( kind ) = در زبان پهلوی برابرش این چنین اند:
۱ - ( Gōnag ) = گونَگ.
۲ - ( Sān ) = سان.
۳ - ( Sardag ) = سَردَگ.
۴ - ( Šōn ) = شون.
( sort ) = اندر زبان پهلوی برابرش هست: ( sardag ) :سَردَگ، ( g�nag ) : گونَگ.
گونه= نوع، ناع= گون، جور، نامان، تُور، نا ام، نارا، نوُد
برگرفته از فرهنگ نامه ( ( چیلو ) ) .
اسل شناسی واژگان فارسی از ( ( زبان روزمره ) ) .
نویسنده: امیرمسعودمسعودی مسعودلشکر نجم آبادی
#آسانیک گری
نوع به معنای شکوفه هم هست. جمع: انواع
Species
معنی: قسم، نوع، گونه، انواع
معانی دیگر: جور، ( رده بندی زیست شناسی ) گونه، ( مهجور ) ظاهر، شکل خارجی، نما، ( مهجور ) رجوع شود به: specie، ( منطق ) صورت حسیه، صورت محسوس، بشر
نوع
واژه ای پارسی که اربیده شده و همان " نود" است در :
خوش نود ، فَرنود ، بِه نود
species
فرمان روایی
واژه نوع آریایی است نه سامی ، چون :
واژه نوع نیز در سنسکریت به صورت nAman नामन् به مانای kind, form آمده که پسوند مان نشانگر مانندگی یا باشندگی است. مانای دیگر نامان همانا آب است که نا ریشه واژه نم ( نا ام ) به مانای آبناک یا آبدار و بوی نا همان بوی آب یا ترشدگی است.
...
[مشاهده متن کامل]

عرب ، به واژه های بیگانه ( ع ) می افزاید ، نا را ناع یا نوع نوشته است.

طور
این واژه تازى ( اربى ) است و برابرهاى پارسى آن چنینند: اَدْوِنَک Advenak ( پهلوى: نوع ، جنس ، شکل، وجه و . . . ) ، سردگ Sardag ( پهلوى: نوع ، جنس ، قِسم ) ، شُن Shon ( پهلوى: قسم ، نوع ، جنس ، طریق ) ، گون - گونه Gun - Guneh ( پهلوى: نوع ، قِسم ، مثل ) ، آکْر Akr ( سانسکریت:
...
[مشاهده متن کامل]

آکْرْتى: نوع ، قِسم ) ، چِشْن Cheshn ( کردى: نوع ، گونه )

مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٨)