مچ

/moC/

    carpus
    wrist
    ankle
    smack

فارسی به انگلیسی

مچ انداختن
arm-wrestling

مچ بند
wristband, wristlet

مچ پا
ankle

مچ پای اسب و خر
fetlock

مچ پایم رگ به رگ شد
i sprained my ankle.

مچ پیچ
gaiter, legging, puttee, spat, wristband, wristlet

مچ پیراهن
cuff, wristband

مچ دست
wrist

مچ گرم کن
wristlet

مچ کردن
smack

مچ کسی را باز کردن
catch

مترادف ها

wrist (اسم)
مچ دست، مچ

پیشنهاد کاربران

مچ در زبان تالشی احتمالا با واژگانی در ارتباط هست که اشاره به مجموعه ، دسته ، به هم چسبیده ، کنار هم قرار گرفته شده داره به صورت های زیر
موُچ = پرنده گنجشک
موُچَ = ذرت
موُچَ = غدا یا موادی که بر اثر فشار به یک واحد تبدیل شده باشه مثل پلو یا پنیر .
...
[مشاهده متن کامل]

مچم = مواد غذایی که بر اثر گذر زمان یا کپک به هم چسبیده شده باشن و رو به فساد باشن . در زبان تالشی برای مچ دست و پا هم از واژه چک استفاده میشه که به معنی محل تا خوردگی هست . و هم از واژه بیلَنگاه و کوتاه شدش به صورت بیلَک استفاده میشه بیل یا بل در تالشی به معنی برامدگی هست و معادل قوزک در فارسی هست . در تالشی به دندان های نیش گراز که باهاش زمین رو میکنه هم بل گفته میشه . واژه دیگه که در تالشی هست و احتمالا با بل به معنی برامدگی ارتباط داره بوُل یا بوُلَ که به معنی جست ها یا شاخه های تازه روییده درخت هست . واژه بل با ریشه های واژه bull در انگلیسی احتمالا در ارتباط هست .

منبع. عکس فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی دکتر محمد حسن دوست
زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود.
...
[مشاهده متن کامل]

• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
• تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
• حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است )
• فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
• غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
• فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹

مچمچمچ
مچ بودن یعنی یکی شدن.
مچ شو. باهم شدن
مُچّ : همگی ، همه ، عام ، عموما ، کلا در زبان رخشانی .
دست ( مُچ بسته=دست بسته ) در زبان مُلکی گالی ( زبان بومیان رشته کوه مکران در جنوب شرق کشور )
مَچّ: ( مَ چْ چْ )
یک کلمه بلوچی به معنی "نخل'' یا "درخت خرما"می باشد.
به معنی نخل ( بلوچی )
مچ ( به فتح میم ) کلمه ی بلوچی به معنای نخل
مک ( بضم گاف ) کلمه ی بلوچی به معنای نخل
مکران ( معنی نخلستان )
منطقه ی بلوچستان همان مکران است که اکثریت شهرهاوروستاهای آن دارای انواع واقسام درختان خرمامی باشد.