رهرو

/rahrow/

    wayfarer
    marcher
    peripatetic
    traveler
    traveller

مترادف ها

wayfarer (اسم)
سالک، مسافر پیاده، عابر، رهرو، رهنورد

passer-by (اسم)
عابر، رهگذر، رهرو

viator (اسم)
مسافر، عابر، رهگذر، رهرو

پیشنهاد کاربران

"و آن استاد سخن لیثی شاعر سخت نیکو گفته است درین معنی، و الابیات:
کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد
آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد
گله دزدان از دور بدیدند چو آن
هر یکی زیشان گفتی که یکی قسوره شد
...
[مشاهده متن کامل]

آنچه دزدان را رای آمد بردند و شدند
بد کسی نیز که با دزد همی یکسره شد
رهروی بود، در آن راه درم یافت بسی
چون توانگر شد، گویی سخنش نادره شد
هر چه پرسیدند او را همه این بود جواب
کاروانی زده شد، کار گروهی سره شد"
تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم

تابع
مسافر
" رهرو " : سالک.
سیر وسلوک:" سُرِیدَن و سُلقِیدَن . "
طی طریق:رَهنَوَرد.
اهل طریق:" اهل راه ".
اهل سلوک:" اهل روند. "
مرحله به مرحله:" راه به راه. "
مراحل : راه ها چه درازا و چه پهنا:چه طول وچه عرض.
طابع
بهار
معنی فصلی که نه گرم است و نه سرد
پیرو
راه رونده ، کسی که به راهی میرود یا کسی که در راهی است
درویش، سالک، عارف، راهرو، راهگذر، پی سپار، رونده، مسافر
رونده ، راهی ، رهگذر ، پیاده