معرف

/mo~arref/

    reference
    recommender
    modifier
    reagent

فارسی به انگلیسی

معرف الارض

معرف مایه
[mus.] keynote

معرف نامقید ساز
nonrestrictive

مترادف ها

reagent (اسم)
معرف، موضوع ازمایش روانی

پیشنهاد کاربران

معرف. [ م ُ ع َرْ رِ ] ( ع ص ) تعریف کننده و شناخت کناننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) . آنکه می شناساند و تعریف می کند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ) . شناساننده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :
...
[مشاهده متن کامل]

روغن مصری و مشک تبتی را در دو وقت
هم معرف سیر باشد هم مزکی گندنا.
( ازامثال و حکم ) .
حق چو سیما رامعرف خوانده است
چشم عارف سوی سیما مانده است.
مولوی.
مهر منیر را که معرف به از فروغ
ابر مطیر را که معرف به از مطر.
قاآنی.
|| کسی که در مجلس سلاطین و امرا مردمان را به جای لایق هرکدام نشاند. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) . || شخصی باشد که چون کسی پیش سلاطین و امرا رودو مجهول الحال باشد اوصاف و نسب او بیان کند تا درخور آن مورد عنایت شود. ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) . آنکه نزد قاضی و سلطان مردمان را شناساند یا آنکه در مهمانیها و ماتمها نام و شغل هر واردی با آواز بلند به قصد تعریف گوید. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :
نهاده گوش به آواز تعزیت شب و روز
که تا که میرد یا از کجا برآید وای
پس آن مصیبت و ماتم به خویشتن گیرد
میان ببندد و گردان شود به گرد سرای
گهی معرف سازد ز ناکسی خود را
گهی کجا نهم این کاسه گاه نوحه سرای.
منبع. لغت نامه دهخدا

معرَف، تعریف یا قول شارح به مجموعه تصورات معلومی که برای رسیدن به تصورات مجهول لازم است گویند.
شناسنده
منبع. عکس فرهنگ ریشه واژگان فارسی دکتر علی نورایی
معرفمعرفمعرفمعرف
شناسگر

در روش های نوین هم الگوسازیِ پارسی با زبان های فرنگی، همتای پارسی برای اسم فاعل در باب تفعیل عربی اینطور ساخته می شه:
بن فعل گر = همتای پارسی
برای نمونه:
مُبَشِّر: مژده گر
مُشَرِّح: گزارگر
شناساننده ( کسی که در یک جمع یا مجلس افراد را به یکدیگر بشناساند )