ریل، خط آهن |
اشار الی عربة محملة بأکیاس من القطن کادت تخرج عن القضیب
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص٣١
اشار الی عربة محملة بأکیاس من القطن کادت تخرج عن القضیب
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص٣١
قضیب. [ ق َ ] ( ع اِ ) شاخ درخت. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) . الغصن المقطوع. ( اقرب الموارد ) :
نی گشته قضیب خیزرانیش
خیری شده رنگ ارغوانیش.
نظامی.
جمع آن قضبان به ضم قاف است ، و به کسر آن نیز لغتی است. ( اقرب الموارد ) ( بحرالجواهر ) . || نره. || نره خر. || تازیانه. ( منتهی الارب ) . || ناقه رام ناشده. || ( ص ) کمان از شاخ ساخته ، یا کمان شاخ ناشکافته. || شمشیر لطیف. || تیغ بران. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) .
... [مشاهده متن کامل]
قضیب. [ ق َ ] ( اِخ ) مردی است از بنی ضبه که برای هیچ چیز بیتابی و ناشکیبائی نمیکرد، و در صبر و بردباری به وی مثل زنند و گویند: هو اصبر من قضیب. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) .
قضیب. [ ق َ ] ( اِخ ) نام خرمافروشی است دربحرین که از شخصی زنبیلی خرما خرید و در آن بدره ای زر بود. آن شخص برای گرفتن بدره خود به وی مراجعه کرد و آن را پس گرفت و با خود کاردی داشت که اگر بدره را نیابد خود را بکشد. قضیب کارد را از وی گرفت و خود را به قتل رسانید. و عربها به وی مثل زنند و گویند: هو الهف من قضیب. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) .
قضیب. [ ق َ ] ( اِخ ) نام وادیی است در سرزمین تهامه. ( معجم البلدان ) . رودباری است به یمن یا به تهامة. ( منتهی الارب ) .
قضیب. [ ق َ ] ( اِخ ) ( یوم الَ. . . ) روزی است تاریخی میان حارث و کنده که در وادی قضیب اتفاق افتاد. در این وادی اشعث بن قیس اسیر شده و درباره آن مثل زنند:سال قضیب بماء او حدید. رجوع به معجم البلدان شود.
منبع. لغت نامه دهخدا
نی گشته قضیب خیزرانیش
خیری شده رنگ ارغوانیش.
نظامی.
جمع آن قضبان به ضم قاف است ، و به کسر آن نیز لغتی است. ( اقرب الموارد ) ( بحرالجواهر ) . || نره. || نره خر. || تازیانه. ( منتهی الارب ) . || ناقه رام ناشده. || ( ص ) کمان از شاخ ساخته ، یا کمان شاخ ناشکافته. || شمشیر لطیف. || تیغ بران. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) .
... [مشاهده متن کامل]
قضیب. [ ق َ ] ( اِخ ) مردی است از بنی ضبه که برای هیچ چیز بیتابی و ناشکیبائی نمیکرد، و در صبر و بردباری به وی مثل زنند و گویند: هو اصبر من قضیب. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) .
قضیب. [ ق َ ] ( اِخ ) نام خرمافروشی است دربحرین که از شخصی زنبیلی خرما خرید و در آن بدره ای زر بود. آن شخص برای گرفتن بدره خود به وی مراجعه کرد و آن را پس گرفت و با خود کاردی داشت که اگر بدره را نیابد خود را بکشد. قضیب کارد را از وی گرفت و خود را به قتل رسانید. و عربها به وی مثل زنند و گویند: هو الهف من قضیب. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) .
قضیب. [ ق َ ] ( اِخ ) نام وادیی است در سرزمین تهامه. ( معجم البلدان ) . رودباری است به یمن یا به تهامة. ( منتهی الارب ) .
قضیب. [ ق َ ] ( اِخ ) ( یوم الَ. . . ) روزی است تاریخی میان حارث و کنده که در وادی قضیب اتفاق افتاد. در این وادی اشعث بن قیس اسیر شده و درباره آن مثل زنند:سال قضیب بماء او حدید. رجوع به معجم البلدان شود.
منبع. لغت نامه دهخدا
ام الخنابس. [ اُم ْ مُل ْ خ ُ ب ِ ] ( ع اِ مرکب ) نره. ( المرصع ) . آلت مرد.
نای روئین
مجازاً، آلت مردی :
نای روئین در آن قبیله نهاد.
سعدی
مجازاً، آلت مردی :
نای روئین در آن قبیله نهاد.
سعدی
شرم مرد
بوق
به استعاره ، شرم مرد. ( یادداشت بخطمرحوم دهخدا ) :
پست نشسته تو در قبا و من اینجا
کرده رخم چون رکوک بوق چو آهن.
پسر رامی ( یادداشت بخط مؤلف ) .
زن پار او چون بیابد بوق
سر ز شادی کشد سوی عیوق.
منجیک ( از لغت فرس ص 419 ) .
به استعاره ، شرم مرد. ( یادداشت بخطمرحوم دهخدا ) :
پست نشسته تو در قبا و من اینجا
کرده رخم چون رکوک بوق چو آهن.
پسر رامی ( یادداشت بخط مؤلف ) .
زن پار او چون بیابد بوق
سر ز شادی کشد سوی عیوق.
منجیک ( از لغت فرس ص 419 ) .
گروگان
گروگان. [ گ ُ ] ( اِ ) آلت تناسل. ( برهان ) . قضیب. ( آنندراج ) . کیر و لند. ( جهانگیری ) . کیر. نره ٔ مرد که آلت تناسل باشد :
چیزی بر من نیست ز دو چیز عجب تر
هرچند عجبهای جهان است فراوان
... [مشاهده متن کامل]
از پیر جهان گشته ٔ ناگشته مهذب
وز کودک می خورده ٔ ناخورده گروگان.
دهقان علی شطرنجی.
ای پسر تا به میان پای تو درنگرستم
جز بیک چشم گروگان بتو برنگرستم.
سوزنی ( از آنندراج ) .
ای که به یک تیز تو به نیمشب اندر
چشم گروگان خفته گردد بیدار.
سوزنی.
گروگان خوهی سرخ و مرغول رومه
بسختی چو خاره به تیزی چو خاده.
سوزنی.
من به کنجی در پست خفته بودم سرمست
در گروگان زده دست از برای جلقو.
سوزنی.
گروگان. [ گ ُ ] ( اِ ) آلت تناسل. ( برهان ) . قضیب. ( آنندراج ) . کیر و لند. ( جهانگیری ) . کیر. نره ٔ مرد که آلت تناسل باشد :
چیزی بر من نیست ز دو چیز عجب تر
هرچند عجبهای جهان است فراوان
... [مشاهده متن کامل]
از پیر جهان گشته ٔ ناگشته مهذب
وز کودک می خورده ٔ ناخورده گروگان.
دهقان علی شطرنجی.
ای پسر تا به میان پای تو درنگرستم
جز بیک چشم گروگان بتو برنگرستم.
سوزنی ( از آنندراج ) .
ای که به یک تیز تو به نیمشب اندر
چشم گروگان خفته گردد بیدار.
سوزنی.
گروگان خوهی سرخ و مرغول رومه
بسختی چو خاره به تیزی چو خاده.
سوزنی.
من به کنجی در پست خفته بودم سرمست
در گروگان زده دست از برای جلقو.
سوزنی.
ایر. [ اَ ] ( اِ ) آلت تناسل. ( برهان ) .
حمدان
آلت مردانه
کیر
کیر
به فتح ق یعنی تازیانه.
به ضم ق یعنی آلت رجولیت.
به ضم ق یعنی آلت رجولیت.
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١١)