سپوختن


مترادف ها

transfix (فعل)
مبهوت کردن، سپوختن، میخکوب کردن

pierce (فعل)
سوراخ کردن، سفتن، شکافتن، سپوختن، رسوخ کردن، فروکردن، خلیدن

spike (فعل)
سپوختن، میخکوب کردن

impale (فعل)
احاطه کردن، محدود کردن، سوراخ کردن، بر چوب اویختن، چهار میل کردن، میله کشیدن، سپوختن

پیشنهاد کاربران

من هنوزراز جُدا بودن/نبودن برخی بخش کارواژه ها را نیافتم.
آیا ما پیشوندِ بی جنبش داریم در زبان پارسی؟
آیا میان {سپوختن} و {پوختن} ( بوختن ) پیوندی می بینید؟
آیا میان {کافتن، شکافتن} پیوند می بینید؟
بدرود.
دکتر کزازی در مورد واژه ی " سپوختن" می نویسد : ( ( سپوختن در پهلوی سْپوختن spōxtan بوده است. " سپوختن درد "در معنی راندن و زدودن درد به کار رفته است. ) )
( ( همان دَرْزْگاهش فرو دوختند؛
به دارو همه درد بسْپوختند ) )
( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص ۴۴۹ )
کارواژه کنونی ( مضارع ) سپوختن میشه می سپوزم
گائیدن، مجامعت کردن ، خفت و خیز ، همخوابگی، هم بستری، نزدیکی کردن، جماع، جفتگیری، سکس و . . .