طالب

/tAleb/

    who seeks or demands
    (one) who seeks or demands

فارسی به انگلیسی

طالب بودن
desire, seek

طالب جنگ و دعوا
belligerent

طالب چیزی بودن
to seek something, to be fond of something

طالب سعادت و رفاه همگانی
public-spirited

طالب ندارد
there is no demand for it.

مترادف ها

applicant (اسم)
طالب، متقاضی، داوطلب، درخواستگر، تقاضا کننده

cadet (اسم)
طالب، دانشجوی دانشکده افسری

wishful (صفت)
خواهان، مشتاق، ارزومند، طالب، خواستار، مایل

wishing (صفت)
خواهان، طالب، خواستار، مایل، چیزی که ارزو میشود

aspirant (صفت)
ارزومند، طالب، حروف حلقی

appetent (صفت)
مشتاق، ارزومند، طالب

demanding (صفت)
خواهان، سخت، طالب، خواستار، سخت گیر، مصر، مبرم

searching (صفت)
طالب، پویا

emulous (صفت)
طالب، رشک برنده

پیشنهاد کاربران

طالب. [ ل ِ ] ( ع ص ) جوینده. جویا. جویان. خواهنده. خواهان. خواستار. خواستگار. خواهشمند. طلبکار. ( منتهی الارب ) . طلوب. مُلتمس. ج ، طالبون ، طالبین ، طُلاّب ، طلب ، طلبه و طُلَّب :
من طالب خنج وتو شب و روز
...
[مشاهده متن کامل]

اندر پی کشتنم چرائی.
عنصری.
طالب و صابرو بر سرّ دل امین. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 389 ) .
تو هم معشوق و هم عاشق تو هم مطلوب و هم طالب
توهم منظور و هم ناظر تو هم شاهی و هم دربان.
ناصرخسرو.
هنرجو ز آنکه در عقل او نکوتر
که باشی در زمانه طالب زر.
ناصرخسرو.
و اول شرطی طالبان این کتاب را حسن قرائت است. ( کلیله و دمنه ) . آن سه که طالبند ( دنیاجویان ) فراخی معیشت. . . ( کلیله و دمنه ) .
طالب آن است که از شیر نگرداند روی
تا نباید که بشمشیر بگردد رایت.
سعدی.
عنفوان شبابم غالب شدی و هوی و هوس طالب. ( گلستان ) . و در زبان فارسی با مصادر شدن و کردن فعل مرکب بسازد چنانکه گویند طالب شد یعنی خواهنده و خواستار شد. و طالب کردن ، کسی را خواهان چیزی کردن واو را برانگیختن تا راغب چیزی شود :
قاصدی بفرست کاخبارش کنند
طالب این فضل و ایثارش کنند.
مولوی.
|| ناشد. ( المنجد ) . || طالب خیر و نیکوئی. مستمطر. || طالب معروف و احسان. عافی. ( منتهی الارب ) .
طالب. [ ل ِ ] ( اِخ ) رودی است در جنوب خوزستان معروف به رود طالب.
طالب. [ ل ِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه در 24/5هزارگزی جنوب قره آغاج و 47هزارگزی جنوب شوسه مراغه به میانه. کوهستانی و معتدل و مالاریائی است. با 59 تن سکنه. آب آن از رودخانه قراقلعه. محصول آن غلات و نخود و بزرک. شغل اهالی آن زراعت صنایع دستی و جاجیم بافی. راه آنجا مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4 ) .
طالب. [ ل ِ ] ( اِخ ) ابن عثمان الازدی النحوی المقری المؤدب ، المکنی به ابی احمد البغدادی. در روضات الجنات ص 338، نام و نسب و کنیت وی بشرح مسطور در بالا آمده بدون هیچ توضیح یا ترجمه.
طالب. [ ل ِ] ( اِخ ) ابن عثمان بن محمد، ابواحمدبن ابی غالب الازدی النحوی البصری. وی از ابوبکربن الانباری نحو فراگرفت ، و در فنون عربیت بارع ، و عارف به لغت بود، در پایان زندگانی نابینا شد. ولادت وی در 319 و در 396 هَ. ق. در روزگار خلافت القادر باللّه درگذشت. ( معجم الادباء ج 4 ص 274 ) . رجوع به عنوان قبل شود.
منبع. لغت نامه دهخدا

طالب: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست:
میلاو milāv، خواهان، خواهنده، خواستار ( دری )
رژنه rožne ( سغدی )
تکس takes ( سنسگسری )
خواهنده، خواهان
🇮🇷 همتای پارسی: خواهنده 🇮🇷
خواستار
کامیدن: طلبیدن
کامنده: طالب
کامیده: مطلوب
کامند: طلبه
داوکام: داوطلب
پارشکام: تجزیه طلب
طالب پرموزه
جویا
طالب : جوینده
چرا خودتونو زجر میدین اگه برا تکمیلی فارسی میخواین خواستار میشه
دوستون دارن مخصوصا تو
اره خوده تو
به دنبال
طالب/قالب/ تالب/ کالب/گالب/کابل / تابل . . . .
ط=ک
ا=خدا
ل= لانه
ب= اب/ رب/ پدر / با / بابا
مکان دانش آسمانی

مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٢)