دستور کار، مرام، دستور، برنامه، نقشه، روش کار، پروگرام
design(اسم)
قصد، خیال، زمینه، طرح، نقشه، تدبیر، طراح ریزی
scheme(اسم)
ترتیب، تمهید، برنامه، طرح، نقشه، رویه، تدبیر، طرح کلی
plan(اسم)
اندیشه، خیال، برنامه، طرح، نقشه، تدبیر
project(اسم)
طرح، نقشه، پروژه، پروژه افکندن
model(اسم)
طرح، پیکر، نمونه، قالب، نقشه، سرمشق، مدل
plat(اسم)
قطعه، نقشه کشی، جلگه، نقشه، بافتن گیسو، زمینه سازی، قطعه زمین کوچک
chart(اسم)
جدول، نگاره، گرافیگ، ترسیم اماری، نقشه
map(اسم)
نقشه، نگاشت
plot(اسم)
نقطه، قطعه، طرح، نقشه، دسیسه، توطئه، موضوع، موضوع اصلی
پیشنهاد کاربران
اکثر نقشه های جهان اشتباه هستند. در اکثر نقشه ها، هنوز از �نگاشت مرکاتور� استفاده می شود که اولین بار در سال ۱۵۶۹ توسعه یافت. این روش به شدت نادرست است و باعث می شود آلاسکا به بزرگی برزیل و گرینلند ۱۴ ... [مشاهده متن کامل]
برابر بزرگتر از اندازه ی واقعی اش به نظر برسد. برای اینکه یک نقشه کاملاً دقیق باشد، باید در اندازه ی واقعی و به صورت کره باشد، نه مسطح.
نقش ؛ ریشه ی مزدوج دو حرفی در مصدر کلمه ی نقش از طریق قانون و قواعد ایجاد کلمات در پهنه ی واژگان و دریای لغات دو حرف ( ن ق ) به معنای حاوی محتوا می باشد. محتوایی که دارای شارش و شورش باشد. ... [مشاهده متن کامل]
حکمت استفاده از حرف ش در انتهای ساختمان کلمه ی نقش با نگارگری خاص خودش با سه نقطه در بالای این حرف که باعث ایجاد انطباق در معنای این کلمه با عالم ماده می شود اشاره به شارش افتادن یک محتوا در مدل عملکرد رفتاری ما تحت عنوان نقش آفرینی و چهره پردازی دارد. درک بهتر مطلب فوق مرتبط با متن تحلیل شده در خصوص کلمه ی نگین در متن زیر تبیین شده است ؛ نگین ؛ نگاری نهفته در میان از برای نگریستن زبان و خط فارسی همانند یک چشمه ی زلال و جوشان و دارای جریان آنقدر حکیمانه و عمیق می باشد که حکمت استفاده از حرف ن با صورتگری و نگارگری و نگارش خاصی که حرف ن با یک نقطه که در میان دارد در انتهای ساختمان کلمه ی نگین اشاره به نهفته شدن یک صورت و تصویر زیبا در میان یک چیزی مثل قاب یا رکاب یا هرچیزی مثل این ها دارد. یعنی ریشه ی مزدوج دو حرفی در مصدر کلمه ی نگین که دو حرف ( ن گ ) می باشد و حرف گ که از طریق قانون قلب ها قابل تبدیل به حرف ق می باشد و باعث مشاهده شدن کلماتی مثل نقش نقشه نقاشی نقطه و غیره به معنای درون پُر بودن و حاوی محتوا می شود اگر به جای حرف ن در انتهای ساختمان کلمه ی نگین حرف ر قرار می گرفت و کلمه ی نگار ابراز وجود می کرد باعث ایجاد مفهوم یک جریان مادی و فیزیکی که دارای استمرار باشد از یک پدیده ی دارای محتوا برای ما می شد. مصداق و نمونه ی محتوای این مطلب را در خصوص دو مفهوم محتوا و جریان در عالم ماده و معنا در خصوص کلمه ی نگار در مبحثی به نام نگارش می توانیم درک و به عینه مشاهده کنیم. درک بهتر مطلب تحلیل و تفسیر شده فوق در دلنوشته ی زیر خدمت علاقه مندان به مبحث زبانشناسی تبیین شده است ؛ کلام عَتیق؛ ( به سبک مینابی ) تنهای تن ها خودم و خودآ نشسته در کنار پنجره پَهن جَره ای غبار گرفته در سر سودای سماوات فنجان چایی با مُسَمّا، از جنس گیلاس همیانش از جنس میناب مینابی رودآب مینابی نگار آفرین با نگار و نگینی از برای نگریستن از جنس فیروزه ی فارسی نورانی و نیروبخش بر لب طاقچه بُخارش پخته پر شور و شیدا با رقصی متین با چشمانی کم سو تاریک و غبار گرفته از آنسوی پنجره، از دور دست ها نسیمِ نظیم نماز، نسیم صبح صبا شمیم صمیم سماوات، وزیدن گرفت ابر کرامت باریدن گرفت گرد و غبار، زدودن گرفت چشم روشن شد روزنه ای پدیدار شد نور تابید نور رسید از اندرون کوهی بلند از اندرون کوهی استوار، کوهی رشید و ریشه دار، واراسته در قد قامت اِوِرِست کوهی درخشان در شکل الماس الماسی خواستنی الماسی دماوند الماسی مَجید، پُر مَجْدُ مُژده الماسی تَر و پر طراوت و تورات الماسی صَبور و الماسی زَبور از برای بَذری برزو و بَرزکار ، بذری شکور و دست در کار بذری ریز و صبور و مبارز از برای آریوبرزن ها در کوی و برزن ها الماسی برازنده از جنس بُرزان و وَندان با پیوندی مبارک از جنس البرز و اَلْوَند، هَمیانش در اندرون بُرزکار و بُرزْوَندان طالب نفسکشی کوه نورد از برای دَرنَوَردیدن از برای زاگرُست شدن از برای ساج و ساروج شدن از برای شارژ و سراج شدن از برای شرجی شدن از برای ساق کشیدن از برای شاخ شدن از برای سترگ شدن از برای بزرگ شدن با سِتیغی سِتُرگ کوهی جَلیلُ الْقَدر با نام جلال الدّین خواستنی و دم دمنده چون دِیْم آوند از سر تا به پا، از دامنش جمله ی نوری جمیل، مثال چشمه ای چاچی، چاوید و جوشان و جاجگرم از برای چاوشگری تشنه نور نابی نوا دهنده از منبع و از انبان نبیع تابید، ضرب آهنگ نبض و نوا مُصَوَّت شد جان، مجنون شد تن تنابید تن، از پایین به بالا از بالا به پایین از دامن به قُلّه، از قُلّه به دامن سنگ به سنگ، صخره به صخره سخت رَهی پر از سنگ های سخت سنگ و صخره هایی پر از سخاوت با داستان ها و راستان ها و حرف هایی فرح بخش و پر از حلاوت چون حکیمی پر از حِکمت و حکایت کوه را فرهادوار دَر می نَوَردید از دامنش چشمه ای شیرین جاری شد چشمه ای زلال و نورانی نور نوش شد چشم مشروب شد چشم نوشین و نَشمین شد چشم روژین و روژان شد چشم تیزبین و ریزبین شد نور هور شد، هوری شور و شیرین مثال ثمره ای از نان و نونی سمیر از ترکیب شیر و آرد و پنیر نورانی، نیرو بخش و اَردشیر هور در خور شد، خورشید پدیدار شد خورشید خروشید شادی درختشید تَنْ، تَنْ نور شد تن طنین شد تن وطن شد وطن دانه شد دانه دانا شد دانا توانا شد طیف نور، جمله جمله می تابید چشمانِ تشنه و عطشان جرعه جرعه می نوشید چشم به جمال نور جمیل شد جمله ای پر نور، از فاصله ای بسیار دور جمله ای جمیل، کلامی کلیم کلامی قدیمی، کلامی آنتیک از ستیغی سترگ از عصر عتیق چون دَوا و اَدویه ای بهر مداوا از داوودی مقاوم و مداوم و با دوام قاووتی پُرقووتُ قُوَّت، پُرقِدمتُ باقیمت، با قوام قِیطاس و قِیطون، مقید بهر مُلاقات از دریای لُغات، به غایت با لیاقت، لِقاحی بَهر تَلقیح، حلقه حلقه بهر تلقیح و لغایت قدیری قِیدِ تقدیر، نقد و مقدونی بهر دِقَّت دقیقه دقیقه بهر قدرت قائدی با تَقَیُّد، در رَه اقدام، قیطران بهر تقدیم با تَقَدُّم عَتیقه و آنتیک، از عَهدی عَتیق مُوْسیقی بَهر سِیقل از سوق و سوغاتی سَویق مثال دُ رِ می فا سُ لا سی از سازی دقیق از کلام اِنَّ شانِئَکَ پُر شأن و نعشه بهر طوطیا چون نهالی را نشاندن با هَرَس از خاک بالا با نشاء بهر چشمانی تشنه از نوری لطیف، شَأْنتیا چون آبی روان و آبی زلال در جویباری، نوری روان چون جریان راغی از نورون بهر رنگ و رونق، در اَرماق ما از عهدی عتیق مثال باغ و بوستان یا داستان گنجی در صندوقچه ای زرین از عصر باستان از برای دَبِستَن در هر دبستان و آن نور لطیف این جمله بود؛ ( ( ( و خداوند متعال، اولین چیزی که خلق کرد کلام بود ) ) ) کلامی کُن فیکون کلامی پَر کسر و کاسْتمان کلامی کثیر و کوثر، کلامی کاستان کلامی کاهنده و زاینده تا رسید این مطلب، مکثی در مغز آمد پدید چون کوثری، بهر تکثیر مطلبی آمد برون از اندرون و اولین کلام، هووو بود هووو کاه شد کاه کوه شد هووو سرازیر شد قُوَّتی ایجاد شد اَشکِ عشقِ خدا جاری شد چون ابری لطیف از ستیغ کوه از لوح آسمان، لوحی هَمورابین چون رِفرِنْسی فِرنسین و فانوسین از متارکه و ترکیب قطرات بهر رقیه با تَرَقّی و ارتقاء خوش بار و باران، باریدن گرفت کوه سَرش سپیدان شد هوا خِویس شد زمین خیس شد چَزّابه ای، برپا شد چَزّابه، اروند شد اروند جاری شد خیزستان پدیدار شد سیستم و زیستانی در سیستان آغاز شد اروندی جاری در اَندرون ماهوری ماهوری از جنس آدم ماهور پُر هوررر شد هور عبدالله و هورالعظیم هویدا شد ملک هستی مالامال از کلام و بارآک شد تولدی در دل دلتا آغاز شد نوری در آدم دمیده شد آدم آغوشش آغشته به آغاز شد آدم از لطف صاحب کلام، کامل و بارور و چون قاصدکی قاصد معنا شد یاهویی از اندرون آدم هووو گفت هووو نوشته شد سکوتی ایجاد شد سکوتی از سقوط صدا سکوت فریاد خاموش شد جان به آواز واژه ها، گوش سپرد نوشته مزه مزه نوش شد آدم نوشین شد زَم زَمِ زمینِ آدم، در این زمستان مثال شارژ چرخ چاچی از آبراه بِراهما، ابراهیم شد آدم از آن یاهوی اعلا، تَناهو شد هُویَّتی ایجاد شد تناهو، نیکان یاهو شد تن، آوانتاژ گرفت و آوانسیان شد آدم از آب حیاتِ بودا، دم گرفت و هَوْرا پدیدار شد آدم یار هَوْرا شد آدم بابا شد بابا هورا شد آدم دمادم، ماد و مادام و مداوم شد بابا مدام هِمَّت کرد و مقاوم شد بابا همیم شد بابا فهیم شد بابا در حمام هستی مهم و حامی شد بابای قانع از قونیه تا قائنات، از گناباد تا گناوه تا آنسوی جنووا قنیع و قانع و مُقَنّی شد مُقَنّی نَقمی زد و دست به قنوت شد قَنات غنی شد و هَمیان، پُر از هورر شد. چشمه ی هور درختشید و خورشید شد خورشید خروشید، شادی درختشید از قناتی غنی از قنوتی پُر مَصاف نقطه به نکته، به صیفه ای با ثواب باغ سیبی، حَلال و شاه پسند در شکل انجیر و انگور، یا انار زیتون، لیمو یا که گلابی شاه توت، اَنبه یا که گیلاس لیل و سِپِستون یا که پسته ای خندان، طلوع کرد و مَطْلَعُ طَلعتِ آدم در این مطالعه، از این طلیعه، طالع شد و قدحی از حدقه ی نور و سرک انگبین چون حَدیقه ای از تین و زیتون شد باغ به بَقا افتاد و پالیزتین شد باغ پالیزتین شده، بنین آدم شد فرزند آدم در این پالیزار در این جالیزار و در این شالیزار چون دانه ای از دانه های انجیر و زیتون پارس استانی در فلسطین شد باغبان، از وان و از بان و از یان از بیرون و از اندرون در این میان بیل به دست، دست در کار بود پا به پایش پیچ و تاب می داد نور را مثال آبی روان در اندرون این جوب، جوبی در میان سلسله جبالی از جابر پر جبروت این نجیبِ با نجابت با اجابت نور را مثال امری واجب، مثال آبی زلال چون مُجابی با جواب جوب به جوب می کولید رَفعِ گیر می کرد و برق می تابید دانه ای بی تاب، دانه ای تشنه، دانه ای زنده دانه ای خشک و خاک بَرسر گرفته تَشْ نهاد و تَشْ گرفته آب رسید به پایش زیراکه طُرّه ی دوست تَراوش کرد و تورابش پُر وِتْر و پُر طراوت شد تورابش در اَندرون باغ مثال توبره ای از تورات، در این تربت، تباری از تورباغ شد تُرپاق، به بقا افتادُ ایران شد و خاکِ پودرینه لاتین شد دانه ی اَرمَن به مُرادش رسید و رادین شد دَر دانه یِ دُردانه، روزنه ای پدیدار شد دانه ی پاک و ارمن، مثال بذری ریز و مبارز روزنی، بهر تورِ نور از دل برگُشود ریشه ای نوشین از روزن دل برنوشود دانه، ساقه ای از ساغر ساقی قدگشود دانه توران شد دانه مزتوران شد دانه روزان شد دانه فروزان شد دانه روژان شد دانه روژین شد دانه روشن شد، دانه دانا شد، دانا مثال استارتی در اندرون مهتابی یا آفتاماتی در اندرون دینام شد دانه دینام شد، تمدنی آغاز شد مِلَّتی ایجاد شد تلاطمی آغاز شد دانه دیندار شد ریشه داد و شکوفا شد ریشه اش دست درازی می کرد و چنگ می انداخت مو به مو، آوند به آوند، رگ به رگ می مَکید آب غنی از غذاهای مُغَذّی در مَلاتی پرتَلاطم لَتْ می داد ریشه اش را لاتین وار در پاتیل مَلّاته دانه دانا شد، خِشت می کرد آن غذاهای لاتینه آتشش پُخته می کرد خِشت ها را دانه ی اَخّاذ، خاضع به خضوع، اَخذ می کرد برهه برهه از آبراه براهما دانه، راکع به رکوع از معرکه و آراک عریکه، از خَشیَّت و خوشنودی خشایار خوشایار و خشتمال شد دانه از خاک برآمد و سر در سماوات شد دانه از سِقایت و از ساغر ساقی ساقدار شد دانه در این آشیانه به عیش رسید و چون عاشقی در پی معشوق، عاش پَز شد دانه از پاتیل پر تلاطمِ مَلّاته لابلای خشت ها مانند یک مُلّای خشتمال پُر می کرد لاتینی از مَلات را مُلّا، مالامال از مَلات شد خِشت به خِشت، روی هم می چید قد می کشید و شاخ و برگی ساز می کرد شاخ و برگ ها شکوفه دادند دانه دانا شد شکوفه داد و شکوفا شدند از شکاف شکوفه ها میوه ها طلوع کردند. دانه ی دُردانه، الماس شد میوه ها از کلام شعله ها، شعله هایی گرمابخش، مثال هارونی بهر موسی حمد کنان چون احمد محمود آتشی انداختند بر جان وجود جان وجود شعله ور شد از میان شعله ها، شعله های گرمابخش همای رحمت نمایان شد و یاهو گفت از جان وجود، از کلام الله، از هوهوی یاهو علی، عالی اعلا پدیدار شد دانه از آن یاهوی اعلا، علی را آقای جان دید و علی را از هرطرف آقاجان دید و از یاهوی علی، جان وجود پُر از هورمون دید هارمونیکِ جان وجود، به وَجد دید و مجنون دید در این میان، ستاره ای درخشید و لیلا دید وَل وَله ای به پا دید، مجنون واله و شیدا دید لیلا، عاشقِ عشقِ والا دید، ولایتی ایجاد دید، ولایاتِ معشوقِ عشق مولا، صاحب والی دید مَوالی نمک پرورده و عاشق عشق مولا دید از میان شعله ها، شعله های واله و شیدا هُمای سعادت پدیدار گشت و همایون دید و یان و هَمیان هستی از کتابِ اکباتان هستی کاتبانی چون حکیمانی از هگمتانه پُر از هومن و پُر از کاترین دید کاترین ها و همایون ها، هیاهویی به پا کردند لیلای مجنون از سرنوشت کاترین ها و همایون هایش آگاه بود لیلایِ مجنون، همایون ها و کاترین ها آغشته به آغوش لالایی خواند و دیده ی بودا از هر طرف بیدآر شد بودایِ داددست، بی قرار و دادرس و دیدآر شد بودا آتشی انداخت بر جان لیلا لیلا آتشی انداخت بر جان بودا آتش عشق کار خودش را کرد و هو هووی یاهو، یوهّوو شد لیلای عاشق، خواستگار بودا شد بودای عاشق، خوشحال و خندان با دلی راضی، آری گفت و به عشقش رسید بودا اَرمان اَرمان گویان لیلا را در آغوش گرفت لیلا در آغوش بودا آرمیده و آرام گرفت لیلا به آرمانش رسید و مجنونِ لیلی تنها شد لیلای دلشکسته، دلش غمگین مولا شد، بودا از غم لیلی دست به کار شد مجنون در ایوه و ایوان بودا سر به سجده در قلب خدا، به مَاْمن و مَأوا رسید و رستگار شد هُمایون ها، هیهات کنان در هَمیان هستی ماندند کاترینِ زیبا با دلی ساجد و بیمار سر به صحرا زد صحرایی زهرا، زهرایی نورانی لیلا در آغوش بودا با دلی بی قرار کاترینش را عاشقانه تماشا می کرد مجنون با دلی راضی کاترینش را عاشقانه دعا می کرد کاترین شهر به شهر روستا به روستا دلش سوخت و یونیزه شد کتری الکتریکِ کاترین پُر از الکترون های جوشان شد کتری کاترین پُر از هیدروژن و پُر از انرژی پنهان شد کِتری کاترین جوشید و خروشید و درختشید شادی خروشید، نور خورشید، به شهر و روستا تابید شهر به شهر روستا به روستا روشن شد در شهر و روستا، رستم و سودابه نمایان شد رستم ها رُسْتند و سودابه ها سودآب شدند و اینگونه بود که صحرای هستی، سینه به سینه از مرام فتون، مَفتون انفجار الکترون، روت و پوت و نورانی و سُهراب شد فَتّانه، مفتونِ فُتُوَّتِ عشق سهراب شد سهرابِ پاک فطرت و خوش سیرت سینه اش سوخت و نورانی شد سینه اش فراخ و پر فروغ و فرخنده شد نور صورت، نور روح خدا نمایان شد از نور سینه سهراب، رودابه و نامرود پدیدار شد رودابه و نامرود عاشق هَمیان مولا شد چاوُشِ چِشمِ حیات از چشمان فَتّانه و سهراب جوشید و خروشید و درختشید و پر از فر یاد شد چاوُش چشم حیات، جاوید و چاویدان شد چشمهٔ ی شیرینِ دی، در مادرْ قناتِ دایه، پر از هادی و پر از فر هاد و دایان شد از مرامِ مادرْ قناتِ دایه، فردا به فردا از باسکول هستی بهمن پدیدار شد کِیلِ بهمن آک شد و هوا کولاک شد از کولاک دایه، پِندار بهمن اسپند شد بهمن مانند دماوند، روسفید و اَسوَد شد خورشید بر جانِ پاک و سپید اسپند تابید از مرام مادر قنات دایه، بهمن فَرّ ایمان ما شد از همت فریمان دماوند دمنده و دیم آووند و فر آر و هورشار شد از برکت دیم آووند از همت فر ایمان دماوند شهر طاهران و شهر رستم ها شد بهمن جاری شد و اسفند فروردین شد فروردین فردین شد و عالم پردیس شد پردیسِ سهراب شده پُر از لاله و پُر از شقایق شد فردین در این ره از مرام مادرش کاترین از برکتِ بارک الله، در اقصی نقاط، کترینگی مقدس به راه انداخت از کترینگ فردین، فروردینِ چشمِ قنات، همچون فَوّاره ای فَوَران کرد و از مرام بهمن، جان جانان اسفند شد از قناتِ آن عالی اعلا اسپند پدیدار شد گیتی، سِپَندار شد، گیتی زِپندار سَپَندار، نیک پندار و نیک گفتار و نیک کردار شد عالم پر از نیکان شد و از این پندار، پیوندها، پوینده و پایَندار شد زین پایندگی افزایندگی پدیدار شد زن زندگی سازندگی آغاز شد اسپند در قُپّه ی مَشکین ماند و مشکلی ایجاد شد و خداوند از جان وجودش آتشی مقدس انداخت بر پندار سپندار عطرِ مَشْکِ وجود اسفندیار مُعَطَّر شد سپندار مهستی شد و خدا، مست عطر ماهِ هستی شد اینجا بود که بودای دیبا، با دستی بر شانه ی لیلا با دستی دیگر بر گونه، منتظر شد و با لبخندی بر لب زیر سایه ی درختِ مَهَستی درختی با میوه های علی شاه گویان میوه هایی منتظر و آمین گویان میوه های بی قرار میوه های در انتظار از برای دستی مبارک دستی از جنسی لطیف دستی از جنس دست خدا از برای چیدن از برای نوشیدن لیلای عاشقش را بوسید و مشغول تماشای جوشش کتری کاترین ها کتری لبالب از باده ی عشق، بر روی آتش در زیر سایه ی درخت مهستی گیلاس چای، از دست لیلا گرفت گیلاسی به رنگ خون دل به خود و لیلای عاشقش، اَحسَنت گفت و چای نوشید و هوممم گفت و خود آوند شد خداوند شعله ای از شعله های یاهو آتشی مقدس انداخت بر جان جانان جان دانه مثال جان بابا آدم از یاهوی آن عالی اعلا مجنون شد دانه از یاهوی علی، با دلی راضی حقاًهو و یا من هوو گفت بودا سبوی مَشکینش را لبالب از باده ی ناب کرد چشمانِ سهراب شده از باده ی ناب، نگهبان شد سبو مست باده ی یا من هوو، مشروب شد دانه در این غنی آباد مشعوف شد دانه ی شاد و مشعوف، لب از لبش شِکُفتُ چون بلبلی لبیب از اولولالباب، لبالب مُقَنّی شد و آباد شد و یوهّوو گفت
لری بختیاری شَمه، تَفیل، نَشخَه:نقشه
همهء نقشه های راه راست به تحریف وتزویر وجعل ودروغ و. . ـ روی سطح اقیانوس حقیقت را نگارش کردی، با کوچیکترین موج حقّ ازبین میرود. تالاشتان بیهوده!
نخشه ( واژه نامه پازند نریمان )
ریشه ی واژه ی �نقش / نقشه� کاملاً منظم و مستند است و با منابع معتبر اوستایی، پهلوی و سانسکریت پشتیبانی می شود. اجازه بدهید قدم به قدم جمع بندی و تأکیدهای مهم را مرور کنیم و نکات جزئی تر را روشن کنم: ... [مشاهده متن کامل]
- - - تحلیل ریشه ی واژه ی �نقش / نقشه� ۱. اوستایی واژه ی naška / naθka در اوستایی به معنای �نشانه�، �علامت� یا �طرح� است. کاربرد آن عمدتاً در متون دینی و آیینی دیده می شود و به ویژه در زمینه ی نشانه گذاری و نگاره ها روی سطوح مورد استفاده قرار گرفته است. ساختار واجی و معنای این واژه با سانسکریت و پهلوی همخوانی دارد و نشان دهنده ی ریشه ی هندواروپایی مشترک است. منابع: Bartholomae, C. – Altiranisches W�rterbuch ( Heidelberg: Winter ) West, E. W. – Avesta ( Sacred Books of the East, Vol. 4 ) Darmesteter, J. – The Zend - Avesta ( Oxford University Press ) - - - ۲. پهلوی ( فارسی میانه ) واژه ی naxš / naxšag در فارسی میانه به معنای �طرح�، �نقش� یا �نگاره� ظاهر می شود. مسیر معنایی آن با اوستایی کاملاً هماهنگ است و نشان دهنده ی تأثیر مستقیم اوستایی بر فارسی میانه است. این واژه در متون پهلوی، به ویژه در کتاب های دینی زرتشتی، به وفور استفاده شده است. منابع: MacKenzie, D. N. – A Concise Pahlavi Dictionary MacKenzie, D. N. – Pahlavi Texts ( Oxford University Press ) Wieseh�fer, J. – Ancient Persia: From 550 BC to 650 AD Wilhelm, F. H. – Die Pahlavi - Darstellungen der Avesta - Literatur - - - ۳. سانسکریت واژه ی naksha ( नक्षा ) در سانسکریت نیز به معنای �طرح�، �نقشه� یا �نگاره� است. کاربرد آن در متون دینی و هنری و نیز در زمینه ی نقشه برداری دیده می شود. هماهنگی معنا و ساختار با اوستایی و پهلوی نشان دهنده ی ریشه ی هندواروپایی مشترک است. منابع: Monier - Williams, M. – A Sanskrit - English Dictionary ( Oxford University Press ) Macdonell, A. A. – A Sanskrit Grammar for Students Apte, V. S. – The Practical Sanskrit - English Dictionary Whitney, W. D. – Sanskrit Grammar - - - ✅ جمع بندی تطبیقی مسیر تاریخی واژه: اوستایی ( naška ) → پهلوی ( naxš ) → فارسی میانه → فارسی نو ( نقش / نقشه ) معنای اصلی در تمام مراحل: �طرح�، �نگاره�، �نشانه� نمونه ی بارز تطبیق ریشه های هندواروپایی در زبان های ایرانی نکات واج شناسی: حذف بعضی از اصوات اوستایی: θ → ش ساده سازی انتها: naxšag → نقش تغییر معنایی: �نقشه� در فارسی نو عمدتاً به معنای طرح جغرافیایی یا نقشه برداری است و شکل جدیدتری از معنای اصلی را نشان می دهد. - - - ۴. منابع تحلیلی تطبیقی MacKenzie, D. N. – Iranian Studies Keller, W. – Die altpersischen Inschriften und das Avesta Haug, M. – Essays on the Sacred Language of the Parsis Frye, R. N. – The History of Ancient Iran - - -
منبع. عکس فرهنگ ریشه های هندواروپایی زبان فارسی واژه ی نقشه از ریشه ی واژه ی نخشه فارسی هست و واژه ی نخشه از ریشه ی واژه ی نخش فارسی هست خود واژه ی نخش از ریشه ی دو واژه ی نه و خش فارسی هست خود واژه ی خش از ریشه ی واژه ی خشک فارسی هست درضمن خ به قاف ق تغییر کرده هست ... [مشاهده متن کامل]
لینک کتاب فرهنگ واژه های اوستا قرار می می دهم چون واژه درش دوستان می تواند بررسی کنید و ببینید ق حرف بیست وچهارم در الفبای فارسی، حرف بیست ویکم در الفبای عربی ( قاف ق ) و نوزدهمین حرف از حروف الفبای عبری ( کوف ק ) است. در اغلب گویش های زبان فارسی حرف ق ( قاف ) و غ ( غین ) متفاوت تلفظ می شوند اما در برخی گویش ها و لهجه ها این دو حرف یکسان تلفظ می شوند. بیشتر واژه هایی که با همخوان /ق/ آغاز می شوند، ریشهٔ عربی دارد معرب هست در بعضی از واژه ها که از فارسی یا زبان های دیگر وارد زبان عربی شده و سپس دوباره وارد زبان فارسی شده است، همخوان ( صامت ) ابتدایی به �ق� تغییر کرده است. برای نمونه �قند� معرب �کند� و �قرمز� معرب �کرمست�. برخی دیگر از واژه های فارسی که همخوان غین در آن شنیده می شود به غلط با قاف نوشته شده است. مانند قباد، قشنگ، قالیچه و قلندر. بعضی از واژه های فارسی هم هستند که همخوان آغازین آن ها به �ق� تبدیل شده است. برای نمونه �قلک� که در اصل به صورت �کولک� و �غلک� رایج بوده است. حرف ق از حرف های عربی است طبق در کتاب فرهنگ واژه های اوستا این کلمه غ در این کتاب است. لینک منبع. پایین قرار می دهم زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود. • منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴ • تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴ • حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است ) • فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵ • غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶ • فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹
تصویر شماتیک یک منطقه جغرافیایی.
خیلی درگیر این نقش بودید ریشه یابی نقش انگاشتن - - > انگاش - - > نگاش - - > نگش - - > نقش انگاشتن / انگار از انگ اِشتن انگ اریدن و . . . آمده در همه آنها اِنگ یا اَنگ = جمع شدن |||||||||| سرهنگ / فرهنگ و . . . . به جمع و اجتماع اشاره دارد => انگ که آنرا جمع خواندم به معنای خیال و جمع شده است . خیال هم از خیل و خیلی آمده یعنی گروهی که خود نشان از جمع و اجتماع دارد پس ... [مشاهده متن کامل]
در انگاشتن همچون نگار که به نقش و ترسیم و خیالات ذهنی اشاره دارد می بینیم انگ به نگ تغییر یافت یعنی الف آن زدوده شد مانند خیلی از کاربنات ( افعال ) ایرانی یعنی انگاشتن بعد ها نگاشتن شد و انگاریدن = نگاریدن پس اگر بخواهیم از نگاشتن آنرا ادامه دهیم به نگاش ( نقاش ) و سپس از نقاش به نقش میرسیم یعنی آنچه در خیال و فکر می آید . بعد ها چون خیالات ذهنی را به تصویر میکشیدند به ترسیم نقش زدن / نقوش / نقشه و . . . گفتند از بابت دوستی که گفتند نقش میشود وظیفه یعنی آنچه دیگران برای تو خیال بافتند = طرح فکر = نقشه کشیدن لایک نداره این ریشه یابی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واژه نقشه واژه نه عربی نه ترکی بلکه فارسی در عکس نقشه فرستادم مشخص است عکس را می توانم ببینید 🏰 تلفظ واژه �نقشه� در زبان های اروپا. 🇸🇦 اکثر الفاظ شکلی از واژه عربی خریطة ( جمع: خرائط ) هستند. #️⃣ #Europe | #Language 🆔 @JAYNEGAREH 👈
قابل توجه کسانی که ادعا می کنند واژه ی نقشه فارسی نیست: نگاشته - > نگشه - > نقشه
پیوستِ نکته 4 از دیدگاه پیشین: واژه ( نقش، نقشه ) از تکواژِ پیشوندیِ ( نی ) به همراه بخشِ ( kas، kasa ) در زبانهای اوستایی و سانسکریت برگرفته شده است. ( کاس ) به چمِ ( نمایان شدن، خود را نشان دادن، درخشیدن، دارایِ شکل یا منظر مطبوع ) و واژه یِ ( کاسَ ) به چمِ ( پدیدار، هیکل، منظر، ظهور، حضور ) بوده است. ... [مشاهده متن کامل]
باید دانست که دگرگونیِ آوایی ( س/ش ) و ( ک/ق ) بسته به هر دوره یِ تاریخی رواگمند بوده است. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . به دیسه یِ آواییِ ( s ) در واژه یِ نشانه گذاری شده با پیکانِ سُرخ رنگ در فرتور بالا بنگرید، آنگاه درخواهید یافت که این واژه باواژگانِ ( کاس، کاسَ ) در فرتورهایِ پایین همبسته و مرتبط هستند. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . از نگرِ ریشه یابی، دیدگاهِ من نیز همین است و به گمانم واژه ( نقش ) یک بخش پیشوندیِ ( نی ) و بخشِ دیگری به چمِ ( پدیدار شدن، نمایان شدن ) دارد. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . پَسگشتها ( references ) : 1 - رویه 375 از نبیگِ ( فرهنگ واژه های اوستا ) 2 - رویه 454 از نبیگِ ( فرهنگِ سَنسکریت - فارسی ) - پوشینه یکم ( ویرایش:پَسگشتهایِ پیامِ پیشین از نبیگِ ( فرهنگِ سنسکریت - فارسی ) پوشینه یِ یکم بودند، که به نادرستی پوشینه دوم نوشته شده است. )
واژگانِ ( نقش، نقشه ) واژگانی ایرانی هستند: بررسی تکواژها: 1 - ( ن ) در این واژه از پیشوندِ ( نی ) در زبانهای اوستایی ، سانسکریت و پهلوی گرفته شده است که در زبانِ پارسی کنونی به دیسه یِ ( نِ ) در آمده است: برای نمونه در واژگانی همچون ( نِوشتن، نِگاشتن، نِشیب، نِمودن، نِوار و. . . ) . ... [مشاهده متن کامل]
پس نباید به دیسه یِ ( نَ ) خوانده شود بلکه ( نِ ) ؛ چنین لغزشهایی گهگاهی در واژگانی همچون ( درست:نِوار / نادرست:نَوار ) ، ( درست:نِشیب/نادرست:نَشیب ) ، ( درست:نِغش ( نِکش یا نِخش ) /نادرست:نَقش ) دیده می شود. 2 - تکواژه یِ ( کش ) :این واژه در زبانِ اوستایی ( کَرِش، کَرشا، کَرشَ ) ، پهلوی - پارسی میانه ( کِشیدن/کش ) ، سانسکریت ( کَش، کَشَ ) بوده است که در زبان پارسیِ کنونی به دیسه یِ ( کَشیدن یا کِشیدن ) درآمده است. زبانِ اوستایی: کَرِش:کشیدن، شیار زدن کَرشا، کَرشَ:شیارِ گِرد، خط گِرد کشیدن رویِ زمین زبان سانسکریت: نی - کَشَ:نما، منظر، چهره کَش: تراشیدن، خراشیدن، مالیدن، ساییدن، پنجول زدن، با سنگ محک مالش دادن کَشَ:مالش، سایش، خراش، سنگ محک زبان پارسی میانه - پهلوی: کِشیدن ( بُن کنونی:کِش ) :draw پارسیِ کنونی: کَشیدن:draw نکته ( یادداشت نگارنده ) : 1 - گهگاهی در زبانِ پارسیِ کنونی به درستی واژه ( کشیدن ) به دیسه یِ ( کَشیدن kashidan ) خوانده می شود؛ چراکه واژگان با ریشه یِ یکسان در گذر زمان و فرآیند زبانی از یکدیگر ناهمسان می شوند. در پارسیِ کُنونی نیز واژه ( کِشیدن ) به چمِ ( هُل دادن ) و واژه ( کَشیدن ) به چمِ ( شیار زدن یا draw ) می بایست بُن کنونیِ ناهمسانی داشته باشند. 2 - در زبان اوستایی واژگانی همچون ( کَرش، کَرشَ، کَرشا ) بکار رفته اند. باید دانست که زدایشِ آواییِ ( ر ) در زبانهای ایرانی رواگمند بوده است: برای نمونه واژه اوستاییِ ( کرش ور ) به دیسه یِ ( کشور ) در پارسیِ کُنونی در آمده است و واژگانی از این دست در گذار از زبان اوستایی به زبانهای دیگر و یا درونِ خودِ زبانِ اوستایی - سانسکریت به چشم می خورد. 3 - پس از کندوکاو در ریشه یابیِ واژگانِ ( نقش، نقشه ) آشکار می شود که واژه ( کشیدن ) تواناییِ کاربستِ پیشوندهایِ دیگر را دارد. ( اَن ( هَن ) ، هم، سر، آز، نِ، پیش، پس، زبر، بالا، زیر و. . . ) همچنین است: ( نِکش، نِکشه، نِکشش و. . . از کارواژه یِ نِکشیدن ) 4 - واژه یِ سانسکریتی که در فرتورِ زیر با پیکانِ سرخ رنگ نشانه گذاری شده است، به روشنی با واژه ( نقش ) همبسته و مرتبط است ولی با توجه به ناهمسانیِ آواییِ ( s ) در پیوند با واژه زیرینَش شاید بتوان ( کَشَ ) را در این واژه یِ نشانه گذاری شده با واژه ( کاس ) در زبان اوستایی و ( کَس ) در زبان سانسکریت به چمِ ( پرتو افکندن، درخشیدن ) همپیوند دانست. در این باره باید زبانشناسان نظر دهند. پَسگشت ها ( references ) : 1 - رویه هایِ 363 و 364 از نبیگِ ( فرهنگِ واژه های اوستا ) 2 - رویه یِ 432 از نبیگِ ( فرهنگ سَنسکریت - فارسی ) - پوشینه یِ دوم رویه یِ 426 از نبیگِ ( فرهنگِ سَنسکریت - فارسی ) - پوشینه یِ دوم 3 - رویه یِ 51 از نبیگِ ( فرهنگنامه یِ کوچک پهلوی ) نوشته ی ( دیوید مک کنزی )
نما در فارسی بسیار کاربرد دارد نمایانه برای نقشه در بیان طرح قبلی و دورنمای چیزی یا راهی به کار میرود. نمایش ، نماینده، نماد، نمایان و . . . از ریشه ی نما هستند. نمایانه کار به نقشه کش گفته میشود
نخشه با بدیده گرفتن آنچه پریسا بدرستی در بالا بر آن انگشت نهاده، می توان واژه ی �نخشه� را جایگزین �نقشه� نمود و بکار برد.
نقشه در پارسی میانه نخشک بوده است نقش= نخش قشنگ= خشنگ
نقشه:مپ=map روی نقشه است:ایسونده مپ=isonthemap
طاول
The map depicts the entire country این نقشه کل کشور را نشان میدهد https://instagram. com/your_daily_dose_of_english2021?igshid=5sah0tus85m7 دوستان عزیز از پیج ما در اینستا دیدن کنید، هر شب با بخشی از یک داستان باهاتون هستیم، حتی اگر معنی واژه ها رو نمی دونید فقط با گوش دادن به متن با تلفظ صحیح کلی واژه و لحن درست خوندن به انگلیسی آشنا بشید ... [مشاهده متن کامل]
نقشه ساختمان ؛ پلان ( plan ) نقشه قالیبافی ؛ به ترکی: نقشَه، ناقشا که نخشَه و ناخشا خوانده می شوند. نقشه گلدوزی ؛ به ترکی: نقشَه ( نخشَه ) ، ناقشا ( ناخشا ) و ناقّیش گفته می شود. ناقّیش تیکمیرَم کی، کنایه از عدم نیاز به روشن کردن چراغ و یا زیاد کردن روشنایی آن می باشد.
این واژه معرب نگاشته و نگشه و نگاره پارسی است.
نقشه یک واژه دزیده شده توسط عرب با تغیر کوچک این واژه نخش یا نخشین یک واژه اورامی است یا نگار یا نگار کیش یا نگارنده در سورانی به کار گرفته میشود نخشین در زبان اورامی الان نیز به کار برده میشود
نقشه، در مهندسی، نمایش دقیقی از اجزا و قطعات دستگاه ها و ساختار ها است. البته نقشه ها را می توان به چند دسته تقسیم بندی نمود. به عنوان مثال نقشه های اجرایی ( نقشه های مهندسی ) ، نقشه سازه های صنعتی، نقشه ... [مشاهده متن کامل]
های جغرافیایی و نقشه های ژنتیکی و. . . . نقشه های جغرافیایی در مقیاسهای کوچک مثل ۱:۱۰۰، ۰۰۰ و یا ۱:۱۰۰۰، ۰۰۰ تهیه می شوند. در حالیکه نقشه های اجرایی که از روی آنها سازه های عمرانی پیاده سازی و ساخته می شوند، در مقیاسهای بزرگ تری مثل ۱:۱۰۰ ( در پروزه های ساختمانی، سد و تونل و پل ) و تا ۱:۵۰۰ ( نقشه ساخت راه ها ) تهیه می شوند. نقشه های جغرافیایی بسته به مقیاسی که نیاز است از روشهای مختلفی چون نقشه برداری زمینی و یا فتوگرامتری ( تهیه نقشه از عکس های هوایی یا فضایی ) تهیه می شوند. در پروژه های عمرانی ابتدا یک نقشه دقیق از وضعیت منطقه تهیه می شود که به آن نفشه توپوگرافی می گویند. تهیه این نقشه بر عهده یک مهندس نقشه بردار است. سپس بر روی آن طراحی انجام می شود. مثلاً طرح مسیر یا طرح سنتر لاین تونل یا طرح دیواره و تاج سد که هر نقطه این طرح ها بر روی نقشه دارای مختصات است. طراحی بر حسب مورد بر عهده مهندسین با سابقه و خبره می باشد. مرحله بعد پیاده سازی حقایق روی نقشه، بر روی زمین و با مقیاس واقعی است که این مرحله نیز توسط مهندسین نقشه بردار انجام می شود. نقشه را می توان اولین و اساسی ترین جز هر ساخت و زیر ساخت یا بازسازی راه های ارتباطی تولید کرد.
این واژه عربی است و پارسی آن پَریوگ paryug می باشد که از سنسکریت: پْرَیوگَ ساخته شده است